مه باشد

روزم را با سردرد شروع کردم ... شکمم هم تلاش فراوانی می کند با قار و قور بگوید که هست ، نه از این قاروقورهای از سر گرسنگی ، نه ! از نوع دلپیچه ای هم نه ... از نوع مسخره اش ... دست ، پا ، شکم ، سر و ... اعضای بدن آدمی به چشم نمی آید . اصلا انگار نیستند تا وقتی که یکی شان درد بگیرد ، بعد سردرد ، دست درد ، گردن درد و هرجای دیگری یاد آدم می آورد که بعله دست دارد ، این دست و پا و اعضای دیگری که در طول روز بارها بهش اشاره  و استفاده می کند بی آن که واقعا به چشم بیاید می تواند با درد نشان دهد که چه قدر مهم است و ما برای ساده ترین ِ کارها چطور برای سالم بودنش می توانیم قدردان باشیم ...
عیبی ندارد ، این سردرد را با لذت ِ مهی که نشستم خوب نگاهش کردم معاوضه می کنم . دوتا پانادول خورده ام که امیدوارم بزرگی کنند و سردردم را بفرستند برود خانه ی خودش ... من نشسته ام این جا و از پس پنجره مه را تماشا می کنم که چطور می تواند هر آدمی را بکشد توی خودش و آدم ِ دیگری بفرستد بیرون . که چه طور هر حسی را تشدید کند ... از اندوه ِ آدمی کوه سنگینی بسازد و از ذره خوشی به قدر سوزن یک کشش لبخند ... مه امکان خوبی است برای از بین بردن مرزهای دقیق هر روزه ی این دنیا ... مه دنیا را شبیه خود ِ واقعی اش می کند ... حس نامشخص و در عین حال مشخص بودن این دنیا را ... و لذت دیدن و ندیدن ... شبیه وهم می ماند مه ... توی مه گم شدن حس خوبی دارد ...

دارم فکر می کنم زندگی همین شکلی است مگرنه ؟ در باب گذران زندگی با معاوضه های کوچک حرف می زنم . یا شاید سبک من این باشد . البته نه همیشه ... روزهایی هست که من دو دستی به اضطرابم ، به اندوهم و به هر گند ِ دیگری می چسبم. مسخره است که فکر کنید من عاشق این ها هستم ، اما چه می شود کرد ؟ موقع ناتوانی این ها از همان رفیق هایی هستند که دست می اندازند گردن ِ آدم . برعکس ِ حس های خوب که تو باید اقدام کنی ، تو باید بروی دست بیندازی گردن شان ، دنبال شان بدوی ... آخر ذات آدمی ، ناف آدمی را با اندوه بسته اند ... باشد حرفی نیست . من اعتراضی ندارم . اگر امروز برف ببارد حتی حاضرم تا شب هم سردرد داشته باشم ...

                  

توی بهشت من خیلی روزها هوا مه است و برف و باران می بارد ... یک روز درباره بهشتم بیشتر خواهم نوشت اما این را هم بگویم که توی هوای مهی ، بهترین چیزی که نصیب آدم می تواند بشود این است که سوار اتوبوسی باشد که جز یکی دو نفر کسی در آن نباشد ، تو صندلی آخر گوشه ی سمت راست نشسته باشی ، اتوبوس گرم باشد و خیلی آرام حرکت کند ... درخت ها بی برگ باشند ، خیابان ها خلوت باشد ، اول صبح باشد و لازم نباشد شیشه را هی پاک کنی ، بیرون را تماشا کنی و هیچ انتظاری در زندگی ات نداشته باشی ، تنها نگاه کنی ، نگاه کنی و هوا همان طور گرگ و میش باشد ، میش نشود یکهو ، مثل الان که یکهو میش شد ...
نگاه کنی ...
مه باشد ...

به نیت خوب ... خوب تر شدن ... خوب تر ماندن

من این روزها بنای بهتر شدن را گذاشته ام . نه این که یک پروسه ی خودکار باشد : نه ! من هم دارم همکاری می کنم در بهتر شدن ... بهتر شدن جسمم ، بهتر شدن حس هام ... از بها دادن به آن چه می آزاردم خسته ام ... انبوه شان را دوست دارم جائی حفر کنم ، بسوزانم ... خسته ام از داشتن چیزی به نام دغدغه که همیشه با من باشد ، پیش از من باشد ، قوی تر از من : باشد ... من سایه ی کم جان دردمندی باشد که می دود پی این دغدغه های کوچک و بزرگ ...
ذهنم را فرستاده ام پی این که فردا چه کار کنم که روزم بهتر باشد از روزهای قبل و قبل تر ؟ چیزهای خوب کوچکی هم به ذهنم می رسد ... از تصورشان جان می گیرم ... من آدم قانعی هستم ، فقط زیادی دارم جدی می گیرم همه چیز را ... جدی از حروف ج و د و ی تشکیل شده . باید بگویم ترکیب خوبی نیست ... شوخی هم به دلم نمی چسبد ... مثل خیلی متضادهای دیگر که سر و ته شان یکی است از بس خوب نیستند !

                 
              

من می خواهم خودم را آرام کنم . می خواهم نگذارم منفعل ِ دور و برم باشم ، می خواهم نگذارم هیچ چیز یا هیچ کسی توی ذوقم بزند ، بیفتم به جان آن چه می خواهم ... می خواهم خودم را نجات بدهم از سنگینی روزهای گرم ِ بی رحم تابستان ... از هجوم تصاویر پشت سر هم ، از کلمات ِ بی صاحب ، از آدم هایی که آن قدر برای آدم مهم نیستند که تفاوت شان با یک آدم دیگر تنها در نام شان است ، از انباشتگی ِ آرزوهای ِ محکوم به ناکامی ...
ذوق های کوچک من ... رسیدگی می خواهند ...

مرهم

خسته داشتم برمی گشتم خانه ... باد وحشیانه افتاده بود به جان درخت ها ... رسیدم سر کوچه ، رفتم توی مغازه ی آرایشی و چند تائی خنزر پنزر کوچک خریدم . نمی دانم فقط من این طورم یا زن های دیگر هم این مدلیند ... وقتی ابروهام نامرتب می شود ، حوصله ندارم برای خودم کاری کنم ، ناخن هایم کج می شوند و نصفه نیمه ، رنگ پریده می شوم ... موهام پخش و پلاست ... لباس های زشت و قدیمی ام را می پوشم اما وقتی ابروهام را تازه رفته باشم آرایشگاه مرتب کرده باشم یا مثلا موئی رنگ کرده باشم ، یکهو تصمیم می گیرم مثل امروز بروم یک سایه بخرم ... من سایه نداشتم ! امروز این را فهمیدم ... برای همین ذوق کردم وقتی خریدم ... لاک خریدم ... لاک ها را با حوصله روی ناخن هام کشیدم ...

وقتی بیرون آمدم قطره های باران پریدند روی سر و بدنم ... من ذوق زده از ناگهانی شان در این گرمای جهنمی هر قطره اش را می خواستم نوک انگشتم بگیرم و ببوسم بگذارم روی سرم ... رفتنم به خانه را تا می شد طول دادم ، برعکس همیشه ...

وقتی کلید را توی در چرخاندم فهمیدم باید بروم توی بالکن ، با شلوارک ، از یک خردگی سرما جمع کنم خودم را و آرام آرام چائی بنوشم و آهنگ خوبی گوش کنم ...

همین کار را کردم ... خستگی ام در رفت ، نه خستگی امروز ... خستگی تمام بار سنگین روزهای اخیر ِ سختی که گذشتند ... باران من را از اندوه و خستگی ام شست ... باران ِ در آستانه ی فصل گرم و خشک ، برای آدم های خسته ی امیدوار مرهم خوبی است ... باور کنید ...

یکی از همین روزها

روزهای آخر سال ، روزهای اسفندی ام دارد به یک چشم بر هم گذاشتن شب می شود : می گذرد ... دلم می خواهد چند روز دیگر که امتحانم را دادم ، یک روز تا ساعت 11 بخوابم ، بعد کلش کلش بیدار شوم دنت شکلاتی بخورم ، یک چائی نبات داغ بگیرم دستم و کنار پنجره بایستم و به درخت های روبروم نگاه کنم ...
آهنگ "تازه" ی مهستی را بگذارم هی تکرار شود و آرام آرام آبگوشت بار بگذارم ، بگذارم حسابی جا بیفتد ... نخودها و لوبیاهاش را شب قبل گذاشته باشم خیس خورده باشد و بعد همه ی موادش توی آن قابلمه سنگی قدیمی قل بخورند و جا بیفند ... سر حوصله یک دسته ی تازه ریحان پاک کنم ، حسین نان سنگک تازه با گل خریده باشد ...
سفره بیندازم کنار پنجره تا آفتاب بتابد به سفره مان ... بعد بنشینیم پای آبگوشت هوسی و نان ترید کنیم توی آب گوشت چرب و بعد هم یک چائی هل دار بخوریم و لم بدهیم روی مبل ... چیزکی بخوانیم ... یک رمان ِ هیچ وقت نخوانده ، یا نصفه کاره از قبل ... 

           

بعد هم گیج گیج برویم چرت عصرگاهی بزنم ! وقتی هم بیدار شدیم شال و کلاه کنیم ... قدم بزنیم ، حرف بزنیم ، شاید برویم سینما ، شاید یک کافه ی دنج پیدا کردیم ، شاید رفتیم یک دوست قدیمی را ببینیم ...
برگردیم خانه ... بوی گل خانه را برداشته باشد ، یک فیلم خوب ببینیم ... برویم توی بالکن و زل بزنیم به شب ... تا دیر وقت ... و نفهمم کی رفتیم توی تختخواب و کی خوابم برد.


پی نوشت :
می دانم ، شکموی شکموی خیال پردازی هستم


حال خوب

چند ساعت مانده تا سال نو شود ... من حال خوبی دارم ... یعنی که باور دارم می شود کارهای کوچک لذت بخشی کرد . دارم فکر می کنم یکی از همین روزهای بهاری ، وقت بگذارم ، یک ناهار خوش مزه درست کنم ، سالاد شیرازی کنارش بگذارم ، دست حسین را بگیرم و برویم توی پارک یا کوه ، دوتائی ناهار بخوریم ... بعد چایی هل دار سر بکشیم ... تخمه بشکنیم ، شعر بخوانیم ، عکس بگیریم ... دارم فکر می کنم یک عکس رنگ و رو دار با رنگ های شاد و سرزنده بگیرم که توش یک طور خوبی لبخند زده باشم ، دارم فکر می کنم سال که نو شد بپرم جلو بغض و اشک خواهرها و مادرم را در نبود بابام ببوسم ... دارم فکر می کنم یک روز که هوا ابر بود ، با حسین برویم تله کابین سوار شویم ... آن دوتا دایره ی سفید خالی روی کیفم را نقاشی کنم ... 

           

برویم یک عالم کاکتوس بخریم ، حسین برایشان میز بسازد ... موهایم را کمی کوتاه کنم ، دامن بلند رنگی بخرم و بلوز سرخ هدیه ام را که روش یک گل رز قرمز هست ، بپوشم و بهش عطر خوب بزنم ... و بیشتر موسیقی گوش کنم ...
من حال خوبی دارم ... حس می کنم اگر پایم را از زمین بالا بکشم و پای دیگرم را به رقص به ادامه ی پای دیگر بکشانم پرواز می کنم و محدودیتم تمام می شود ... و می توانم همزمان همه ی کسانی که دوست می دارم را به آغوش بکشم و یک دل سیر گریه کنم ... گریه کنم ... گریه کنم ...

پرش

ناهار می خوردیم ... من هول می زدم مثل خیلی وقت های دیگر که وقتی گرسنه می شوم لقمه ها را خیلی از دهانم بزرگ تر می گیریم ، خوردنش سخت می شود ... می ریزد ... دستپاچه می خورم و حسین هی می زد روی پام که آرام تر جانم ... و یک باره طوفان شد ... گرد و خاک به هوا رفت ... درها را که باز گذاشته بودیم بستیم اما چند دقیقه بیشتر نشد که باران شلاق وار ضربه زدن هاش را شروع کرد ... می کوفت توی سقف جلوی پنجره ها ... رفتیم زیر باران و جیغ کشیدیم ... دوتا صندلی گذاشتیم توی حیاط ، یک پتو پیچیدیم دورمان و از آن همه خوش بختی لرزیدیم ... مادر پشت تلفن گفت همدیگر را ببوسید ، رعد و برق شور به جان مان انداخت ... بالا پائین پریدیم ...
من قسم می خورم ... قسم می خورم امروز را خدا از یک جای دیگر بریده بود ، آورده بود چسبانده بود توی روزهای ما ... من قسم می خورم جنس لذت های امروز مال یک دنیای دیگر بود ... از آن صبح زود و آسمان ابری اش اصلا پیدا بود ... پیدا بود وقتی کنار آفتاب گردان های توی جاده ایستادیم و عکس گرفتیم و شکفتیم ...
باران باغچه را شست ، درخت ها همه از خاک ها پاک شدند ، رنگ ها به جان دنیا افتادند که خواستنی اش کنند ... ما دوتا هی داد زدیم ... ما دوتا هی پیچیدیم به زندگی ... ما دوتا از هوش رفتیم ... ما دوتا ما دوتا ما دوتا ما دوتا ... 

                

شب وقتی برمی گشتیم موسیقی ملایمی از ضبط ماشین پخش می شد ، من آرام آرام همراهی اش می کردم ... حسین آرام بود و من فکر می کردم دارم تا بی نهایت کش پیدا می کنم ... دارم می روم ... دارم از خودم ، از زندگی ام و همه ی روزهایم سر می روم ... هر چه باشد امروز روز دیگری بود : خدا می داند ...

پی نوشت :

- خدا را شکر توی خانه ی جدید اینترنتم وصل شد . بابت تاخیر بی سر و صدا معذرت خواهی که نه ولی راضی نبودم ...

مطفاوت

من فکر می کنم خیلی باید توجه کرد به این که سلیقه ی آدم تا کجا می تواند آدم را محدود کند ... من عاشق آدم های هر موزیک گوش کن ِ هر جا بروی ِ هر غذا بخور ِ آماده ای هستم که همیشه برای تجربه های نو جا دارند . موسیقی کلاسیک گوش کنی و این طنزهای نیمه رپ درب و داغان را گوش کنی ، بروی توی ساندویچی کثیف ها ، دکه های معمولی یک چیزی باب دلت بخوری ... زیر پل ها ، جدول های خیابان یا هر جای دیگری که دلت خواست بنشینی ... از فردا پای یک رنگ جدید را به زندگی ات باز کنی ، آدم هائی از تیپ دیگر پیدا کنی و گپ بزنی ...
نه قصد من بی توجهی و بی قیدی نیست ... از باز بودن روحیه ی آدم ها نسبت به جدیدها می گویم . خیلی آدم ها هستند که برای آدم های تازه که بخواهند آشنایشان کنند گارد می گیرند ، برای این که یک مدل عجیب غریب غذا بخورند ، غذایشان را یک جور بپزند که همیشه نمی پزند ، یک جور موسیقی گوش کنند که هیچ وقت گوش نکرده اند ، کتاب هائی که هرگز طرف قفسه شان نمی رفته اند ... جاهائی که معمول نیست براشان ... 

                       

من عاشق آدم هائی هستم که پیشنهادی ناگهانی ات را روی هوا می دزند ، آدم هائی که بلدند متفاوت باشند ، برای متفاوت بودن جا دارند ... این هائی که موقع جلسه های کاری هرگز نمی توانی تصور کنی غش غش می خندند  اما خوب هم می خندد ناگهان ، این ها که اتو کشیده اند اما باک ندارند چندتائی خط اضافه روی خط اتوشان به بهای یک شادی هر چند کوچک بیفتد ، آدم هائی که تمام زندگی شان را بگردی یک حرف حساب توش پیدا نمی کنی اما کافی است دو کلمه حرف حساب بزنند ... من از زندگی یک نواخت با مهر اطمینان و تضمین شده هیچ خوشم نمی آید ... برای آن همه تجربه نشده های توی دنیا بی قرارم ...

پی نوشت :

این که کسی همراه آدم باشد که شبیه تو فکر کند ... بیش از مهم : مهم است

من صدای نفس باغچه را می شنوم

دوش آب را باز می کنم ... یک موسیقی زیادی خوب هم زمان شنیده می شود ، آن قدر خوب که آب را می بندم و گوش تیز می کنم ببینم این موسیقی مال کی و از کجاست ؟ تا شیر آب را می بندم صدا قطع می شود ... هرچه صبر می کنم دیگر صدائی نمی آید ... بی خیال باز آب را باز می کنم ... آب با فشار می پاشد روی پوستم ... موسیقی باز شروع می شود ... سریع دوش را می بندم : قطع می شود ! دفعه ی سوم فهمیدم صدا مال دوش است !!!
آب را گذاشتم باز بماند ، بخورد به پوستم و من چشم هام را ببندم و آهنگی را گوش کنم که تا بحال نشنیده ام اما مثل سحرشده ها باشم در برابرش ... کم کم صدا قطع شد و بعد یک باره تمام شد ...
دانستم که این موسیقی زیادی خوب ، مال لذت من است ... مال تماس آب نیمه گرم روی پوست من است ، صدای نوک انگشتان هستی روی پوست من است ... آهنگ لذت من است که یک باره من دارم می شنومش...
نماندم به انتظار تا دوباره بشنومش هرچند به اندازه ئی خوب بود که باز این کار را بکنم . دوش را بستم ، حوله را پیچیدم دورم و دانستم جائی که لذتم پایان گرفت ، پوست تنم به آب عادت کرد صدا متوقف شد ...

                 

عادت با خشکی حوله خشک نمی شود : نمی رود ... عادت وقتی می رود که من باز حس کنم باید خیس شوم ، نه برای شنیدن آن دل پذیر ... برای لذتی که از تماس با آب می برم ... آن جا عادت شکسته می شود و چیزی درون من مستانه می خواند ... گیرم که دیگر نشنومش ...

آهای مرد ایرانی : مفتخرم به تو

خسته ام، کوفته ام ... سرم هم کمی درد می کند ... وب گردی می کنم . عکس های شماها را می بینم ، ویدئوی ما همه "مجید" هستیم را ... هر بار که می خواند : آزادی : می لرزم ... اشک توی چشم هام حلقه بسته ... از این جنبشی که یک باره و بی برنامه میان شماها راه افتاده تعجب نمی کنم . راست است ما داریم رشد می کنیم ... شماها را دوست دارم با آن روسری های سبزتان ، با آن هر چه هائی که بر سرتان انداخته اید ، آن قیافه های جدی یا لوده تان را دوست می دارم ، آن ویکتوری هاتان را ، این که شماها هم باور کرده اید زن و مرد مساوی اند ... 

                             

حالا به گمانم دست از این طبقه بندی که سال های رکود توش دست و پا زدیم دست برداشته ایم . حالا دیگر معنی ندارد تو مردی من زنم ... من مردم تو زنی ... حالا همه ی ما یکی هستیم ، همه ی ما زنجیرهای به هم گره خورده ئی هستیم که برای انسانیت در تکاپو هستیم ... راست است جنبش مان شبیه جنبش 1968 است ... و شاید عمقی بیشتر ...

وقت

امشب وقتی ماسک به صورتم زده بودم و توی تاریکی اتاقم درازکش یک آهنگ خوب گوش می کردم دیدم که کسی دارد دور و برم می تابد و نگاهم می کند ... نگاهش خوب بود ... راه رفتنش خوب بود ... وجود داشتنش خوب بود ... آن قدر که می ترسیدم چشم باز کنم و برود ... همان طور ماندم ، هی ساوند تراکی که دوستش داشتم تکرار شد و من با خدائی که ماه ها دنبالش دویده بودم و نیافته بودمش فاصله ام قدر نفس هام بود ... که گاهی حبسش می کردم توی سینه ام تا شاید بماند در من ... و باز قلبم می کوبید به سینه ام که نفس بکش نفس بکش ...
باورم نمی شود که آن همه گشتم و گشتم و این روزها بی بهانه می آید به دل ام سرک می کشد ... این طوری نگاهم می کند ... این قدر ساده ... نه عقلم را می خواهم که بیاید تائیدش کند و نه هیچ کس دیگری که بخواهد با سوال و جواب هاش مبادا کم رنگش کند ...
صورتم داشت جلزجلز می کرد . باید بلند می شدم ... نشستم روبروی آینه و آرام آرام ماسک را پاک کردم ... هیچی روی صورتم نماند جز یک خنکای خوب ... به خودم زل زدم ... چند دقیقه ی طولانی ... اشک و لبخند در یک زمان دویدند توی صورتم ... با نوک انگشتم صورتم را توی آینه لمس کردم و فکر کردم : چه قدر زیبا شده ام ! ...
زیبائی نه از آن دسته که مثلا چشم هام شهلا باشد ، لب هام یک فرم خوب ... چه می دانم ... از این ها نه ! یک زیبائی که شاید از آن همه آرامشی که داشتم نشات می گرفت ... اشک هام سریدند روی گونه هام ... فکر کردم خودم را دوست می دارم ...

                      

ما آدم ها وقتی داریم توی تریپ روشنفکری و بار زندگی خدامان را دود می کنیم توی هوا حواسمان نیست خودمانیم که داریم دود می شویم ، خودمانیم که داریم می میریم ... خودمانیم که می گندیم ، می پوسیم و به هیچ مرحمی آرام نمی گیریم ...
می دانم نمی شود نگهش داشت می دانم اما همین لحظه های جسته گریخته ام را دوست می دارم ، غنیمت می دانم و شکر : و شکر : و شکر ...

آخ اگر که گل فروش بودم

امروز وقتی آفتاب نیمه جان خودش را از لای درزهای کنار پرده ها کشید توی اتاقم دراز کشیده بودم ... به شغلی فکر می کردم که می رود جزو آن همه مشاغلی که دورادور همیشه دوست داشته ام توی آن بچپم ... مثل نقاش بودن ، مثل عکاس بودن ، مثل خیاط بودن ، مثل طراح لباس بودن ، مثل خیلی کارها ... این بار دل ام هوس گل فروش بودن کرده ... این که هر صبح به یک عالم گل صبح به خیر بگویم ، ناز و نوازششان کنم ، آب شان بدهم ، حواسم به نور و وضع شان باشد ...
فکر می کنم اگر گل فروش بودم عاشق این بودم که برای همه ی گل ها یک شعر بخوانم ، برایشان تعریف کنم که چه طور اولین بار قلبم از ذوق کسی فرو ریخت ... یا اصلا فقط بعضی چیزها را باید برای گل ها تعریف کرد ... این که آدم چه طور جزئیات دقیق کسی که دوست می دارد را به یاد می آورد ، این که سایه روشن ها چه طور باعث می شوند آدم غلظت احساساتش بالا یا پائین برود ، این که ... تا وقتی یک دختر بچه هستیم چه طور عاشق آنیم که یک دسته ی گل درست کنیم به شکل تل و بگذاریم روی سرمان و بشویم ملکه ی تمام دنیا ...
وقتی کسی خواست گل بخرد یک عالمه بلد باشم بهش بگویم چه گلی بخرد ، برایش بگویم که چه قدر این گل ها نازکند ، که چه قدر می فهمند و گل ها یواشکی نگاهم کنند ... و یک عالمه کاغذ و کادوی رنگی داشته باشم ، یک عالمه روبان های رنگ به رنگ ... با کارت تبریک هائی که پر شعرهای امین پور و پناهی و فروغ و حافظ و ... اند نه آن جمله های تکراری همیشگی که مثلا قدم نو رسیده مبارک ... آدم باید این مناسبت های خوب را بگردد یک شعر ناب پیدا کند ، که مخاطبش بخواند ، که لبخند بزند و دسته ی گل را هی بو بکشد ... هی شعر را تکرار کند توی ذهنش ...

                   

گل فروشی عاشق بودن می خواهد ... فقط یک آدم عاشق است که می تواند با ملایمت دست روی لپ گل ها بکشد و برایشان یک ترانه ی خوب بگذارد ، فقط یک آدم عاشق است که می داند گل ها چه چیزهای خوبی هستند برای آن که یک اتاق را به عطر پر کنند ، یک نگاه را به لذت بیامیزند ، زیبائی را بی واسطه بگذارند جلوی ما آدم ها ... وگرنه که گل می شود ادای احترام ، یک جور تعارف بین آدم ها ، ادای دین و وظیفه ...

پی نوشت:

بی نصیب نمی ماندند آن ها که دوست شان داشتم ، هر صبح ، از یک شاخه ی گلی که با یک دوچرخه می بردم در خانه هاشان ...

دلم که می خواهد

دل ام می خواهد یکی از همین روزهای نیمه ابری که باران خیلی نرم نرمک و آرام ممکن است اندازه ی یک ربع نوازش گونه ببارد ، وقتی دارم کارهام را انجام می دهم ... صدای رادیو از یک جای نزدیک توی گوشم بپیچد که دارد یک ترانه پخش می کند و از قضا آن ترانه ی دوست داشتنی من باشد ... یا که مثلا دارم توی خیابان می روم یک باره یکی از پشت چشم هام را بگیرد ... غش غش بخندد ... بپرسد : یالا حدس بزن کی هستم و من آرام آرام نوک انگشتانم را بکشم روی دست هاش و هی گوشم را تیز کنم تا ببینم کی این قدر خوب دارد با من قایم موشک بازی می کند ؟ ...

دل ام می خواهد یکی از همین شب ها که نیمه شب بیدار می شوم ، وقتی گوشی ام را آوردم بالا تا ببینم ساعت چند شده یک اس ام اس نخوانده ببینم که توش یک حرف زیادی خوب باشد ، آن قدر خوب که بلند شوم پاهام را بگذارم روی زمین ... اس ام اسه را هی بخوانم و یواشکی توی تاریکی لبخند بزنم و بروم چراغ خواب را روشن کنم ، یک آهنگ ملایم بگذارم و چشم براه صبح باشم ...

          

دل ام می خواهد با یک نفر که دوستش دارم قرار بگذارم ، بروم توی خیابان بایستم و چشم به راه آمدنش شوم تا دل ام باور کند انتظار خوب را ، تا ببینم که از دور می آید ... و توی دل ام قنج برود ... دل ام می خواهد یک راز خوب بشنوم ، یک عطر خوب بو بکشم ، دل ام ... بهانه ی خوبی ها را می گیرد... بهانه ی لذت های ناگهانی ، مستی می خواهد دل ام ... دل ام می خواهد بی آن که من چشم به در بدوزم و چشم براه باشم یک خوب رخ بدهد ... یک بار هم بی آن که من دنبال جفت و جور شدن شرایط باشم شرایط بیایند و خودشان جفت و جور شود ...

بی : قید ... بی : قاعده

این جا ... توی این ظهر خوب آلوده ی پائیزی ... توی این اتاق کوچکم نشسته ام . "تقصیر من بود" از کیوسک را گوش می کنم . گاهی زیر لبی باهاش همراهی می کنم و این بهترین کار دنیاست توی یک یکشنبه ی مهری که دانشگاه نرفته ام ! این که تا خرخره ناهار خورده باشم ، آفتاب پهن شده باشد توی اتاقم ... یک کتاب گرفته باشم دستم ، کمی وب گردی کنم ، گاهی چرتم بگیرد و برایم هیچ چیزی ... مهم نباشد ...
این طوری ها می توانم تقصیردار همه چیز شوم بی آن که کم بیاورم ، می توانم به ریش همه ی کسانی که الان دارند توی این کره ی خاکی با جدیت و تلاش هر چه تمام جان می کنند بخندم ، درست وقتی یک نفر دارد زیر فشار یک بحث طولانی جمله سر هم می کند من دارم چائی ام را می خورم ... نه دل ام می خواهد توی یک جلسه ی کاری باشم ، نه در یک کلاس نورگیر دانشگاهی ، نه نقاشی باشم پای یک تابلوی تازه ...

                

 فقط دل ام می خواهد یک دختره ی چشم سفیدِ تنبل ِ بی عار ِ بی غم ِ الکی خوش ِ درازکشی باشم که قابلیت این را دارد که یک آهنگ را صدهزار بار گوش کند و باز همان لبخند گل و گشادی که ناشی از شنیدن اولین بار آهنگ است را هر بار به لب بیاورد و توی آرشیو قدیم روزنامه هاش بگردد تا جدول دست و پا کند ...

پی نوشت :
دوست داشتی از این جا آهنگه را دانلود کن ...

آری آری سخن عشق نشانی دارد

هر آدمی یک رمز و رازهائی دارد که حافظ می داند ... می داند که وقتی چشم آن آدم بسته شده و دارد زیر لبی تندتند چیزی می گوید چی می گوید ، می داند مثلا یارو دارد الکی زور می زند یا که می داند که کسی که کتابش را توی دستش گرفته به همین زودی ها دلش شاد می شود ...
حافظ ، حافظه ی همه ی آن چیزهائی است که ما بابتش مردد بوده ایم ، همه ی آن کسانی که دوستشان داشته ایم ، همه ی آن غم هائی که برای آرام ساختنش دنبال چیزی ورای جمله هائی با اصول منطقی بوده ایم ... همه ی دل دل کردن هامان ...حافظ ، خوب می داند که ده سال پیش فلانی ها را چطور خواسته ایم ، چه طور با هیجان تفال زده ایم تا بدانیم آخرش که چی ؟ حافظ ... حافظه ی همه ی باری است که قلب ما را به تندتر نواختن واداشته ...

                 

حافظ را دوست می دارم ... طور دیگری ! شاید چون اولین شاعری بود که کشفش کردم ... برای من 8 -9 ساله کشف بزرگی بود که یک کتاب قدیمی که توش پر دست خط های پدربزرگم بود پیدا کنم و از کلمه های آن شیرین شود جانم ! تازه تازه دانستم شعر چیست ... تازه تازه فهمیدم آدم چه قدر می شود از آهنگ کلمه ها کیف کند ... روحش شاد ...

ماه را نشانت دادم ... انگشتم را دیدی

شب هائی هستند که آفریده شده اند برای این که آدم راست برود توی رختخوابش چپه شود و کپه ی مرگش را بگذارد و بخوابد ... شب هائی هم هستند که باید آدم هی پهلو به پهلو شود . ادا بیاورد ، هی فکر کند که اه این نوری که از بیرون می زند ... اه این صدای چک چکه ی آب ، آن خش خش پهلو به پهلو شدن یک نفر دیگر توی اتاق بغلی ، درد دندان چهارم بالائی سمت چپ ... و یک عالم ادا و اصولی که آدم از خودش درمیاورد تا بخوابد ... شب هائی هستند که آدم فقط می رود توی رختخواب تا هی رویا درست کند ، هی یک صحنه را توی ذهنش جلا بدهد ، یک حرف را بگذارد توی ذهنش ریپیت شود و با یک عالم خیال خوش نفهمد کی خواب دزدانه چشم هاش را بسته به خواب ... یک شب های دیگری هم هستند که بالش می شود مامن اشک هات ... هق هق ات ... بی پناهی ات ...  بی پناهی ات ... بی پناهی ات ...
یک شب هائی هم مثل امشب من می شود که دوست دارم یقه ی یک نفر را بگیرم و بگویم چرا من باید توی این کشور لعنتی زن باشم ؟ من می خواهم بی حجاب بروم بیرون ... با یک دامن پرچین ... با موی پریشان ... با یک کلاه لبه دار سبز ... می خواهم یک کتاب شعر بردارم و نجواکنان توی خیابان های خلوت ساکت شهر که بوی رخوتناک خواب و شهوت غلتیدن توی یک آغوش را به جان آدم می ریزد تا صبح راه بروم ... راه بروم ... راه بروم ... شعر بخوانم ... شعر بخوانم ...
و صبح ... یک نفر پیدایم کند ... وقتی دارم تمام توانم را به کار می گیرم تا بیدار بمانم ، یک نفر بغلم کند مرا ... بیندازدم روی دوشش و بی هیچ حرفی ببرتم خانه ... توی تختخوابم بگذارد ... پتویم را بکشید تا بیخ گلوم بالا ، پاهام را بگذارد بیرون باشد و درست یک لحظه پیش از خوابیدنم بگوید : دیشب ماه تمام بود ...

دوست داشتن

لابلای فیدهای باران زده ی دیگران فید زهرا را می بینم :

"A friend is someone who knows all about you and still loves you" — Elbert Hubbard

گوشی ام را برمی دارم تا سیوش کنم اما میانه ی راه حس می کنم : نه ! با یک اس ام اس و اضافه شدن به نوت ها قضیه تمام نمی شود ... لازم است بیشتر بنویسم ... لازم بود بگویم اگر روزی حس کردی باید مصلحت اندیشی کنی ، بترسی ... در نشان دادن خود واقعی ات به کسی که نام "دوست" بر او گذاشته ئی همان جا بدان او دوست نیست ... یک نفر است که بابت چیزی با تو اشتراک دارد و بس و روح تو با او جوش نخورده ، پیوندی ندارد ... از همان دوستی هائی که وقتی حرفی برای گفتن نیست هول می شوی ، به تته پته می افتی تا حرفی را بکشی از زیر رنگارنگ حرف های معمولی بیرون ...
بعد فکر کردم تا این جای قضیه مال دیگری بود ... تکلیف خودم چی می شود ؟ چند بار با نگاه متعجب زده ام زبان کسی را بسته ام ؟ چند بار با حرف های نسنجیده ام راه بسته ام ؟ ... چه روزها که با قضاوت هام دوستی نکرده ام ...

                         


اما این روزها دارم تمرین می کنم ... گاهی خیلی سخت می شود که بدانی فلانی چه کثافتی بالا آورده ، آن یکی چه قدر بابت یک روز سال های عمرش را می دهد دست باد به امید آن که آن یک روز برود پیدایش نشود ، یکی دیگر ... یکی های دیگر ...

و "دوست" بودن و "دوست داشتن" آدم ها به سبک خداوند چه قدر سخت است ! چه قدر سخت است آدم ها را با بدی هاشان ، سیاهی هاشان ، خرده شیشه هاشان ، گناها نشان : دوست بداری اما لذتی در این دوست داشتن هست که در دوست داشتن یک فرشته هرگز نیست و شاید از سر همین بود که انسان آفریده شد : شاید ...

 

از چت های شبانه

دلم ميخواست بودي و محکم بغلت ميکردمAfsane :
Marjan: manam delam mikhad
برام مهم نيس اسمش چه جور عشقيهAfsane :
Marjan: harchi mikhad bashe
فقط ميدونم بهت علاقه دارم و به شدت به وجودت محتاجمAfsane :
Marjan: che tarkibe ghashangi shod
Marjan: az too liste ahanga ahangi ke kheili doos daram oomad
Marjan: dastam rooie axet bood
Marjan: jomlehat…
Marjan: ashke cheshmam
گريه نکن : Afsane
طاقت بيار: Afsane
ما راهمونو از ميون هرچي بيراهه باز ميکنيم : Afsane

بید می شوم : مجنون

شب باشد ، دیر وقت باشد ... آن قدر که این خانواده های پیک نیک بروی اصفهانی که به قول ماهور خیلی زیادند بساط قابلمه و پیک نیک شان را جمع کنند و بروند بیرون ... برویم روی آن پل تاریک و فقط به اندازه ئی روشن که بتوانی تشخیص بدهی کی کنارت ایستاده و لابلای آن بیدهای مجنون بچرخی ... و لابلای آن بیدهای مجنون صدای افسانه را بشنوی که دارد با ماهور حرف می زند . می گوید : وقتی لیلی و مجنون را خوانده بودم خیال می کردم عشق های دنیای واقعی راست راستی همان طورند ... ماهور می خواهد بداند چرا این درخت ها اسم شان بید مجنون است که افسانه یاد لیلی و مجنون کرده ... و من می گویم عشق های قدیمی ، عشق های بچگی آن قدر خوبند که فقط یک نگاه بس است ... انتظار دیگری نیست : همین که عشق هست کافی ست...

صدایشان باز کمرنگ می شود ومن بر می گردم لابلای برگ های بید مجنون و حس می کنم عاشقم... برتمام آدم هائی که ندیده مشان ، نشناخته مشان و هنوز کسی درونم نگفته مبادا عاشقش شوی ... بر تمام چشم های دنیا عاشقم ، بر تمام عادت های مزخرفی که فقط باید عاشق کسی باشی تا بدانی شان ، بر تمام رنگ هائی که او دوست دارد ، بر تمام کسانی که دارند آرام آرام نفس می کشند و کاری می کنند : کنار پنجره ایستاده شاید کسی و به دور دست ها نگاه می کند و به ماه ... به کسی که دارد توی وسائلش دنبال چیزی می گردد ، کسی که خیال می کند تنهاست ، کسی که دارد جائی را برای قایم شدن می کاود ...

           

 می خورند توی صورتم ، نوازشم می کنند ... راست راستی مجنون اند ... دوست دارم یکی از آن برگ ها باشم ، دوست دارم فراموش کنم مرزهام را ... دوست دارم بی قاعده یک برگ شوم و چند دقیقه ی بعد یک مرجان باشم که دارد با هر قدم با آن دوتای دیگر درک می کند ، خیابان را می پرستد بابت خیابان بودنش و رهاست ... رهاست ... آن قدر که می تواند با کلمه های افسانه بدود افسانه شود ، ماهور شود ، مسافران توی اتوبوس دشت روشن شود ، جیرجیرک شود ، بید شود ... عاشق شود ...

پی نوشت :

ماهور را دوست داشتم ...

من خواب دیده ام

صبح جمعه است ... عید است ... همسایه ئی که پشت اتاق من است طبق معمول تمام عیدها یک فروند بلندگوی حسابی گذاشته پشت دیوار من ، فامیل هاش را جمع کرده و دارند از چند روز پیش تا حالا با خوشی های تو خالی شان توی ذوق دل تنگی من می زنند ... کاشکی راست راستی منتظر یک آدم زیادی خوب بودند ، آن وقت من باورم می شد باید جشن بگیرند ، شک ندارم آن وقت جشن شان شبیه این جشن هائی که چند سال است می گیرند نبود ...
من می آیم این جای جدیدی که توی اتاقم پیدا کرده ام ، وسط دو تا میزم می نشینم ... جائی هست اندازه ی یک نفر که پاهایش را دراز کند ، بساط کتاب و برگه هاش را بچیند دورش ، تکیه بدهد به دیوار و موزیک درباره ی الی را گوش کند ...
صدای همهمه ی پشت دیواری ها بالا می گیرد ، یکی از همین مداح های دو آتیشه داد می کشد ، هوار می زند ... بوهای درهمی می پیچد توی مشامم ... پاهایم را جمع می کنم توی بغلم ... چه قدر خوب است که چیزی به اسم ریپیت ساوند ترک هست ... چه قدر خوب می شود اگر راست راستی یک آقای خیلی خیلی خوبی باشد ، به من چه که قیافه اش چه طوری است ، گور بابای شماهائی که ذوق خال و قد و قامتش را می کنید ، من ... من فقط دل ام می خواهد این آقای خیلی خوب اگر هست یک روزی سر و کله اش پیدا شود . یک روز بیاید ... مثل خیلی ها نیستم که باور کنم هست ، دوست هم ندارم باور کنم نیست ... دوست دارم باشد : من دوست دارم باشد ...

                         

یک روز بیاید ... آن روز دیگر مثل این روزها قایم نمی شوم لابلای دو تا میز ، شاید حتی اگر آمد دستش را گرفتم و آوردمش این جا ، تنگ هم نشستیم ... اگر دوست داشت برایش چائی می آورم یا که اصلا وقت نیست و او باید برود به داد دل ها برسد ...
من که باورم نمی شود او توی پیرهنش شمشیر گذاشته باشد و بیاید سر ماها که گناه کرده ایم ، که ترسیده ایم ، که دروغ گفته ایم و ... ها بزند ... من که باور نمی کنم شماها راست بگوئید و یک سری سرباز برای خودش دست و پا کند ، این کارها شبیه فکر شماهائی است که بلندای او را نمی دانید .
من باور دارم می رود سر خجالت زده ی همه ی کسانی که روزی توی این دنیا خجالت کشیده اند را روی سینه اش می فشارد ، من باور دارم تمام زخم خورده ها را می بوسد ، دست آدم های تنها را می گیرد ، امیدهای نیمه جان را می کارد ، خطوط پیری را پاک نمی کند اما لمس می کند ، گوش می کند تمام داد و بیدادها را ... شاید هم وقت کرد و آمد این گوشه : توی این تنگنای دو تا میز من ، نگاهش کنم ... برایش چائی بیاورم ...
گمان نکنم کسی بتواند ظلم آدم ها را پاک کند ، گمان نمی کنم گرد و غبار این دنیا را بشود پاک کرد ، خون های به زمین ریخته را ، داد و بیدادها را ، گرسنگی آدم ها را ، کثافت های روی هم تلنبار ... نمی شود اما به گمانم اگر او بیاید برای این ها نمی آید . برای آن حالت بعد از تمام شدن می آید ، وقتی که آدم دارد فکر می کند ... به تمام روزهائی که منتظر بوده ، گفته است امید دارد ، گفته صبر می کنم ... اگر بازی این دنیا تمام شده باشد و کسی نیامده باشد سرت را بر سینه اش بفشارد ، چه طور می شود آن روزها را توجیه کرد ؟

چه قدر این شعر فروغ خوب می تواند توصیف حالت ام باشد :

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...

پی نوشت :
اگر خواستید موسیقی پایانی فیلم درباره ی الی را از این جا بگیرید.

تو

قرارمان که ساعت 6 بود ... پی ام داد : بیا زودتر بریم : می ترسم برای این همه حرف وقت کم بیاریم ... قرارمان را می کنیم 5.5 ... با خودش شربت آلبالو و تی تاب آورده ... می رویم زیر سپیدارهای بلند بلند ، همان جا که افسانه حس می کند ما خیلی کوچکیم . یک جای خلوت پیدا می کنیم و روزنامه پهن می کنیم روی چمن ها. حرف می زنیم ، حرف می زنیم ... گاهی می خندیم ... گاهی هر دو ساکت می شویم ... به دور و برمان نگاه می کنیم ، به آن همه زوج ، به سنجاقکی که روی یک چوب بلند انگار دارد به تمام دنیا فکر می کند و بی هوا کفش هامان را درمی آوریم و بی هوا جوراب هامان را و بی هوا اصلا دست هم را می گیریم و غش غش می خندیم ... دنیا هی می چرخد : می چرخد ... سپیدارهای بلند هم غش غش می خندند انگار : می چرخند مثل ما !
ولو می شویم روی چمن ها ... دراز می کشیم و به سپیدارهای بلند نگاه می کنیم ، به آسمان ... به حرف های توی دل مان فکر می کنیم ... به هم نگاه می کنیم ... وقتی حرف می زنم افسانه یک طوری نگاهم می کند که هیچ کس این طور نگاهم نکرده ... چشم هایش را کمی تنگ می کند و از پس شیشه ی عینکش مردمکش را می بینم که روی من چه طور می چرخد و من جای پای نگاهش را روی خودم نرم نرمک حس می کنم ، سرش را گاهی تکان می دهد ...

                    

تا بجنبیم هوا تاریک شده ، دست هم را می گیریم ... حس می کنم تمام ذرات خوشی که دارند توی من می جهند دویده اند کف دستم تا افسانه را لمس کنند ... افسانه دستم را فشار می دهد . دست هامان عرق کرده ... فکر کنم بعضی وقت ها دست ها نتوانند تاب بیاورند آن همه حرف را ... کلمه ها هم نمی توانند ... تو : لابد دانسته باشی .

پی نوشت :

حالا با این پست کلمه ئی که وقت خداحافظی تکرار کردیم را با خودت تکرار کن ، هم چنین بهش اضافه کن که قرار است ماهور را به دام بکشیم ...