رویایی دارم
در شب اندوه بار ِ امشب این ویدئو مثل صحبت با کسی بود که می فهمد ... خواستم به اشتراک بگذارم حس بعد از دیدن آن را با شما :
http://www.youtube.com/watch?v=2NyTyrFi7dk
در شب اندوه بار ِ امشب این ویدئو مثل صحبت با کسی بود که می فهمد ... خواستم به اشتراک بگذارم حس بعد از دیدن آن را با شما :
http://www.youtube.com/watch?v=2NyTyrFi7dk
از دست دادن توام با شوک بدترین نوع از دست دادن یک آدم دیگر است که دوست می داری ... باید کمرت خم شده باشد ، باید از شدت شوک نتوانی راست شوی ، زبانت به تته پته افتاده باشد ، تحقیر شده باشی از شدت ناتوانی ات تا بدانی من چه می گویم... حالا ذهن من مدام درگیر مردمانی است که عزیزان شان را باید از زیر خاک و آوار بکشند بیرون ، قلب شان بتپد که نفس نمی کشند و وای وای وای وقتی که نفس نمی کشند ، وای وقتی که خانه ی آدم ، مامن آسایش آدم بشود آوار ، عزیزت را له کند ، تو را بگذارد با ترس ، با شوک ، با خرابه ها ... همه چیز خراب شده ، به آسانی ، باید بشینی جائی که عزیزانت مرده اند ، بالای تلی خاک ، از خانه ات ...
بعضی آدم ها به این دنیا آمده اند انگار تا یک زخم عمیق بخورند ، خیلی عمیق ... طوری که هرگز خوب نشود ، نه بمیرد که آرام بگیرد و نه خوب شود ...

و در این میانه لعنت بر همه ی کسانی که نمی فهمند ، قلب امیدوار ِ آن آدم هایی را که فکر می کنند شاید هنوز کسی زیر آوار زنده باشد ...
من این روزها بنای بهتر شدن را گذاشته ام . نه این که یک پروسه ی خودکار باشد : نه ! من هم دارم همکاری می کنم در بهتر شدن ... بهتر شدن جسمم ، بهتر شدن حس هام ... از بها دادن به آن چه می آزاردم خسته ام ... انبوه شان را دوست دارم جائی حفر کنم ، بسوزانم ... خسته ام از داشتن چیزی به نام دغدغه که همیشه با من باشد ، پیش از من باشد ، قوی تر از من : باشد ... من سایه ی کم جان دردمندی باشد که می دود پی این دغدغه های کوچک و بزرگ ...
ذهنم را فرستاده ام پی این که فردا چه کار کنم که روزم بهتر باشد از روزهای قبل و قبل تر ؟ چیزهای خوب کوچکی هم به ذهنم می رسد ... از تصورشان جان می گیرم ... من آدم قانعی هستم ، فقط زیادی دارم جدی می گیرم همه چیز را ... جدی از حروف ج و د و ی تشکیل شده . باید بگویم ترکیب خوبی نیست ... شوخی هم به دلم نمی چسبد ... مثل خیلی متضادهای دیگر که سر و ته شان یکی است از بس خوب نیستند !

من می خواهم خودم را آرام کنم . می خواهم نگذارم منفعل ِ دور و برم باشم ، می خواهم نگذارم هیچ چیز یا هیچ کسی توی ذوقم بزند ، بیفتم به جان آن چه می خواهم ... می خواهم خودم را نجات بدهم از سنگینی روزهای گرم ِ بی رحم تابستان ... از هجوم تصاویر پشت سر هم ، از کلمات ِ بی صاحب ، از آدم هایی که آن قدر برای آدم مهم نیستند که تفاوت شان با یک آدم دیگر تنها در نام شان است ، از انباشتگی ِ آرزوهای ِ محکوم به ناکامی ...
ذوق های کوچک من ... رسیدگی می خواهند ...