دنیایی که همیشه مه و باران باشد،  دنیایی که توش سهم زن یک بالکن بزرگ باشد ... صندلی و چایی باشد، دنیایی که یک آخر یک شبِ ماسیده از گرما، توی فکر ِ یک شاعر لاغر مردنی اندازه چند ثانیه برق بزند ... نه این که دنیای قابل ِ تاملی باشد ، نه این که لحظه های مستی ِ خواب درست قبل ِ خوابیدن عقب بیفتد ... نه ... شاعر ِ کم جان ِ ما تنها مرا می تواند قد یک پهلو به پهلو شدن تصور کند ، به اندازه ی یک شات دوربین ... تصویر ِ محو ِ زنی که چیزکی بر شانه اش انداخته و دارد باران را نگاه می کند و در مه گم شده ... تصویر من ... زنی که در این روزها دارد گم می شود. جوانک ِ شاعر می خوابد ، نفس های عمیق می کشد ، از زن ِ توی بالکن هیچ نمی داند ، نمی خواهد که بداند ... زن ِ توی بالکن آرزو ندارد دیگر ... آرزو برای زن توی بالکن شبیه وعده ی بالون ِ رنگی ِ هرگز نیامده به کودکی اش می ماند ... روزهای بی شماری در کودکی اش به آسمان نگاه کرده بود ، به رنگ های جان دار بالن و خنده های خودش که از هیجان و ترس از آن بالا می خواهد با همه ی آشنایانش بای بای کند ... بالون هیچ وقت نیامد ، این را وقتی بزرگ تر شد دانست ...

زن ِ توی بالکن موسیقی دوست دارد ، زن ِ توی بالکن این روزها فقط دوست دارد فیلم تماشا کند و برای ساعتی هم که شده به دنیای دیگری برود ...

شاعر این ها را نمی داند ، شاعر نمی داند که زن نه توی بالکن است و نه همه ی روزها شبیه امروز است که از صبح زن با صدای باران بیدار شود ... شاعر نمی داند که آن مه و باران و بالکن را زن به ذهن ِ او برده ... شاعر ِ بی شعر بی حرکت نفس های عمیق می کشد و زن نگاهش می کند . نه آن طور که در آن انتظار ِ بیدار شدنش باشد ، نه آن که دلش بخواهد باز هم به فکر او برود : نه !

تنها نگاهش می کند ... انگار که به خودش نگاه می کند ... انگار که اگر شاعر بداند که با خودش آرزویش را به خاطر زنی برده چه طور به هیجان می آید ... انگار که آن جسم ِ لاغر ِ آرزومند راست راستی شاعر است ... زن به آن دست های بلند و باریک اجازه می دهد هیجان زده و تب آلود بنویسد ، کلمه ها هم را می زایند ...