شانزده ساله ی درد کشیده ام

یک موسیقی خوب هندی گذاشته ام ... باهاش می رقصم ... تا دم پله ها با این آهنگ موقع خداحافظی با حسین رقصیدم ... انگار نه انگار که چه جانی کنده ام ...  بعد 4 روز سردرد ِ قطع نشدنی و اسهال و ضعف و حالات بیمارگونه ی دیگر حاضر شدم بروم دکتر تا بگوید ویروس است ... سوغات تهران است ... سوغات نمایشگاه کتاب تهران است که در پائین ترین سطح ممکن برگزار شده بود ... با این حال شکایتی نیست ! همین که امروز سرحالم ، دارم می رقصم ، خانه را تمیز می کنم و باد خنکی از پنجره ها خنکم می کند کافی است ...
حالا امروز را به تر تمیز کردن خانه خواهم گذراند ، به موسیقی هایی که بگذارند تن رخوت زده ام تکان بخورد کمی ...  یک دسر خوش مزه درست خواهم کرد ، یخچال را سر و سامان خواهم داد ، یک پارچ بزرگ شربت می گذارم توش ، ناخون هام را سوهان می زنم ، لاک می زنم ... به سر و وضعم می رسم ... می نویسم ...می نویسم می نویسم ...  می خوانم ... می خوانم ... می خوانم ... 

                        
و اگر فرصت کنم فیلم خوبی را کنار می گذارم تا با حسین ببینیم ...  می گویم تخمه ی خوب بخرد بیاورد ، آن اسانس خوش بو را می ریزم توی جا شمعی که خانه را عطر بردارد ... من نیاز دارم حال بهتری پیدا کنم ... دهان من خشک است ، معده ام درد می کند ، خاطراتم به کمینند خشکی دهانم را با خفگی درآمیزند ، زن مجنونی در من دامن می درد ... با این حال من زن دیگری هستم که دوست دارد بر تمام زنان دیگری که هستم حکومت کند ... زنی که شلوارک کوتاه شل و خنک می پوشد ، موهایش را رها می کند ، گلدان ها را که آب می دهد بهشان لبخند می زند و می خواهد که سبکسری کند ...

پندار من بر این است که ...

خسته ام ، تازه درد رهایم کرده ... چمدان های سفرمان وسط سالن ولو هستند ، محتویاتشان دور و برشان ... باید کمی جان بگیرم تا سروسامان شان بدهم ... همان لباس ها را که بابت بردن یا نبردن تک تک شان فکر کرده بودم ، حالا بدون فکر ببرم بیندازم توی ماشین لباس شوئی تا با خاطراتم حسابی چرخ بخورند آن تو ...
سفر به هند ، سفر به یک کشور دیگر نبود ... شبیه رفتن به یک جای خیلی خیلی متفاوت از جهان ما بود ... با چند تا جمله و یک پست وبلاگی نمی توانم حق مطلب را به خودم ادا کنم ... به گمانم باید آرام آرام دست از وبلاگ نویسی بردارم ، دست از نوشتن مجازی بردارم ، بروم توی واقعیت دنیایی که صبح ها چشم به آن باز می کنم بنویسم ...
از من چیزهایی باید بیرون ریخته شود ، خیال کنم یکی از همین پلاستیک های آشغالی است که می گذاریم شهرداری ترتیب اش را بدهد ... نه مثال خوبی نبود ، آدم نباید این قدر بد با خودش تا کند ... چه می دانم ... این وقت شب ، توی این سکوت که کمی هول برانگیز است برای منی که در مدت سفر به خودم یاد دادم با هیاهوی دنیای دور و برم کنار بیایم ... توصیف کمی مشکل است ...
داشتم می گفتم باید تصمیم بگیرم ... تصمیم گرفتن برای من مثل شکنجه است ، دلم می خواهد یکی تضمینی برایم تصمیم بگیرد . و توی سرم بزند و بگوید همین است و بس ... بعد من چند وقت بعد راضی بروم دستش را ببوسم ... اما مگر می شود ؟ نه ... معلوم است که نمی شود ... خدا توی گل من یک نوع ادویه ی پشیمانی ریخته انگار... همیشه به طرز خاک بر سر طوری پشیمانم... برای چیزهایی که روزی هزار بار برایشان خدا را شکر می کنم ، گاها کلماتی در وصف پشیمانی شدیدم به زبانم می آید که تبر می شود بر ریشه هایم ...
دارائی من همین چیزهاست ... همین ها که لابلای روزمرگی یک لحظه می ایستم ، یادشان می افتم و بگی نگی لبخند می زنم ، مثل وقتی که برای اولین بار کیک پخته باشی ، چشیده باشی و دیده باشی که بعله ... چه خوب است ... ترکیب رنگ کرده باشی ، انداخته باشی به جان تابلو و گوشه ی لبت باز شده باشد ...
من بلد نیستم تصمیم بگیرم ، همه ی حرفی که می خواهم بزنم همین است با این حال آسمان و ریسمان را دارم به طرز اسفناکی که معلوم است فرجام ندارد به هم می بافم تا این را بگویم ... دلم می خواهد با یک حساب دودوتا چهارتا و با شناختی که هر آدمی از خودش دارد بگویم این یکی ... و بعد بروم پی کارم ... اما من در تمام راه های نرفته چنان جا می مانم که راه رفته به میمنت ِ اندوه پشیمانی ام با خار حسرت فرش می شود ...
با این حال ... عزم آن دارم که این فرسوده راه را تمام کنم ... بیفتم به جان زندگی ام ... یعنی می شود ؟