یادداشت های روزانه ویرجینیا ولف
شنبه 20 اوت
در پی ضعف کردن ، غالبا چیزی در سرم می کوبد ، یا چنین به نظرم می آید . ناگهان اندکی به یاد مرگ می افتم و به فکر فرو می روم ، با خود می گویم خب پس برو ، بخور ، بنوش ، بخند و به ماهی ها غذا بده . این که آدم مرگ را احمقانه می داند چقدر عجیب است . اشتیاق به کوچک شمردن آن و چنان که مونتنی می گوید ، همراه با دیگران خندیدن . و لئونارد کنار حوض ایستاده ، و من نزد عکاس می روم . سه کتاب تازه درباره خام ولف منتشر شده که به من یادآوری می کند باید یادداشتی راجع به کارم بنویسم . با وجود همه ی طعنه ها و انتقادهای من و لرز امروز صبحم ، تابستان بسیار خوبی است . با آرامشی زیبا ، هوایی خوش و پر از نیرو . گمان می کنم برای کار بعدی ام نیازمند این نوع زندگی و موجودیتی هستم که بیشتر انسانی است – این که به راحتی درمیان دوستان لم بدهم – گستره و تفریح زندگی انسان را حس کنم : هنوز برای فشار آوردن و طرح ریختن زود است : باید به نرمش خو بگیرم ، و اجازه بدهم عصاره چیزهای عادی ، صحبت ها ، شخصیت ها ، به آرامی خود به خود در من نشست کند ، تا وقتی که بگویم بس است و قلم در دست گیرم . بله ، حالا پوستم صاف تر شده : دیگر همه ی اعصابم در کشش نیست .
یادداشت های روزانه ی ویرجینیا ولف با ترجمه ی خجسته کیهان

پی نوشت :
از وقتی یادداشت های روزانه ی ویرجینیا ولف را خریده ام جمع مان جمع شده ... من ، ویرجینیا و شخصیتی که دارد هر روز بیشتر و بیشتر توی مخیله ام جان می گیرد ... یادداشت های ویرجینیا عموما عادی و معمولی است اما در این روزها ، در این روزهای شکل گرفتن یک شخصیت با این قدرت در ذهن من ، خواندن یادداشت های زنی که می ستایمش و آن روزهایش که شبیه به من است ، معرکه است ...
