خسته ام، کوفته ام ... سرم هم کمی درد می کند ... وب گردی می کنم . عکس های شماها را می بینم ، ویدئوی ما همه "مجید" هستیم را ... هر بار که می خواند : آزادی : می لرزم ... اشک توی چشم هام حلقه بسته ... از این جنبشی که یک باره و بی برنامه میان شماها راه افتاده تعجب نمی کنم . راست است ما داریم رشد می کنیم ... شماها را دوست دارم با آن روسری های سبزتان ، با آن هر چه هائی که بر سرتان انداخته اید ، آن قیافه های جدی یا لوده تان را دوست می دارم ، آن ویکتوری هاتان را ، این که شماها هم باور کرده اید زن و مرد مساوی اند ... 

                             

حالا به گمانم دست از این طبقه بندی که سال های رکود توش دست و پا زدیم دست برداشته ایم . حالا دیگر معنی ندارد تو مردی من زنم ... من مردم تو زنی ... حالا همه ی ما یکی هستیم ، همه ی ما زنجیرهای به هم گره خورده ئی هستیم که برای انسانیت در تکاپو هستیم ... راست است جنبش مان شبیه جنبش 1968 است ... و شاید عمقی بیشتر ...