مرهم
خسته داشتم برمی گشتم خانه ... باد وحشیانه افتاده بود به جان درخت ها ... رسیدم سر کوچه ، رفتم توی مغازه ی آرایشی و چند تائی خنزر پنزر کوچک خریدم . نمی دانم فقط من این طورم یا زن های دیگر هم این مدلیند ... وقتی ابروهام نامرتب می شود ، حوصله ندارم برای خودم کاری کنم ، ناخن هایم کج می شوند و نصفه نیمه ، رنگ پریده می شوم ... موهام پخش و پلاست ... لباس های زشت و قدیمی ام را می پوشم اما وقتی ابروهام را تازه رفته باشم آرایشگاه مرتب کرده باشم یا مثلا موئی رنگ کرده باشم ، یکهو تصمیم می گیرم مثل امروز بروم یک سایه بخرم ... من سایه نداشتم ! امروز این را فهمیدم ... برای همین ذوق کردم وقتی خریدم ... لاک خریدم ... لاک ها را با حوصله روی ناخن هام کشیدم ...
وقتی بیرون آمدم قطره های باران پریدند روی سر و بدنم ... من ذوق زده از ناگهانی شان در این گرمای جهنمی هر قطره اش را می خواستم نوک انگشتم بگیرم و ببوسم بگذارم روی سرم ... رفتنم به خانه را تا می شد طول دادم ، برعکس همیشه ...
وقتی کلید را توی در چرخاندم فهمیدم باید بروم توی بالکن ، با شلوارک ، از یک خردگی سرما جمع کنم خودم را و آرام آرام چائی بنوشم و آهنگ خوبی گوش کنم ...
همین کار را کردم ... خستگی ام در رفت ، نه خستگی امروز ... خستگی تمام بار سنگین روزهای اخیر ِ سختی که گذشتند ... باران من را از اندوه و خستگی ام شست ... باران ِ در آستانه ی فصل گرم و خشک ، برای آدم های خسته ی امیدوار مرهم خوبی است ... باور کنید ...