در مدح پاییزی روزها
پاییز ... می آید تو سینه ام ، توی ریه هام ... توی خونم ... روحم پر می کشد ، روزهای جدید ... از تصور پاییز دلم به شوق و اندوه پر آرامشی پر می شود ، هوای عصرها و خیابان ها ، هوای نداشته ها ، بغل کردن دو دستی آن چه که در زندگی کوچکم تسلای خاطر است ... فنجان های چایی ، آش های بعدازظهرهای سرد ، دل تنگی های وقت غروب ... فکر کردن به جای خالی آدم ها ... ظهرهای رخوت زده ی نیمه سرد ، باران ... باران ... باران ... دلم می خواهد این کلمه را تا می توانم تکرار کنم ، معجزه در خود دارد انگار ، من به معجزه ی کلمه ها باور دارم ، باور دارم ... از بعضی هاشان می ترسم ، نمی گذارم از دستم رد شوند ، دستم درد می گیرد ... دستم باد می کند... من مقاومت می کنم ...
من جنگجوی زندگی ِ کوچکم هستم که به گمان میلیون ها آدم دیگر چیز بی ارزشی است اما سرنوشت مقدر کرده ما هرکدام دنبال زندگی کوچک خود بدویم گیرم که به کوچیکی زندگی دیگری بخندیم ...
بخندیم ... بخندیم ... چه قدر این فعل را زنانه صرف کردن سرحالم می آورد ، چه قدر دلم می خواهد صدجور دامن رنگ به رنگ بدوزم و هدیه بدهم به زن هایی که دوست می دارم ...
چه قدر دلم آغوش زنانه ای می خواهد تا بدون هیچ پرسشی تنها بگوید : می دانم ...
دلم می خواهد گلدان های کوچک با گل های کوچک رنگی داشته باشم ، عشق من همین شکلی است ... گل دان های کوچک رنگ به رنگی که تازه آب خورده باشند ...
من استاد ِ پراکنده گوی پاییزی هستم ... من دلم می خواهد یک روز ظهر ، بروم روی یکی از نیمکت های چهارباغ بنشینم و مثل وقت هایی که منتظر دوستی قدیمی می شدم رخوت ِ ظهر پاییزی را که روی همه ی شهر غلتیده نگاه کنم و بعد به سوت زدن ِ مرد بیکاره ای که با دوچرخه اش بی خودی زنگ می زند فکر کنم : بی هودگی ِ همه ی آن چه مهم می پندارم مگر بوی باران ، مگر عشق ، مگر پاییز ...
من زن ِ روزهای پاییزم ، افسون شده ی زمستان ... زاده ی مهر ... پاییز جشن ِ باشکوه اندوه من است ...