امروز وقتی آفتاب نیمه جان خودش را از لای درزهای کنار پرده ها کشید توی اتاقم دراز کشیده بودم ... به شغلی فکر می کردم که می رود جزو آن همه مشاغلی که دورادور همیشه دوست داشته ام توی آن بچپم ... مثل نقاش بودن ، مثل عکاس بودن ، مثل خیاط بودن ، مثل طراح لباس بودن ، مثل خیلی کارها ... این بار دل ام هوس گل فروش بودن کرده ... این که هر صبح به یک عالم گل صبح به خیر بگویم ، ناز و نوازششان کنم ، آب شان بدهم ، حواسم به نور و وضع شان باشد ...
فکر می کنم اگر گل فروش بودم عاشق این بودم که برای همه ی گل ها یک شعر بخوانم ، برایشان تعریف کنم که چه طور اولین بار قلبم از ذوق کسی فرو ریخت ... یا اصلا فقط بعضی چیزها را باید برای گل ها تعریف کرد ... این که آدم چه طور جزئیات دقیق کسی که دوست می دارد را به یاد می آورد ، این که سایه روشن ها چه طور باعث می شوند آدم غلظت احساساتش بالا یا پائین برود ، این که ... تا وقتی یک دختر بچه هستیم چه طور عاشق آنیم که یک دسته ی گل درست کنیم به شکل تل و بگذاریم روی سرمان و بشویم ملکه ی تمام دنیا ...
وقتی کسی خواست گل بخرد یک عالمه بلد باشم بهش بگویم چه گلی بخرد ، برایش بگویم که چه قدر این گل ها نازکند ، که چه قدر می فهمند و گل ها یواشکی نگاهم کنند ... و یک عالمه کاغذ و کادوی رنگی داشته باشم ، یک عالمه روبان های رنگ به رنگ ... با کارت تبریک هائی که پر شعرهای امین پور و پناهی و فروغ و حافظ و ... اند نه آن جمله های تکراری همیشگی که مثلا قدم نو رسیده مبارک ... آدم باید این مناسبت های خوب را بگردد یک شعر ناب پیدا کند ، که مخاطبش بخواند ، که لبخند بزند و دسته ی گل را هی بو بکشد ... هی شعر را تکرار کند توی ذهنش ...

                   

گل فروشی عاشق بودن می خواهد ... فقط یک آدم عاشق است که می تواند با ملایمت دست روی لپ گل ها بکشد و برایشان یک ترانه ی خوب بگذارد ، فقط یک آدم عاشق است که می داند گل ها چه چیزهای خوبی هستند برای آن که یک اتاق را به عطر پر کنند ، یک نگاه را به لذت بیامیزند ، زیبائی را بی واسطه بگذارند جلوی ما آدم ها ... وگرنه که گل می شود ادای احترام ، یک جور تعارف بین آدم ها ، ادای دین و وظیفه ...

پی نوشت:

بی نصیب نمی ماندند آن ها که دوست شان داشتم ، هر صبح ، از یک شاخه ی گلی که با یک دوچرخه می بردم در خانه هاشان ...