نامه ی اول

ماهی اگر همیشه در آب باشد همیشه ماهی می ماند ... ماهی اگر از آب دور بماند : اندک زمانی حتی ... خواهد دانست که آب برای او زندگی است ...

می دانی ؟ ادبیات ، فلسفه ، موسیقی ، پیاده روهای زیادی خوب ، شمعدانی ها، بنفشه ها ، عطر تب آلود مریم ها ، نیمه شب های نیمه سرد باران خورده ی پائیزی ، درخت های زیادی بلند ، دوست های زیادی خوب ، مهر آدم های خوب زندگی ام ، فیلم هایی که از آدم را از جا می کنند بعد دیدن شان یکی دیگری انگار ، پنجره های سرتاسری رو به برگ های درخت ها ، بوهای خوب ، پائیز ، برف هایی که بی صدا و یک باره هی می بارند ، جای پای اول تو برف ها ، نرده های خیس آماده ی دست کشیدن خیابان ها ، رویابافی آخر شب ها ...

می بینی ؟ زیادند عزیز من ... چیزهائی که برای من به مثابه ی تنفس بی هوا زیستن اند : زیادند ... من ماهی هستم که به آب اندک زنده می ماند ... من از آدم هائی هستم که هر چه می بازند ، هر چه توی سرش می زند روزگار ، هر چه فقدان دارد ، هر چه محرومیت می کشد ، هر چه دل تنگ است ، هر چه زخم دارد : باز بهانه ای جور می کند تا سرش را در آن فرو کند و باز بماند ...

                

این فواصل چند روزه ی میان مان ، این جاده های قدکشیده ی میان مان که بی توجه به اندازه ی واقعی شان هی توی دل من طولانی تر شده اند ، این بی تابی و دل تنگی های این چند روزه ... این ها برای من خوب اند ...  این ها آن قدر خوبند که بدانم آمیخته ای : با ذره ذره ام ... مثل نباتی که کسی با حوصله ی هرچه تمام ذره ذره اش را توی چائی حل کند و بعد وقتی که هیچ ذره ای حل نشده نماند بخواهد نبات را از چائی جدا کند ... مگر می شود ؟


نه ! گمان نمی کنم دیگر بشود بی تو زندگی کرد ...

می شود اما می شود تحمل ... من اسمش را زندگی نمی گذارم ... هر چند وقتی هم که تو هستی دردها ، نکبت خاص این روزها و خیلی چیزهای دیگر هست اما تو هستی و با تو می شود نفس کشید جانِ من ...

رمز زیبایی و هنر

موسیقی ، حالات وجد ، اساطیر ، چهره های شکسته از زمان ، بعضی از شفق ها و بعضی از جاها ، می خواهند چیزی به ما بگویند یا چیزی به ما گفته اند ، که هرگز نمی بایست آن را فراموش کرده باشیم ، یا در شرف آنند که چیزی به ما بگویند . این حالت قریب الوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شاید همان رمز زیبایی و هنر باشد .

دیوار چین و کتاب ها نوشته ی خورخه لوئیس بورخس با ترجمه ی احمد میراعلائی


یوتوپیا *

گوشه ترین جای این اتاق را انتخاب کرده ام و برای بی جوابی این احساساتی که از بالا تا پائین مرا می پیمایند هی کتاب ها را ورق می زنم ... این نیست ... این نیست ... آن نیست ... دلم پاسخی می خواهد که می دانم نخواهم یافت ... درکم نمی آید از خیلی چیزها ، دنیا به مکانی دور و ناملموس می ماند ...
دوست داشتم مثلا پیرمرد فرتوتی بودم که پاهایی سالم داشت و حوصله ای آن قدر بزرگ که یک بارانی مشکی ِ مشکی تن کند، دست هایش را به روش پیرمردها پشت سرش روی کمرش در هم نگه دارد و بی آن که سر بالا ببرد تا به شیوه ی جوان ها ماه را بیابد و یا حتی روبرو را نگاه کند فقط راه برود ... پیرمردی که دست کشیده باشد از سوال هاش ، تلنبار درک نشده ها را سوزانده باشد در خودش ، نخواهد طرح نوئی بزند ... 

                        

فقط دوست داشته باشد امروز برود ... یا مثلا یکی از همین آخر شب های پیاده روهای پائیزی باران قطره قطره بزند به بارانی مشکی ِ مشکی اش ... نخواهد که ساعت های شبیه به هم زندگی کش پیدا کند ، نخواهد که افسوس جوانی بخورد ، یا مثلا حوصله ی خاطره ها هم برایش نمانده باشد و فقط گاهکی به خواندن شعری احساس کند وجود دارد یا چیزی شبیه به آن برای آن که ابرها را تماشا کند و برای گنجشک ها نان خرد شده بریزد . دنیا شبیه یک آب پاش فلزی بزرگ باشد که دست های فرتوتی آن را بگیرد و فلش فلش کنان آب بپاشد ... نه برای آن که گل ها قد بکشند ، رشد کنند ، جوان بمانند برای آن که آن دست ها ... آن دست های فرتوت از این دنیا با همه ی اعجاب و کمبودها و چراهاش تکان بخورند : بی تفاوت ! ...

پی نوشت :

* آن را یوتوپیا می خواند ، کلمه ای یونانی به معنی نیست در جهان – کوئه و دو