از یک جایی به بعد آدم یادش می رود. فکر می کند درد باید باشد. دنبال نبودنش نمی رود. این را وقتی پشت سر هم سردرد کشیدم و بعد یک شب حسین پیشنهاد داد آمپول بزنم فهمیدم. قید مسکن را زده بودم. باورم شده بود درد جاش آن جاست توی سر من و لابد اگر فرداش پام درد می گرفت بعد از چند روز جان کندن قبول می کردم که خب! باید باشد دیگر ...کاستی ها و بدبختی های دیگر زندگی هم روش. مثل این می ماند که یک روز فکر کنی چایی بدون شکر خودش باید شیرین باشد. نمی شود که! تلخ تلخ است و زندگی همین طوری.

وقتی این را می گویم یک مرد نیمه مست آشفته با لگد می کوبد به میز کهنه ای که روش پر از بسته های قرص و لیوان لب پر شده ای که رد آب خشک شده توش هست. لیوان می شکند و مرد غضبناک برمی گردد به من نگاه می کند. نگاهی که توش یک حرف گل درشت شده : تف توی این زندگی... من هم تف توی زندگی هم می گویم هم حتی می اندازم اما تفی که من می گویم و می اندازم شبیه مال مرد نیست. مال من توش پذیرش هست. مال مرد نیست ... هر چه باشد مرد هنوز نیمه مست است و مرزهای خیال و واقعیت اش مثل مال من با خط کشی دقیق و صاف مرزبندی نشده.فکر کنم این مرد درونم را باید بال و پرش بدهم وگرنه از من جز انباشته ای از آرزوهای تو سری خورده چی می خواهد بماند ؟ 

حاضرم خرده ریزهای لیوان شکسته را جمع کنم. چایی دم کنم و همین طور که نگاهم را ازش می دزدم چایی هل دار بهش بدهم. براش یک شعر خوب بنویسم. یک کت جدید تنش کنم و پنجره ی خانه اش را باز کنم به سمتی که ابرها قلمبه قلمبه و سفید آسمان را مال خودشان بکنند و شکل تخیل مرد ...

پی نوشت

به گمانم بهتر است در این جا را تخته کنم و بروم جایی که نگاه های ناآشنا شرشان کم شده باشد. مصمم که شدم و جایی دست و پا کردم یک پست خصوصی می گذارم برای آشناها.