سینما برویم تا بخندیم ؟!

این چندمین باری بود که سینما رفتن مساوی با حرص خوردن حین تماشای فیلم بود . مردمی که به نیت قهقه زدن می آیند ، انگار از کره ی دیگری آمده اند بس که میان صحنه ای که به نظرشان خنده های دسته جمعی را موجب می شود و واقعیت ِ روی پرده ی سینما ، متفاوت است ...
فیلم ِ خوش ساخت " من مادر هستم " با همه حواشیش در سینما ، از دید تماشاگران فیلمی به نظر می آمد که باید به نکبت آدم های توش خندید ... اشک های من بر گونه ام خشک می شد و صدای خنده ها و بلند بلند حرف زدن ِ آدم های کل سینما ، مغزم را می خورد ، که چی می شود ؟ چه می شود که توی این هوای بارانی هوس می کنند بروند فیلم ببینند واز تراژیک روبرویشان یک طنز بیرون می کشند ؟ از صحنه هایی که بی شک اگر هر کدام آن ها در زندگی واقعی خود با آن روبرو می شدند ، زانوانشان می لرزید ... آن طور ، دسته جمعی می خندیدند ؟
سطح ِ مخاطب سینمای ما ، از سینما خندیدن است ؟ این آدم ها که این طور به فیلم ِ روی پرده ، می خندند ، بیرون ... چه طوری هستند ؟ به وقایع دوروبرشان چه طور واکنش نشان می دهند ؟ همذات پنداری شان کجا رفته؟ درکشان از هنر چی شده ؟
ما ملت عجیبی داریم ... به سینما می روند تا از هر نوع ژانری یک کمدی ِ نچسب با خنده های چس فیلی درست کنند ... ملتی که سینما را نوعی تفریح بعدازظهری می داند که غالبا دورهمی است و شبیه شکستن تخمه و تعریف کردن لطیفه های کپک زده ی دست چندمی شده ...

Night On Earth

چند شب پیش طبق معمول این سایت را زیر و رو کردم ، تا بلکه چیزی دندان گیر نصیب شود و بعد شام ، دوتائی یک فیلم خوب بعد خیلی وقت ببینیم ، یک فیلم هم پیدا کردم که ژانرش متفاوت باشد ... فیلم اصلا خوب نبود ... اصلا اصلا خوب نبود ... این شد که شب بعدش دست به دامن دوست های مجازی شدم و یک فیلم خوب ِ خوب پیشنهاد گرفتم : night on earth

من حالم خوب نبود ، چشم و گلو و گوش و مغز و سر و اعصابم همه توی یک هاون مشترک کوبیده شده بودند و یک معجونی به نام سرماخوردگی تابستانه ساخته بودند ... با این حال فیلم آن قدر خوب بود که جان بکنم و ببینمش ... فیلم با یک ساختار اپیزودیک روایت گر آدم های متفاوتی از هر گوشه ی این دنیا بود که با تمام تفاوت ها اشتراکاتی با هم داشتند و با تمام اشتراکات نمی فهمیدند هم را ... از راننده های تاکسی که شب می راندند و مسافرهاشان و دیالوگ های واقعا جذاب ... به استثنای اپیزود آخر ...
خلاصه که اگر دنبال فیلمی می گردید که آخر شب شما را حسابی بسازد آن هم از نوع جیم جارموش گونه اش ، توصیه ی مرا بپذیرید ، فیلم را تهیه کنید ، یک چائی هل دار دم بگذارید ، یک جای خوب انتخاب کنید و یک شب معرکه داشته باشید ...

پی نوشت :

روبرتو بنینی توی این فیلم معرکه است : معرکه ... عاشقش می شوید : قول می دهم ...

این جا رو هم بخونید ...

امیلی

فرصتی پیش آمد تا به روزهای گذشته برگردم ... به کودکی و نوجوانی که به رویا پردازی گذشت ... به تمام آن لحظه هایی که روی پله های مجاور به پشت بام ، نشستم و رویاپردازی کردم ... نویسنده بودم آن روزها ، راه که می رفتم روی زمین صاف و معمول همیشه راه نمی رفتم ... تنها نبودم ... بی حرف نبودم ... آسمان این رنگی نبود ، همیشه یکی مرا می پائید ، من زرنگ بودم ... جاش می گذاشتم توی کوچه پس کوچه ها ... صبح های سرد برفی که زمین پر از یخ بود ، کف کفش هام یک عالمه دانه های تیز درمی آورد که یخ را می شکاند ، شب ها زنی که بر شانه اش حریر سفید می انداخت مرا می برد به یک سیاه ی دیگر که بام بلندی داشت که می شد از آن جا تمام چراغ های روی کره ی زمین را دید که چطور برق می زنند ، بالن های رنگ به رنگ سوار می شدم ... مدت زمان زیادی آن بالا بودم ... پارچه های سفید تمیز را از روی طناب هایی که در باد می لرزیدند بر می داشتم و می شنیدم که پارچه ها می خندند و من یک سبد چوبی بزرگ داشتم که توش یک شیشه شربت خنک بود و یک دفترچه و خودکار و یک آلبوم عکس خوب ...
سر کلاس دهان معلم که باز می شد من از آن جا پر می کشیدم ، چشم هام می ماند که خیره بودند و مرده ... با یک دامن کوتاه جین آبی رنگ روشن اسکیت بازی می کردم ، بی آن که بترسم ...
زیادند آن روزها که من یک خانم زیادی متشخص نویسنده بودم که بارانی مشکی می پوشید و شال گردن سبز داشت و توی روزهای بارانی شعر می گفت ... 

                    

امیلی را دیدم و این ها در من زنده شد ... از رویاپردازی دست نکشیده ام اما دیگر به شدت آن روزها نیستم ... دیگر توی جیبم عروسک های ریزی که بازیگران داستان های من بودند نیستند اما به جاش تیله در جیب دارم تا گهگاه دنیا را از آن نگاه کنم و می دانم اگر رویا نباشد : چشم خیره ی ثابتی هستم که مُرده ...

لاست

سریال لاست را تا نیمه های سیزن یک دیده بودم . این روزها به لطف عزیزی دارم ادامه اش را می بینم. چیزی که مرا به خودش جذب کرده پرطرفدار بودن یا هیجان انگیز بودن سریال هست اما چیز مهم تری برای من وجود دارد و آن حس های خوبی است که سریال به من می دهد .
مثلا این که با یک دید دانای کل داری به همه چیز نگاه می کنی را خیلی دوست دارم . نه از این بابت که احاطه دارم ، از این بابت که می بینم آدم هائی که شاید در صورت اختیار هرگز کنار هم بودن را انتخاب نمی کنند ، به اجبار کنار هم دارند زندگی می کنند ... یک روز ناگهان می فهمند فلانی جانی بوده ، آدم کش بوده ، دزد بوده ... هزار و یک چیز دیگر بوده اما باز دوستش دارند و این از سر اجبار نیست از سر کنار آمدن با آن جبری است که باهاش کنار آمده اند : پذیرفته اند که از آدم ها فقط قسمت بدهاشان را نبینند و خودشان را از لذت یک دید عمیق تر محروم نکرده اند و این از سر اختیار نیست باز ولی به اندازه ی یک عمل از سر اختیار لذت دارد ...

              

آن ها نمی دانند که مثلا چی شد که سعید شد شکنجه گر ، ساویر شد کلاه بردار آدم کش و کیت دزد و آدم کش ... نمی دانند و با این حال همدیگر را پذیرفته اند ... من ولی این جا نشسته ام و می بینم شان و می دانم چی شد که این طوری شد ... من دارم آگاهانه تک تک کاراکترها را دوست می دارم ، درک می کنم ...

شاید اگر توی دنیای رئال دانای کل بودم می توانستم آدم های بیشتری را دوست داشته باشم ، یا حتی تنفر کم تری حس کنم ... با این حال من درست شبیه آدم های توی لاستم که نمی دانم خیلی چیزها را اما چرا تلاش کنم که با نگاه کردن تنها به بدی یا خوبی یک آدم خودم را تا سطح یک آدم مثبت/منفی بین کاهش بدهم ؟
من می توانم ادای دانای کل را دربیاورم ... درست است که فقط اداست اما دوست دارم عادت کنم عمیق تر نگاه کنم ... تو ! که این سطور را می خوانی :‌ امتحان کن یا اگر مجاب نشده ئی لاست ببین!

پی نوشت :

از جان لاک و کیت خیلی چیزها آموخته ام ... آموختنی هائی که سال ها وقت می برد اگر خودم می خواستم یاد بگیرم ...

به گمونم لازم باشه بگم جک رو خیلی زیاد دوست دارم...

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

روزهائی برای هر کدام ما هست که خودمان را سرزنش کرده ایم بابت عاشق شدن به فلانی ... که اشتباه کردم ، که کاش نمی کردم ، که این طور نبود که فکر می کردم و غیره هائی که نتیجه اش می رود به آن جا می رسد که بگوئی اگر برمی گشتم به عقب عاشقش نمی شدم ...
خیلی خب ! قبول ... اما فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mindرا که ببینی می فهمی اگر ما آدم ها نسبت به آدم خاصی زیر و رو شویم در آن حدی که عشق را در خودمان احساس کنیم صد بار دیگر هم که ببینی اش باز عاشقش می شوی ... شرطش هم این است که حافظه ئی نداشته باشی که برایت نگه دارد که فلانی بی ملاحظه است ، فلانی سنگ دل می شود گاهی ، عادت دارد موقع عصبانی شدن داد بزند ، دست کم بگیردت و خیلی چیزهای دیگر ... 

                 

این طوری هاست که خاطرات آدم را راجع به کسی محتاط می کنند که عاشقش شده ایم و فکر می کنیم باید از او دور شوم ، پشیمان می شویم ... اما به نظرم این فیلم خوبی این را دارد که حالی مان کند دست برداریم از کاش نمی کردم هامان و باور کنیم هیچ بعید نیست باز عاشق شویم !!!
یک جور رضایت ته دل آدم به وجود می آید بعد از دیدن فیلم ، یک جور تسلیم ... می فهمی که با تم روحی و فکری که داری ، ناخودآگاه می روی کشیده می شوی به آدم خاصی و از این بابت نباید سرزنش کنی خودت را و این یک اتفاق نیست ، یک جور عجیب هم نیست ... طبیعت انسانی ماست ، دست خالی امیدوار ماست ، قلب زنده ی ماست ...
البته مهم است که خودمان را گول نزنیم . همه ی عشق ها این طور نیستند ، همه ی آدم ها این طور نیستند ... آدم خودش می فهمد : می فهمد خودش آدم ...

افسانه ی 1900

ساوند تراک "افسانه ی 1900" را دانلود می کنم و می گذارم هی تکرار شود ... فکر می کنم باید اتاقم را جمع و جور کنم . تازه گی ها هر کس می آید یک نگاهی به من و این اتاق در هم می کند که انگار می داند این درهم برهمی با همیشه فرق دارد . این یکی خبر از ذهن آشفته ی خودم هم هست ...
آره جمعش می کنم شاید کمی هم که شده فکرم را ، زندگی ام را مرتب کردم ... شاید برای همین بود که وقتی انیو موریکونه گوش می کردم موقع فیلم اشک هام می چکید ... شاید برای همین بود که دوست داشتم وقتی 1900 دلایلش را برای توی خشکی نیامدن می گفت من هم توی همین اتاق : بمب : می رفتم توی هوا و بیش از این سردرگم نمی بودم توی این همه ی این دنیا ...
با این تفاوت که 1900 آن قدر شبیه ما آدم های توی خشکی نبود که اسم فیلم شده بود : افسانه ی 1900 ... و من هی بیشتر فکر کردم نکند توی این جا که هستم بمانم و هیچ وقت صدای موج ها را نشنوم و زندگی ام ؟ زندگی ام را عوض نکنم ؟ ...

                   

باید این اتاق را جمع کنم ... این را وقتی خودم را چسبانده بودم به بخاری با خودم تکرار کردم . باید امشب چیزهائی که  فرداباید تحویل استاد بدهم را آماده کنم . باید خودم را از زیر دست و پای عقربه های ساعت بکشم بیرون ... باید خرده های خودم را از زیر دست و پای دیگرانی که می روند جمع کنم ، باید نه همه ی زندگی ام که قسمتی اش را که می شود باز به هم بچسبانم ... شاید بتوانم یک صفحه درست کنم که بشود شاهکار ...نه به اندازه ی 1900 ، قدر خودم ... قدر سهمم از درک یک بزرگ ، یک زیبائی که مرا بزرگ کند آن قدری که بلد باشم با یکی از همین چیزهای کوچک دنیا وصفش کنم ...

زیبای آمریکائی

می خوای قشنگ ترین فیلمی که گرفتمو ببینی ؟

یکی از اون روزا بود
که چند ثانیه بیشتر با برف فاصله نداشت
یه الکتریسیته توی هوا بود
می شد صداش رو شنید ... نه ؟
اون کی بود داشت ...
باهام می رقصید ؟
مثل یه بچه ی کوچولو که التماسم می کرد باهاش بازی کنم
به اندازه 15 دقیقه
اون روز بود که متوجه شدم ...
یه زندگی پشت همه چیز نفهته ست
و یه نیروی فوق العاده
فیلم های ویدئویی یه بهانه ی بیخوده
اما باعث می شه همه چی رو به خاطر بیارم
باید به خاطر بیارم
گاهی وقت ها چنان زیبائی ای
توی جهان هست
که احساس می کنم نمی تونم تحمل کنم
و قلبم
در آستانه ی فرو ریختنه ...


اشک هام چکیدند ... نه از این چکیدن ها که بروم دستمال بیاورم ، یا که با پشت دستم پاکشان کنم : نه ! گردنم را یافتند و به سینه ام غلتیدند ... تاریکی نه تنها تمام خانه که تمام دنیا را انگار به کام خودش کشیده بود ... فقط توی این دنیا انگار ذره نور مانیتور من بود که داشت روبروم فیلم را پخش می کرد ...
زیبای آمریکائی حکایت عقده های ما آدم ها بود ، عجیب و غریب بودن مان ... این که تک تک مان چه طور می میریم که کسی ببیندمان ، دوست مان داشته باشد و یا ساده تر از همه ی این ها : بخواهد بداند که چطوریم ؟!!!

            

آن قدر ریشه دوانده درون مان که چشم هامان دنیا را نمی بیند ، آدم ها را نمی بیند ... عقده هامان را می بیند ، کمبودهامان را می بیند ... تنگدستی مان ، زخم هامان : زخم هامان : زخم هامان ... که به لبخندی التیام می یابند ... زیبائی ها اگر نبودند ... چه طور تاب می آوردیم این همه کمبود را ؟! گیرم که دست مان همیشه با خار واقعیت ها زخم شود ...

پی نوشت :
بیش از این نمی توانم بنویسم ... بیش از اینش را باید تا صبح اشک بریزم ...

هیروشیما عشق من

چه قدر عجیب ...
دوستت دارم
ویک باره چه رخوتی ... چه شیرینی ئی
تو نمی توانی تصور کنی
تو مرا می کشی
تو به من نشاط می بخشی
من وقت دارم
خواهش می کنم به دور من بپیچ
شکلم را تا حد زشتی تغییر بده
چرا تو نه ؟
چرا تو نه در این شهر ... در این شب
که تا این حد به دیگر شهرها و انسان ها شبیه است
آن قدر که آدم آن ها را با هم اشتباه می کند


افسانه گفت شب نبینش ... من فراموش کردم و وقتی یادم آمد که سی دقیقه از فیلم رفته بود. پیچش اندام هاشان ، برق نگاه شان ... دیالوگ هاشان را دوست داشتم ... فیلم برگرفته از رمان "هیروشیما عشق من" مارگریت دوراس بود ...

رنج فراموشی ، عشق ممنوعه ، تردید انتخاب ... و هولناکی واقعه ی هیروشیما که در کنار این ها تلخی را به جان تماشاگر فیلم می اندازد دست به دست هم می دهند تا آدم قید خواب و کلاس فردا صبح زودش را بزند و به دو تا آدمی نگاه کند که یکی مظهر "هیروشیما"ست بس که نباید فراموش شود و دیگری مظهر نوور فرانسه بس که باید فراموش شود ...

             

فیلم سیاه و سفید "هیروشیما عشق من" را دوست داشتم . سکانس اول فیلم که ظرافت دست های زن بر شانه های مردی که در برش گرفته بود با حرف هاشان راجع به هیروشیما جلو می رفت پیوند بزرگی با سکانس آخر داشت که زن مرد را هیروشیما و مرد او را نوور نامید ...مرد و زنی که جغرافیای طبیعی را لابلای با هم بودنشان برباد داده بودند ، هراس تاریکی های روحی که فقط به روحی آشنا روشن می شود ...سایه روشن ها ... سایه روشن های دو بدن در یک پیچش شبیه زندگی ...

آپارتمان

بعضی فیلم ها را باید تنها دید ... تنهائی باید زل بزنی به آدم ها ، ژست ها و دیالوگ هاشان ... گاهی دست ببری و اشک هات را پاک کنی ... گاهی به خودت بیائی که چه طور چشم هات از ناباوری گشاد شده و گاهی یک تکه ی فیلم را هی بزنی عقب : هی ببینی : ببینی ...
اما فیلم "آپارتمان" یک فیلم کمدی سیاه و سفید است که من بسیار خوشحال شدم که با همراهی لیلا دیدمش ... از آن فیلم ها بود که باید بعد از یک روز خسته کننده ببینی ... مثلا یک بعداظهر پائیزی ، یک عالم چیپس ...باید برای دیدن این فیلم یک پوزشن ولو ! انتخاب کنی . مثلا دراز کش شدن بی قیدانه ، پا روی پا انداختن ... لابد هرکسی خودش بهتر بلد است ...

               

گاهی از دست آقای سی سی باکستر (جک لمون) کفری می شوی ... لجت می گیرد که نصف شب بلند می شود از خانه اش می زند بیرون و توی سرما سگ لرز می زند و سرما می خورد تا یکی از مدیرانش یک دختره شبیه مرلین مونرو را به آپارتمان او ببرد ... اما با این حال تو دوستش داری ... ساده گی اش را دوست می داری ... با این که برایش دردسرساز می شود و تو هی هوس می کنی دست ببری جلو و گوشش را بکشی محکم !
این که لجن توی روابط را با یک طنز حساب شده مخلوط ببینی نه گرفتار این می شوی و نه آن ! اما هم این را می بینی و آن ... این طوری هاست که نه دل ات غمگین می شود و نه توی طنزش می مانی ...

بیمار انگلیسی

بی آن که لباس از تن دربیاورم ، دوش آب را باز کردم ... زیر دوش یک لباس انداختم توی تشت آب و چنگ زدم : باشدت چنگ ردم  و گریستم ... و گریستم ... گریستم ...
 نه از بابت القای فیلم که رنج عشق را گریزی نیست ، نه از این که شوهره دیر مرد و آن دوتا نتوانستند هیچ وقت با خیال آسوده عاشقی کنند ، نه ... از حجم بزرگی که انباشته ام کرد ! از این که نمی دانستم باید چه کار کنم ؟ ... انگار که ماندم توی آن بیابان توی فیلم ... انگار که طوفان شن فیلم هوار شد توی قلبم که کوچک است ، انگار که ... 

          

دانستم یک بیمارم : یک بیمار انگلیسی ! و لازم نیست صورتم سوخته باشد ، زنی که به مرد دیگری تعهد دارد را توی آغوشم فشرده باشم ، عشق را با گناه به هم آمیخته باشم ... اما بیمارم ... یک بیماری که باور کرده باید برای یک پرواز سبکبار تن به یک اندوه بزرگ داد و اندوه برای آن که بزرگ باشد : قدر پرواز باشد : از عشق برمی آید ...
پرواز که کنیم یک گوشه ی کوچک از حقیقت را هم ما داریم تشکیل می دهیم ... یک حقیقت بزرگ که شاید برای همان این جا باشیم ... 

پی نوشت :

دست های افسانه را باید بوسید ...

فهرست شیندلر

ساعت از نیمه شب گذشته ... صبح زود باید بیدار شوم ... حس می کنم سخت عاشقم ! عاشق جناب آقای شیندلر در فیلم فهرست شیندلر ! مرد قد بلندی که توی سایه روشن های یک فیلم سیاه و سفید دو ساعته قد کشید ، دور و برش را روشن کرد و تمام شد : مثل یک شمع توی همان سکانس اول فیلم ...
بعله بعله می شود آدم عاشق آدم های توی فیلم شد . آن وقت راحت تر می توانی با آدم های دور و برت کنار بیائی . شیندلر اولش یک مردک جذاب زن پرست پول دوست است ، یکی از همان ها که شیرجه می روند توی آب گل آلود ماهی های چاق و چله بگیرند و لبخندهای پیروزمندانه بزنند ... اما کم کم عوض می شود !

                 

نه این که به طرز عجیبی یکهو سفید شود : نه ! فیلم هم چنان سیاه و سفید است ... اما آدم یکهو چشمش باز می شود ... می فهمد که سیاه است و سفید است : سفید است شیندلر وقتی پاپی "انسانیت" می شود و تو ناخودآگاه دوستش داری ! دست می بری جلو تا لمسش کنی ... و دیگر ناراحت نمی شوی که قاطی یک مشت پفیوز است ، ناراحت نمی شوی که چرا این قدر پول دارد ، چرا آن طور خوش پوش است ، سیگار می کشد مرتب ، زن باز است ... تو هم پا پی انسانیتش می شوی!
بعله بعله ... من عاشق شیندلرم این روزها ! عاشق سایه روشن ها ... عاشق چسبیدن به انسانیت آدم ها ... عاشقم من : بعله بعله !

پی نوشت:
جناب آقای شیندلر ... می آئی ما را از این آشویتس نجات بدهی ؟ پناه لازمیم آقا ...

بعدا نوشت :
دوستان عزیز توجه داشته باشید قدبلندی آقا به عنوان یک خصوصیت فیزیکی جهت روشن شدن اذهان بیان شد وگرنه تاکید من روی آن نبود ...

شوالیه ی تاریکی

شب هائی که من دل ام بخواهد چراغ خوابم را روشن کنم شب هائی هستند که به انگشت های دستم هم نمی رسند. غالبا دوست دارم در تاریکی مطلق باشم ، ذره نوری نباشد ... تا هیچ جزئی از من به سبب بودن نور پوشیده نماند ! دیشب وقتی تصمیم گرفتم بخوابم از انبوهی خودم دانستم حالا نمی خوابم ... تکیه دادم به تاج بالای تختم و نیاز شدیدی داشتم تا نور کمی بر من بتابد ... دست بردم و چراغ خوابم را روشن کردم ...
مدت ها بود که دل ام نمی خواست توی ژانر اکشن و حماسی فیلم ببینم . با این حال نیمه شب که شد کمی توی دی وی دی ها گشتم و شوالیه ی تاریکی را محض امتحان گذاشتم تا ببینم .
فکر کردم اگر به دل ام ننشست می روم می خوابم . فیلم شروع شد ، شروعی از یک سرقت و رفته رفته حس کردم دارد اتفاقی می افتد : بعله ! دست هام را زده بودم زیر چانه هام و ثانیه ثانیه ی فیلم را می بلعیدم ...
برخلاف تصورم بتمن و جوکر (یا بهتر است بگویم جوکر دوست داشتنی هراس انگیز ) یک کلیشه ی تکراری از خیر ، شر را پیش رویم ننهادند تا خمیازه بکشم . بی آن که لحظه ئی حواسم پرت شود تمام مدت فیلم که طولانی تر از بقیه ی فیلم ها بود سرجام نشستم و شیفته وار ، شخصیت منفی فیلم (هیث لجر) را تحسین کردم ... 

فیلم از آن دسته فیلم هائی نبود که بخواهد برتری خیر بر شر ، یا بالعکس را نشان بدهد بلکه آن چه من حس کردم وجود این دو کنار هم برای تکمیل آدمی را نشان می داد به طوری که وقتی بتمن به عنوان عاملی تلاش می کرد شر را محو کند ، آشوب زیادی دامن گیر شهر شد و جوکر زیرک ما این را خوب می دانست از آن جائی که تاکید کرد قصد کشتن بتمن را ندارد و برای تکمیل شدن به او نیاز هم دارد !

                     

از همه ی این ها که بگذریم به شدت به شخصیت لوده ی کاملاً منفی جوکر علاقه ی شدیدی پیدا کردم ، به صحبت کردنش ، به تیک مخصوصش که زبانش را درمی آورد ، به نگاه هاش که مو بر تنم راست می کرد ، به این که مرگ را هیچ نمی انگاشت ، زندگی را صحنه ی پرمخاطره می کرد و خوب می دانست چه طور یک آزمایش اجتماعی ترتیب دهد تا ذات کثیف ! آدم ها را نشان دهد و در این میانه از شوخی های خاص خودش دست نمی کشید : چرا این قدر جدی ؟!!!

سکانس آخرین روبروئی بتمن و جوکر که در آن بتمن در هاله ئی از ترس فرو رفته بود و جوکر بی قید در فضا به حالت معلق برگ برنده اش را رو کرده بود و قهقه می زد ، شبیه درون مان در بعضی روزهای خودمان نبود ؟شبیه روزهائی نبود که چیزکی از ضعف های ما به دست جوکرمان افتاده باشد و بتمن درونی مان در عین هراس باز بخواهد پافشاری کند ؟ باز باور کند که می شود ؟ ...

قابل تامل بود که موسیقی فیلم به طرز معجزه آسائی آدم را به حال و هوای داستان فیلم می برد به ویژه این که برای شخصیت های اصلی فیلم تم خاصی ساخته شده بود .

پی نوشت :
لطفاً کسی از آن جهت که دیر به سراغ فیلم رفتم به من نخندد ...

انقلاب شاید

قبل از این که بیدار شوم صداها را می شنوم ... صدای راه رفتن کسی، صدای فنچ ها، صدای تلویزیون ... انگار که فرودم از رویا به واقعیت های قابل لمس اطرافم باید با صدا باشد ! بی آن که چشمم را باز کنم ساعد دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و فکر کردم حس خاصی دارم : سرگشتگی اولین کلمه ئی بود که به ذهنم رسید ! آشوبی درونم برپا شد ... غلت زدم و فکر کردم : زندگی من چه قدر معمولی ست ... چه قدر شبیه همه ی کسانی است که زندگی شان را دوست نمی دارم. شبیه آن دخترکان ردیف اول کلاس که همیشه ی خدا پی اینند که نمره ی بالاتر بگیرند . نه این که دنبال نمره ی بیشتر باشم اما دل خوشکنک های کوچکم دسته کمی از آن اخلاق دبیرستانی ها ندارد !
هراسان دستم را می کشم روی چشم هام ... می ترسم نکند 30 ساله باشم و یک روز عصر بهاری ، چه می دانم : زمستانی ... از یک چرت عمیق عصرانه بعد از یک روز خستگی بیدار شوم و ببینم کار خاصی نکرده ام ! ببینم که خلاها پر نشده ...
طول کشید تا با آن افکار بیدار شوم و روند یک زندگی معمولی را از سر بگیرم اما وقتی درست نیمه شب دی وی دی فیلم های جدیدی که نگار روانه ی کیفم کرده را باز کردم فکر نمی کردم از میان آن چندتا فیلم ، نام یکی مجذوبم کند که محتوایش برود وصل شود به افکار بعد از خوابم ! و من بی خیال از کلاس فردا صبح زل بزنم به صفحه ی مقابلم ...

                   


Revolutionary Road آن قدر خوب تفکراتم را جلوی چشمم کشید که هیچ تعجب نکردم وقتی شخصیت مرد فیلم به زنش خیانت کرد و با دخترک همکارش خوابید . هیچ متعجب نشدم وقتی زن نقش مقابل شبیه خودم توی بعضی روزها تلاش می کرد زندگی را : روال اش را با یک رویای سفر عوض کند و وقتی حاملگی رویاش را نقش برآّب کرد تصمیم گرفت دیگر آرام نشود مگر وقتی به خاطر سقط جنین چشم از دنیا شست ...

پی نوشت :

رویاها، افکار و تلاش های کیت وینسلت در این فیلم آن قدر شبیه ام بود که بابت خودم ترسیدم !