ناهار می خوردیم ... من هول می زدم مثل خیلی وقت های دیگر که وقتی گرسنه می شوم لقمه ها را خیلی از دهانم بزرگ تر می گیریم ، خوردنش سخت می شود ... می ریزد ... دستپاچه می خورم و حسین هی می زد روی پام که آرام تر جانم ... و یک باره طوفان شد ... گرد و خاک به هوا رفت ... درها را که باز گذاشته بودیم بستیم اما چند دقیقه بیشتر نشد که باران شلاق وار ضربه زدن هاش را شروع کرد ... می کوفت توی سقف جلوی پنجره ها ... رفتیم زیر باران و جیغ کشیدیم ... دوتا صندلی گذاشتیم توی حیاط ، یک پتو پیچیدیم دورمان و از آن همه خوش بختی لرزیدیم ... مادر پشت تلفن گفت همدیگر را ببوسید ، رعد و برق شور به جان مان انداخت ... بالا پائین پریدیم ...
من قسم می خورم ... قسم می خورم امروز را خدا از یک جای دیگر بریده بود ، آورده بود چسبانده بود توی روزهای ما ... من قسم می خورم جنس لذت های امروز مال یک دنیای دیگر بود ... از آن صبح زود و آسمان ابری اش اصلا پیدا بود ... پیدا بود وقتی کنار آفتاب گردان های توی جاده ایستادیم و عکس گرفتیم و شکفتیم ...
باران باغچه را شست ، درخت ها همه از خاک ها پاک شدند ، رنگ ها به جان دنیا افتادند که خواستنی اش کنند ... ما دوتا هی داد زدیم ... ما دوتا هی پیچیدیم به زندگی ... ما دوتا از هوش رفتیم ... ما دوتا ما دوتا ما دوتا ما دوتا ... 

                

شب وقتی برمی گشتیم موسیقی ملایمی از ضبط ماشین پخش می شد ، من آرام آرام همراهی اش می کردم ... حسین آرام بود و من فکر می کردم دارم تا بی نهایت کش پیدا می کنم ... دارم می روم ... دارم از خودم ، از زندگی ام و همه ی روزهایم سر می روم ... هر چه باشد امروز روز دیگری بود : خدا می داند ...

پی نوشت :

- خدا را شکر توی خانه ی جدید اینترنتم وصل شد . بابت تاخیر بی سر و صدا معذرت خواهی که نه ولی راضی نبودم ...