کشتی شکسته گانیم

کمی از کمپوت آناناس خورده ام ، کمی کتاب خوانده ام ، کمی خوابم میاید ، کمی متاسفم ، کمی حس مطلوب دارم ، کمی گیجم ، کمی کمرم درد می کند ، کمی به آدم های امشب فکر می کنم ، کمی احساس سرخوردگی دارم ، کمی دل ام شب زنده داری می خواهد و کمی هم عقیده ام بر این است که این کمی کمی های درونم را هی کش بدهم ... نه ! اشتباه نکن ، کمی ها دیگر بس اند ... با این حال صحبت بر سر این کمی ها باید ادامه پیدا کند ، درباره این که چه طور این کم کم های درون من یک بزرگ تشکیل می دهند که تمام ذهن مرا بی آن که دقیقا به هر کدام از این جزءها توجه کند به خودش مشغول می کند و بعد ناگهان معلوم می شود که بعله شب شد و من نفهمیدم روزم به کجا رفت ؟
شاید بهتر باشد این طوری بگویم : ذهنم از هم گسیخته است ، پاره پاره است ، تلاش می کند جمع کند خودش را ، وصله کند به هم و این طوری تازه بدتر هم می شود ... و این وضعیت درست در زندگی روزمره ام هم هست ... دارم جان می کنم که نظمی بدهم و انگار نمی شود و انگار همه ی این ها از دست من خارج است و فکر کردن من سیال ذهنی است که وقاحتش از حد گذشته از بس که می پرد ، از بس که نیمه کاره می گذارد ... از بس که می رود هر آن جا که می خواهد و من جا می مانم ...
چاره اش را بلد نیستم ولی این را می دانم که بهتر است وقتی دارم توی یک کشتی بی در و پیکری که توی طوفان گیر کرده و هی چپ و راست می شود و بالا و پائین شدنش شدت می گیرد ، بهتر است به جای این که هی به در و دیوار بخورم و جان بکنم تا سکان را بگیرم بگذارم این طوفان ، این که از اختیار من خارج است ، همه چیز را در دست بگیرد و ببرد و بکوباند و له کند و من بروم یک جا یک سرپناه طوری پیدا کنم و جیک هم نزنم ...

تو فکر یه سقفم

مرده شبیه تصورم از مشاورین املاک نیست :  یک شکم گنده دارد که توی پیرهن سفید راه دار کمرنگش جا خوش کرده ، یک سبیل مشتی سیاه که گاه به گاه می جودش ، دست های زمخت گنده ، چشم های به هم نزدیک ریز ، موهای کم پشت اما نه کچل ... شلوار مشکی بور شده ...
برعکس جوان است ، از پشت میزش که بلند می شود کتاب شعر توی دستش را می گذارد روی میز ، برایش مهم نیست صفحه ی چندم بوده ... شعر که این حرف ها را ندارد ... ده بار دیگر که صفحه ی تکراری بخواند آدم کیف می کند ... معلوم است صاحب ذوق است ، باریک و بلند است ... عینک فریم مشکی دارد ، سبیل منظمی دارد ، لبخند خوبی ...
می گویم : قبل از این که برویم خانه را ببینیم بگویید چطوری هاست ؟ شاید اصلا نخواستم ...
تعریف نمی کند که نوساز است و ویوش عالی است و همسایه ها خوبند و آشپزخانه اش خانم ها را می کشد و ...
به جاش می گوید : خانه ای که می گویم ، نورگیر است ... صبح ها که بیدار شوید ( با لبخند شیطنت باری) اگر صبح نباشد و دم ظهر باشد نور آفتاب تا وسط خانه رسیده ، پر از پنجره است خانم ... پنجره های بزرگ و کوچک ... یکی از پنجره ها که اندازه ی یک دیوار کامل است رو به یک درخت بزرگ است ... توی این درخته گنجشک ها صبح و عصر دسته جمعی می خوانند ... من بی اختیار لبم به خنده باز می شود ... آخر من عاشق گنجشک ها هستم ... می گوید : تازه می توانید آن جا شعر بخوانید ، اصلا آن جا برای همین است و تازه ... ببینم ... چه بهتان می آید نویسنده باشید ...
قند آب می کنند ، در تمام من قند آب می شود ... عروسی می شود ، دسته جمعی کل می کشند توی من ...
می گویم : نه ولی دلم می خواهد زیاد ... چطور ؟
می گوید : آخر این جا جان می دهد یک میز خوب بگذارید ، یک گل دان پر از گل تازه که می توانید از توی حیاط بچینید یا که ... می خندد : همسرتان بخرد ... بگذارید توی گل دان ها و خانم آن وقت شما نویسنده اگر نشوید ، شاعرید ... قول می دهم ...
از تصور چهره ی خودم که شاعر شده و عطر گل های تازه می خواهم بمیرم ... دنیا لذتش را انگار بر من تمام کرده ... می گوید ... این اتاقی که دارم وصف پنجره اش را می کنم خیلی بزرگ نیست اما جای قفسه های کتاب و خرده ریزهاتان می شود... رنگش رنگ اتاق ... بنفش کم رنگ است ...
سالن خانه یک بالکن خوب دارد ... بالکن را پر از گل دان کنید ، یک دست میز و صندلی چوبی خوب پیدا کنید ، بالکن بزرگ است ها ... عصرها با یار پا روی میز بیندازید و گپ بزنید ، یا مثلا دوستی که بدانید بالکن این مدلی می پسندد صدا کنید بیاید کنارتان ...
یاد مهدیه می افتم ، دلم هوای چای دارچینی می کند ، شربت آلبالو ...
می گوید : اتاق دیگرش بزرگ تر است ، نور گیر نیست ، کیپ و تاریک است ... جای خواب است ... جای خوابیدن بی دغدغه است ...

               

حیاط خانه هم که ... دلم نمیاید تعریف کنم ، باید با چشم خودت ببینی خانم ... حوض آبی دارد ، درخت توت دارد ، خرمالو دارد ، نقلی است اما چه صفائی دارد ... گل دارد ، عطر اطلسی دارد ، آب بپاشی دم دوباره می دهد ...
چشمم می لغزد از صفحه ی روزنامه ی نیازمندی ها به مانیتور لپ تاپم ... آگهی ها کماکان مثل قبل اند : خانه ی نوساز ، قیمت مناسب ، پارکینگ  ... و هیچ کس نمی خواهد بفهمد این مدل توضیح دادن خانه خوب نیست ... و خانم ها کشته مرده ی آشپزخانه های لوکس نیستند ، دل شان خانه ی نوساز نمی خواهد الزاما یالااقل من این طورم ...

پی نوشت :
ایده آل های من ، برای دنیایی که شبیه رویاهام نیست ، تمام ندارد

برای خاطر رویاها

بعله آقا زندگی می گذرد ... با همه ی سختی هاش ... مهم این نیست ، مهم این است که آدم ها در مواجه با زندگی و گذشتن آن چه می کنند ؟ در این رابطه دسته بندی های مختلفی هست که هیچ کدامشان به درد نمی خورد ، این که تنها زندگی می کنند یا نه ، این که دکتر می شوند یا مهندس ، زن می شوند یا مرد ، می روند جنگ و می میرند یا در 90 سالگی با هن و هن می میرند ، توی زندگی مشترک شان تو سری خور می شوند یا به پای هم پیر می شوند ، خدا می زند توی سرشان یا نه ؟ و خیلی خیلی چیزهای دیگری که لابد می دانید وجود دارند ...
به نظر من مهم تر این است که آدم در مواجه با زندگی ، با همه ی عیب و نقص هاش و این که این دنیا بی در و پیکرتر از این صفحه ی حوادث این روزها که هی تلخ تر می شود و پشت پرده ی صورت هاست ، دسته بندی می شوند ... آدم ها چند دسته اند ، این هایی که با رویاهاشان زندگی می کنند و این ها که واقعیت پیش روشان را می بینند ، قبول می کنند و با آن حتی می توانند زندگی کنند ...
آدم های رویا پرداز هم به چند دسته تقسیم می شوند ، این ها که طناب رویا را می گیرند و هی می بافندش و هی جلو می روند و به هیچ کس کار ندارند ، دسته ی دیگر که می خواهند رویاهاشان را بچپانند توی قالب واقعیت و جا نمی شود و هی پشت هم ضربه می خورند از این ناسازی اندام رویا بر تن واقعیت های صریح ِ بی رحم ...
آدم های واقعیت گرا هم همین طور ، یک دسته توی سرشان می زنند واقعیت را به مقدار درجاتی که می شود تخفیف داد ، ملایم کنند ، درام کشمکش دار را ملایم تر ، عاطفی تر و بهتر کنند ... دسته ی دیگر این طور نیستند ، می گویند همین است که هست... کثافت است و سختی است و دیگر هیچ ... هم نزنیم این کثافت را ...
دسته هایی که باور دارند می شود دنیا را عوض کرد بهشان سخت می گذرد ، فرقی هم نمی کند از کدام دسته ی رویاپردازها باشند یا واقعیت گراها ... بهرحال تو گوشی می خورند ، کم می آورند ... دسته ی دیگر اما بهتر زندگی می کنند ... چه بهتر اگه می خواهید جزو دسته ی دوم باشید رویا پرداز باشید ...

همه ی این ها را گفتم تا بگویم گاهی اما زندگی روی دیگری نشان می دهد ، یک باره رویا و واقعیت یکی می شوند ... آدم هول می شود این جور مواقع ، این که کدام دسته بوده هم آدم را از گیجی درنمی آورد ! موقعیت عجیبی است ...    

 

بعله آقا ! برای من هم اتفاق افتاده ... یک روز بلند شدم دیدم در می زنند ... من شبیه رویاهام رفتم در را باز کردم ، مردی که دوستش می داشتم آن جا بود و گل مریمی در دستش ... شبی خوابیدم و نیمه شب که از وحشت از جا جستم ، مردی که دوستش می داشتم واقعیت داشت ، داشت آرام و منظم نفس می کشید ...
یک سال می گذرد از زندگی کردن با مردی که دوستش می دارم ... و من هنوز مبهوت این برهم افتادگی رویا و رئالی که هست : هستم ... و ترجیح می دم رویاهای دیگری ببافم ، نه به هوای این که روزی بر واقعیت منطبق شود ، نیتم فرق می کند ... به هوای گذران زندگی ام ! که من معتقدم باید زندگی را به شکل یک رویا زیر دست ها ورز داد ، ساخته و پرداخته کرد و آدم باید رویاهایش را با خودش همه جا ببرد ، هر از گاهی فوتش کند مثل یک قاصدک ... در تمام هوا بپراکندش ، باید که رویا را پرداخت ... بافت ، ساخت و با آن زندگی کرد : اگر که رویاپرداز هستی ، دوست من ...