دل : تنگ

واقعیتی وجود دارد ... تلخ ترین واقعیتی که شناخته ام ... واقعیت این است که بعد از مرگ عزیزت تو دیگر آن آدم سابق نخواهی بود ... تلخی اش این نیست ... تلخی اش وقتی به تو اثبات می شود که بخواهی همان آدم قبلی باشی ، که دیگران و خودت در این که همه چیز مثل قبل باید باشد به توافق برسید و بعد یک روز دست بکشی ... خسته شوی و اقرار کنی : نه دیگر نمی شود ...
زندگی ناخودآگاه به دو قسمت تقسیم می شود ... پیش از رفتن عزیزت ، بعد از او ... تمام دردهاش ، تمام رنج هاش ، تمام مهربانی هاش ، تمام خاطره هاش داغ می شوند ... داغ بر دل ات ... و بعدش که تو باید این ها را تا روزی که می روی به دوش بکشی ... و باور کن باور کن اگر بخواهی این بار را بگذاری و بروی شانه هات زخمی می شوند ، می سوزند از اندوه...
یک باره حلقومت را یک خاطره ی زیادی معمولی می گیرد و می فشارد آی نمی دانی که چطور می فشارد ... این که عادت داشت موقع اخبار ، چشم هاش را ببند و گوش کند ... طرح دستانش ... دست های کارکرده اش ... نگاه هاش وقتی از زیر ابروهاش دنبالت می کرد ... سیگار گیراندنش ، این که وقتی می خواست اسم خواهر کوچکم را انتخاب کند داشت شلوارش را می پوشید برود بیرون ... یک باره گفت : هم اسم مادرم باشد ... پاهای درد آلوده اش که آن آخرها از دردش کمی می لنگید ، خطوط چهره اش که می گفتند : او دیگر پیر است ...
تو نخواهی دانست من چه می گویم مگر آن که این درد را با ذره ذره ات چشیده باشی ... مگر آن که آن لحظه ی ناتوانی ات : ناتوانی بزرگ ات را دیده باشی ... که کسی که دوستش می داری : سخت دوستش می داری و تکیه ات به اوست ... نگاهش ثابت باشد ، به جائی که تو هستی نه ... به یک جای دیگر ... و خدا می داند خدا می داند خدا می داند چه اندازه دلم تنگ است ...

سزاوار خوشبختی هستیم

 ما اصرار داشتیم که سزاوار خوش بختی هستیم ما جهان را با اندوه نگاه می کردیم حقیقت جهان را از نوجوانی می دانستیم که پرهای کبوتر در باد می ریزد و ماهیان روی شن ساحل برای ادامه زندگی له له می زنند و عاشقان می دانند صبوری دوای وصال نیست از میدان های پر سبزه و درخت که به خانه می آمدیم به هر کس که در حیاط بود سیب سرخی تعارف می کردیم و منتظر جواب و تشکر نمی شدیم به اتاق می رفتیم چراغ های شهر که خاموش می شد زندگی را دوست داشتیم همه ی حدس ما در تاریکی برای صبح فردا بیهوده و پوچ بود. همه ی ما صبح می گفتیم در تاریکی دیدمش دروغ هم نمی گفتیم در تاریکی همه تکرار می کردیم که ما سزاوار خوشبختی هستیم تنهائی همه ی ما در تاریکی جوانه می زد صبح باید همه ی ما بار سنگین تنهایی را به دوش بکشیم یکی از ما با فریاد می گفت اگر خوشبختی و باغ و رویا شیشه ای عسل ناب نیست ، اما ما با هم بودیم که حقیقت داشت .

دفترهای سالخوردگی نوشته ی احمدرضا احمدی


                     

پی نوشت :


- این روزها که می گذرد و با دیدن آدم ها و پاهاشان که از سهمگینی زندگی به هم گره خورده هی فکر می کنم ما سزاور این همه رنج نیستیم به خدا ... این شد که وقتی کتاب بنفش احمدرضا را که بابت هدیه بودنش از مهدیه ی خوبم ، بیشتر دوستش می دارم باز کردم عنوان این یادداشت بر آنم داشت فکر کنم : ما سزاوار خوش بختی هستیم چرا که بیش از این ها رنج دیده ایم ...

- عکس این پست ، تابلوی نقاشی از پیکاسو می باشد با عنوان تراژدی .

پرش

ناهار می خوردیم ... من هول می زدم مثل خیلی وقت های دیگر که وقتی گرسنه می شوم لقمه ها را خیلی از دهانم بزرگ تر می گیریم ، خوردنش سخت می شود ... می ریزد ... دستپاچه می خورم و حسین هی می زد روی پام که آرام تر جانم ... و یک باره طوفان شد ... گرد و خاک به هوا رفت ... درها را که باز گذاشته بودیم بستیم اما چند دقیقه بیشتر نشد که باران شلاق وار ضربه زدن هاش را شروع کرد ... می کوفت توی سقف جلوی پنجره ها ... رفتیم زیر باران و جیغ کشیدیم ... دوتا صندلی گذاشتیم توی حیاط ، یک پتو پیچیدیم دورمان و از آن همه خوش بختی لرزیدیم ... مادر پشت تلفن گفت همدیگر را ببوسید ، رعد و برق شور به جان مان انداخت ... بالا پائین پریدیم ...
من قسم می خورم ... قسم می خورم امروز را خدا از یک جای دیگر بریده بود ، آورده بود چسبانده بود توی روزهای ما ... من قسم می خورم جنس لذت های امروز مال یک دنیای دیگر بود ... از آن صبح زود و آسمان ابری اش اصلا پیدا بود ... پیدا بود وقتی کنار آفتاب گردان های توی جاده ایستادیم و عکس گرفتیم و شکفتیم ...
باران باغچه را شست ، درخت ها همه از خاک ها پاک شدند ، رنگ ها به جان دنیا افتادند که خواستنی اش کنند ... ما دوتا هی داد زدیم ... ما دوتا هی پیچیدیم به زندگی ... ما دوتا از هوش رفتیم ... ما دوتا ما دوتا ما دوتا ما دوتا ... 

                

شب وقتی برمی گشتیم موسیقی ملایمی از ضبط ماشین پخش می شد ، من آرام آرام همراهی اش می کردم ... حسین آرام بود و من فکر می کردم دارم تا بی نهایت کش پیدا می کنم ... دارم می روم ... دارم از خودم ، از زندگی ام و همه ی روزهایم سر می روم ... هر چه باشد امروز روز دیگری بود : خدا می داند ...

پی نوشت :

- خدا را شکر توی خانه ی جدید اینترنتم وصل شد . بابت تاخیر بی سر و صدا معذرت خواهی که نه ولی راضی نبودم ...