یک سال دیگر هم کنار هم بودیم ... با همه ی سختی ها ... به گمانم باید شکر کنم که روزهای سخت ، لحظات ناآرام و شادی هایم تو هم قدم با من بودی ... تازه گی ها فهمیده ام این کلیشه ی مواقع شادی خیلی ها هستند از مفت هم مفت تر است ، حرف توی هواست... تازه گی ها فهمیده ام برای تکمیل شدن شادی ، برای خراب نشدنش ... برای آنی که تو شادی همراه خوب نعمت بزرگیست... این که کسی بداند چرا شادی ، چطور شادی ات بیشتر می شود و گیرم که شاد نباشد و همراهی ات کند . همراهیم کردی... امشب این را وقتی که هندوانه پرت شد روی لوستری که با زحمت و مراقبت جابجا کردی بودی و من تمام زحمتت و لوستر را یکجا با یک ترمز ِ درب و داغان به باد دادم خواستم بهت بگویم ... دیدم بهتر است ثبت شود ... هر روز به تو می گویم که تند نرو ، عصبانی نشو ، سخت نگیر ... هر روز به من می گویی که صبحانه حتما بخورم ، حواسم به روحیه ام باشد و خیلی چیزهای دیگری که برای دو تا آدمی که با دوست داشتن کنار هم دیالوگ ِ روزمره می شود اما امشب بهانه ی خوبی شد تا بگویم فهمیده گی ات را می بینم ، توی دلم کیف می کنم و می ستایمت و دلم می خواهد ثبتش کنم ... این یکی از هزار حسی را که در طول روز در من برق می زند ...

سخت است دو تا آدم ِ متفاوت کنار هم یک جا زندگی کنند ... مثلا من که ساعت ها قادرم بنشینم یک گوشه و با لپ تاپم بی حرفی ور بروم ، تو نشیمن ِ نشستن نداری ... می روی ، می آیی ... گاهی حرص می خوری ، گاهی من ... تو دوست داری کارهایی کنی که من حوصله ندارم ، من برداشتم از فلان قضیه مخالف تو بوده ... مخالفم پولی که بدست آورده ایم این طوری خرج شود ، مخالفی که ... زیاد است ... سخت است ... اما چیز دیگری هست به نام "دوست داشتن" ... دوست داشتن آدم را صبور می کند ، فراموشکار می کند ، بزرگ می کند ...

همراه ِ خوب ِ خوبم ... من شکر می کنم با هم بودن مان را ...