به نیت خوب ... خوب تر شدن ... خوب تر ماندن
من این روزها بنای بهتر شدن را گذاشته ام . نه این که یک پروسه ی خودکار باشد : نه ! من هم دارم همکاری می کنم در بهتر شدن ... بهتر شدن جسمم ، بهتر شدن حس هام ... از بها دادن به آن چه می آزاردم خسته ام ... انبوه شان را دوست دارم جائی حفر کنم ، بسوزانم ... خسته ام از داشتن چیزی به نام دغدغه که همیشه با من باشد ، پیش از من باشد ، قوی تر از من : باشد ... من سایه ی کم جان دردمندی باشد که می دود پی این دغدغه های کوچک و بزرگ ...
ذهنم را فرستاده ام پی این که فردا چه کار کنم که روزم بهتر باشد از روزهای قبل و قبل تر ؟ چیزهای خوب کوچکی هم به ذهنم می رسد ... از تصورشان جان می گیرم ... من آدم قانعی هستم ، فقط زیادی دارم جدی می گیرم همه چیز را ... جدی از حروف ج و د و ی تشکیل شده . باید بگویم ترکیب خوبی نیست ... شوخی هم به دلم نمی چسبد ... مثل خیلی متضادهای دیگر که سر و ته شان یکی است از بس خوب نیستند !

من می خواهم خودم را آرام کنم . می خواهم نگذارم منفعل ِ دور و برم باشم ، می خواهم نگذارم هیچ چیز یا هیچ کسی توی ذوقم بزند ، بیفتم به جان آن چه می خواهم ... می خواهم خودم را نجات بدهم از سنگینی روزهای گرم ِ بی رحم تابستان ... از هجوم تصاویر پشت سر هم ، از کلمات ِ بی صاحب ، از آدم هایی که آن قدر برای آدم مهم نیستند که تفاوت شان با یک آدم دیگر تنها در نام شان است ، از انباشتگی ِ آرزوهای ِ محکوم به ناکامی ...
ذوق های کوچک من ... رسیدگی می خواهند ...