شاهدی بر زندگی من

خودم را با خواندن نامه های سارتر مشغول کرده ام . توصیفاتش از ناپل خیلی خوب بود ... از خودم مرا می کَند و به کوچه پس کوچه هایی می برد که عطش و گرما و خنکا و ... هاش را می توانستم حس کنم . مدت ها بود هیچ کتابی این طور آرام و خوب توصیف نکرده بود چیزی را ... 

                

اما از آن جایی که این اتاق ها گرم و تاریک و بویناکند و همسطح خیابان ها خنک هستند و خوب تهویه می شوند ، مردم به خیابان ها جذب می شوند . آن ها حتی به دلایل اقتصادی هم بیرون می آیند ، تا مجبور نشوند چراغ روشن کنند ، و جایی باشند که خنک تر است ، اما من فکر می کنم این قضیه یک جنبه انسانی هم دارد ، برای این که بیرون باشند ، دور و اطراف بچرخند و به همراه دیگران احساس زنده بودن بکنند . آن ها میز و صندلی هایشان را به خیابان می آورند ، نیمی بیرون و نیمی درون و در این فضای بینابینی است که فعالیت های مهم زندگی شان را انجام می دهند . بنابراین دیگر مرزی میان درون و برون وجود ندارد ، خیابان ها ادامه اتاق هایشانهستند ، آن ها خیابان ها را با بوهای خصوصیشان و مبلمان شان پر می کنند والبته با تاریخ شان . تصورش را بکن ، هنگامی که در خیابان مشغول انجام دادن کارهایی هستند که فرانسوی ها در خلوت شان انجام می دهند و تو پس پشت شان در لانه تاریک شان می توانی تمام مبلمان شان ، گنجه هایشان ، میزهاشان ، تخت هاشان ، خرت و پرت هایی که عاشقشان هستند و عکس های خانوادگی شان را ببینی . بیرون کاملا به درون مرتبط شده است ...

شاهدی بر زندگی من / ژان پل سارتر ، سیمون دوبووار / سودابه گیوراد/ نشر باغ نو

جمله اولی

دیروز مابین وبگردی هام به این جا رسیدم .از کمی با دوستان مجازیم راجع به جملات و شدت تاثیرشان حرف زدن ، یک ایده ی خوب در آن میان شکل گرفت . ایده ی نوشتن جمله ی اول هر کتاب ... قرار بود توی یک دفترچه بنویسمشان ... فکر کردم این جا هم خوب است ...
از این به بعد این جا دسته ای به نام ِ جمله ی اول خواهم داشت برای همین ...

برای شروع با کتابی که تازه گی خوانده ام شروع می کنم :

روزگاری کتابی خواندم و کل زندگی ام عوض شد .

زندگی نو / اورهامون پاموک / ارسلان فصیحی / ققنوس

مه باشد

روزم را با سردرد شروع کردم ... شکمم هم تلاش فراوانی می کند با قار و قور بگوید که هست ، نه از این قاروقورهای از سر گرسنگی ، نه ! از نوع دلپیچه ای هم نه ... از نوع مسخره اش ... دست ، پا ، شکم ، سر و ... اعضای بدن آدمی به چشم نمی آید . اصلا انگار نیستند تا وقتی که یکی شان درد بگیرد ، بعد سردرد ، دست درد ، گردن درد و هرجای دیگری یاد آدم می آورد که بعله دست دارد ، این دست و پا و اعضای دیگری که در طول روز بارها بهش اشاره  و استفاده می کند بی آن که واقعا به چشم بیاید می تواند با درد نشان دهد که چه قدر مهم است و ما برای ساده ترین ِ کارها چطور برای سالم بودنش می توانیم قدردان باشیم ...
عیبی ندارد ، این سردرد را با لذت ِ مهی که نشستم خوب نگاهش کردم معاوضه می کنم . دوتا پانادول خورده ام که امیدوارم بزرگی کنند و سردردم را بفرستند برود خانه ی خودش ... من نشسته ام این جا و از پس پنجره مه را تماشا می کنم که چطور می تواند هر آدمی را بکشد توی خودش و آدم ِ دیگری بفرستد بیرون . که چه طور هر حسی را تشدید کند ... از اندوه ِ آدمی کوه سنگینی بسازد و از ذره خوشی به قدر سوزن یک کشش لبخند ... مه امکان خوبی است برای از بین بردن مرزهای دقیق هر روزه ی این دنیا ... مه دنیا را شبیه خود ِ واقعی اش می کند ... حس نامشخص و در عین حال مشخص بودن این دنیا را ... و لذت دیدن و ندیدن ... شبیه وهم می ماند مه ... توی مه گم شدن حس خوبی دارد ...

دارم فکر می کنم زندگی همین شکلی است مگرنه ؟ در باب گذران زندگی با معاوضه های کوچک حرف می زنم . یا شاید سبک من این باشد . البته نه همیشه ... روزهایی هست که من دو دستی به اضطرابم ، به اندوهم و به هر گند ِ دیگری می چسبم. مسخره است که فکر کنید من عاشق این ها هستم ، اما چه می شود کرد ؟ موقع ناتوانی این ها از همان رفیق هایی هستند که دست می اندازند گردن ِ آدم . برعکس ِ حس های خوب که تو باید اقدام کنی ، تو باید بروی دست بیندازی گردن شان ، دنبال شان بدوی ... آخر ذات آدمی ، ناف آدمی را با اندوه بسته اند ... باشد حرفی نیست . من اعتراضی ندارم . اگر امروز برف ببارد حتی حاضرم تا شب هم سردرد داشته باشم ...

                  

توی بهشت من خیلی روزها هوا مه است و برف و باران می بارد ... یک روز درباره بهشتم بیشتر خواهم نوشت اما این را هم بگویم که توی هوای مهی ، بهترین چیزی که نصیب آدم می تواند بشود این است که سوار اتوبوسی باشد که جز یکی دو نفر کسی در آن نباشد ، تو صندلی آخر گوشه ی سمت راست نشسته باشی ، اتوبوس گرم باشد و خیلی آرام حرکت کند ... درخت ها بی برگ باشند ، خیابان ها خلوت باشد ، اول صبح باشد و لازم نباشد شیشه را هی پاک کنی ، بیرون را تماشا کنی و هیچ انتظاری در زندگی ات نداشته باشی ، تنها نگاه کنی ، نگاه کنی و هوا همان طور گرگ و میش باشد ، میش نشود یکهو ، مثل الان که یکهو میش شد ...
نگاه کنی ...
مه باشد ...