وقتی که رفتم ، فهمیدم هیچ چیز آزارنده تر از اجبار روبرو شدن با وسایل یک انسان مرده نیست. همه چیز راکد است : این وسایل تنها در خدمت آن حیاتی معنا دارند که از آن ها استفاده می کند . وقتی آن حیات پایان یابد ، چیزها تغییر می کنند ، حتی اگر به همان شکل باقی مانده باشند. حضور دارند و با این حال حاضر نیستند : ارواحی عینی ، محکوم به بقا در جهانی که دیگر به آن تعلق ندارند. چه فکری می شود کرد مثلا درباره ی کمد مملو از لباس هایی که در سکوت انتظار می کشند تا دوباره پوشیده شوند توسط مردی که برنخواهد گشت تا در کمد را باز کند ؟ یا بسته های بی صاحب کاندوم که توی کشوهای لبریز از شورت و جوراب پخش و پلا شده اند ؟ یا ریش تراش برقی که توی حمام گذاشته شده و هنوز پر از خرده های آخرین اصلاح است ؟ یا یک دوجین تیوپ خالی رنگ مو که در یک چمدان سفری چرمی پنهان شده اند ؟ ناگهان آشکار شدن چیزهایی که آدم میلی به دیدن شان ندارد ، میل به دانستن شان ندارد. غمناک است و در عین حال به نوعی ترسناک. چیزها به خودی خود معنایی ندارند، مثل ابزار پخت و پز تمدنی نابود شده.و با این وجود حرف هایی برای گفتن به ما دارند؛ حضورشان نه به صورت اشیا،بلکه به عنوان بقایای تفکر و خودآگاهی ، و مظاهر انزوایی که انسانی به واسطه شان درباره ی خودش تصمیم می گیرد؛که موهایش را رنگ کند،که این پیراهن را بپوشد یا آن یکی را ، که زندگی کند، که بمیرد. وبیهودگی همه ی وقتی مرگ از راه می رسد. 

اختراع انزوا / پل استر/بابک تبرایی

پی نوشت :
با سطر سطر این نوشته ، اشک ریخته ام ... از دست دادن سخت است . سختی های بعد از دست دادن ، گونه گون هستند ... یکی از سخت ترین مراحل مواجه شدن با تمامی نشانه های بودن کسی است که دیگر نیست ... من فرار کرده ام ، من توانایی باز کردن پوشه ی عکس های پدرم را هنوز پیدا نکرده ام ! نمی توانم لباس هایش را مثل خواهر کوچکم که توی کمد خودش نگه داشته حتی لمس کنم ، از نشانه ها فرار می کنم ... و سقوط می کنم به قعر دل تنگی ...