نمی دانم به حساب چه بگذارم بی ثباتی احساسات این روزهام را ... که انگار موج سواری می کنم ، موج طوفانی می بردم که می بردم بالا ، چشم می بندم ، نفس می کشم ، مست می شوم و بعد موج ولو می شود ... تکان می خورد قایق ِ چوبی ِ حامل من و من از تکانه های بسیار چشم باز می کنم ، ترسیده ام ، اندوه گینم ...
چاره شاید صبر باشد ، یا حتی نباشد ! چاره شاید پذیرفتن باشد که پذیرش صبر می آورد و صبر اندوه آرامی است هنگام نظاره ی سنگی که نمی توانی تکانش بدی و آفتاب می سوزاند و اما تو حاضری بنشینی نگاه کنی ببینی چه می شود که این سنگ ِ سخت ِ بزرگ تکان بخورد ...
همیشه موقع تکان خوردن سنگ شادی و فکر این که صبوری سخت اما چه خوب بود نمی آید که گاهی آن قدر فرسودگی هست که تکان خوردن سنگ ، نمی تواند آن احساسات سنگ شده ی درونی را تکان بدهد و چه قدر و چه گونه باید صبر کرد تا آن یکی سنگ که سنگ درشت کوبنده همان است تکانی بخورد ... 

                      

با همه ی این احوال من امشب وقتی میان اتاقم ، با خنکای بادی که از پنجره می وزد و گرمای اندکی که لپ تاپم روی پاهام را گرم می کند ، لابلای حیرانی ام که شبیه یه عالم کاغذ مچاله ی نیمه پاره است که تو میان شان یکی را بخواهی پیدا کنی که توش نوشته باشد : درست ... لابلای وب گردی بی هدف ام به شعرهای خوب خیام رسیدم و دماغم چاق شد از این همه بی خیالی ِ آگاه به پوچی همه ی آن چه مرا در بر گرفته و نبضم با نبض باد بی خیال توی کوچه یکی شد و غافل شدم از همه ی آن چه هست...

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را          حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه         بسیار بتابد و نیابد ما را

پی نوشت :

گفته باشم که خ خیام ، از خوبی می آید و از خواب لنگ ظهر و خورش جا افتاده و خلی های یک باره ی آدمی