برای خوب های در راه

که نیمه شب گذشته است ... که سید نازنین ما بیمار است ... که دل تنگی هام رو به فزونی می روند ... که اگر باور نکنم خوب ها در راهند بی شک همین امشب دق می کنم از فرتوتی این همه سهل انگاری دنیا ، در فاصله هائی که میان من و توست ، در این که دنیا هی از آدم های خوب دارد خلوت تر می شود ...

آرزوهام را کاشته ام ، با دست هام ، شب به شب وقتی توی تاریکی  ، روزهای دور  : هی اشک ریختم و نباختمشان ، دست هام را این طوری نگه داشتم ... توی دست هام کاشتمشان ... باید که این جوانه های ریز پر امید سر به هوا قد بکشند ... باید دست هام گل دان پر گل بشود ... باید : باید  : باید به خدا دنیا باید کمی مهربان تر بشود ... 

                                                  

سیب که از درخت می افتد

فقط علامت روشن چیزی شبیه رسیدن است

بیا ... این هم کلید و آواز و آینه ،

بردارید ، بروید چترهاتان را بیاورید ،

به زودی باران خواهد آمد !

"سید علی صالحی "

نکند ؟

پیمان یزدانیان گوش می دهم ... اتاقم به هم ریخته ... تمام کمدی که فکر می کرد سر و صدا از آن جاست را مامان خالی کرد تا نشانم بدهد سوسکی در کار نیست ... چند شبی با صدائی شبیه جویدن پلاستیک از جا پریدم . چند شب پشت سر هم از جا پریدم ، مهتابی بالای سرم را روشن کردم و منتظر نشستم تا ببینم نکند سوسک باشد ... شب اول بود ... اصلا همان شد که خیال کردم سوسک آمده توی آن کمدی که توش پلاستیک هست و آن طور صدا دادنش بود که ترساندم که بیش از این حرف ها آن تو سوسک جمع شده لابد ...
می نشستم روی تختم و گوش می خواباندم . برایم عجیب بود سوسک ها آن قدر بفهمند که حتی با صدا کردن مامان یا روشن شدن اتاق صداشان بند بیاید ، پلاستیک ها را نجوند یا روش رژه نروند یا هر چیز دیگری که در رابطه با آن پلاستیک ها انجام می دادند ...
آن قدر می نشستم که خوابم می برد و نمی فهمیدم کی شد که صبح شد . دیشب تا صدا داد مامان را صدا کردم . آمد نشست توی تاریکی کنارم و بعد که باز صدا داد زدم به بازوش که : می شنوی ؟ نمی شنید ... ترسیدم مبادا توهم من باشد ...
حضور مامان جراتم داد تا توی اتاق دنبال صدا سلانه سلانه بگردم و کم کم رسیدم نزدیک پرده ... همان جا بود ... یکی چیزی مابین پرده و پنجره بال هاش می خورد به پنجره ... لامپ را روشن کردم ، پرده را کنار زدم ... یک پروانه ی باردار بود ...
مامان که رفت خوابم نمی برد . 4 شب از تصور چیزی که از آن می ترسیدم بدخواب شدم و یک پروانه ی باردار تمام آن 4 شب تلاش می کرد رها شود ...

                      

یکی به دیوار می کوبید که آزاد شود ، من می ترسیدم از سر و صدای کارهائی که برای آزادی اش می کرد . چند بار دیگر به اشتباه ترسیده ام ؟ چند بار دیگر چیزهائی که دوست نداشته ام ، مرا تسخیر کردند ؟ نکند از من تنها انباشته ئی از احتیاط و تجربه ها مانده باشد ؟ چرا با این صدا که بی شباهت به چرخیدن فره فره نبود یاد آن فره فره های رنگی که یکی این دست و یکی آن دست می گرفتم و بدو جیغ می کشیدم و آن ها می چرخیدند نیفتادم ؟
نکند ؟ نکند ... راستی راستی آدم بزرگ شده باشم ؟

مواظب این نهال ها باشید : لطفا

به نظر می رسد رویاپردازی کار آسانی باشد ... دراز بکشی و هی ببافی ، دست زیر چانه بگذاری و بروی دورها ... تکیه بدهی و آفتاب خوب باشد ، از آن ها که چشم هات را تا نیمه به زحمت باز می کنی و لبخند کنج لبت نشسته ، باران ببارد و با هر قطره اش یک قدم دیگر توی خیالت برداری به سمت کسی ، چیزی ، جائی که می خواهی ...

به نظر می رسد آسان باشد وقتی دارد خوابت می برد ، یک آهنگ خوب گوش می کنی یا مثلا طعم یخ و خوب یک بستنی توی دهنت پخش شده تصور کنی ، خوب ها را برای خودت جدا کنی و بهش فکر کنی ...
نه ! رویاپردازی آسان نیست ... آسان نیست ! از جائی به بعد سخت می شود ... باید خیلی کسی ، جائی و چیزی را دوست داشته باشی تا بتوانی هنوز براش رویاپردازی کنی ، تصور کنی ... و محال است که اشک هات نچکند ، محال است که حس نکنی تمام آن روزهائی که رویا بافته ئی یک چیزی درونت هی رشد کرده ... هی بزرگ شده ... 

               

هی می خواهد پوستت را بشکافد ، هی می خواهد بزند بیرون و قد بکشد رویاهات ...

هوای تازه می خواهد ، جان دوباره می خواهد ... آن جا جائی است که رویاهات راهی برای پیدا کردن توی دنیای واقعی می خواهند ... آن جا  ، همان جائی است که سخت است و دوام آوردنش سخت تر ...

آن جا جائی است که اگر تاب نیاوری ، دیوانه وار قیچی به دست تمام آن چه درونت رشد کرده را می چینی ، زیر پات له می کنی ... و اگر خوب بدانی باید دهان باز کنی تا رویاها از دهانت ، از نگاهت ، از دست هایت ، از رفتارت به زندگی ات جاری شوند ... توی لحظه هات قد بکشند و بگردند جایشان را بیابند ...

آن جا همین جاست ... من دل تنگم ولی : می خواهم که تاب بیاورم ...