این روزها ...
زندگی این طور نیست که تو معلوم کنی که این طوری شود یا هر جور دیگری ... این طوری نیست که مطابق با سلیقه ی تو پیش برود ، مثلا تابستان هیچ وقت دل به خواه من نبوده ، این که بابام برود که دیگر اصلا اصلا دل به خواه من نبوده ... خیلی چیزهای دیگر هم هستند که اگر بخواهم یک لیست از آن ها تهیه کنم باید تمام زندگی ام را کنار بگذارم و هی بنویسم هی بنویسم و تمامی هم ندارد و حس خوبی هم ندارد ...
چیزهائی هم هست که درست برمی گردد به اختیار ما ... مثلا این که وقتی نشسته ای کتاب می خوانی گاهی محض تفریح هم که شده پاهایت را تکان تکان بدهی ، برای این که غذائی که می خوری خوش طعم تر باشد کارهائی بیشتر از همیشه بکنی ، یا کارهای بزرگ تر مثلا با عشق زندگی کنی یا خیلی چیزهای دیگر که باز مثل اولی لیستش تمامی ندارد ...
این که بتوانی در حوزه ی اختیاراتت کاری کنی که اجبارها را بتوانی تاب بیاوری سخت است ولی طوری می چسبد که کم کم عادت می کنی . دلت می خواهد یک عالم پیاده راه بروی تا بروی روی نیمکتی بنشینی که چشم انداز زیبائی روبروش هست ، عصرها خسته از کار بروی مثلا کلاس نقاشی یا چیزهای دیگر ...
این روزها من دارم همین کار را می کنم ... این روزها دارم تلاش می کنم زندگی کنم
