من صدای نفس باغچه را می شنوم
دوش آب را باز می کنم ... یک موسیقی زیادی خوب هم زمان شنیده می شود ، آن قدر خوب که آب را می بندم و گوش تیز می کنم ببینم این موسیقی مال کی و از کجاست ؟ تا شیر آب را می بندم صدا قطع می شود ... هرچه صبر می کنم دیگر صدائی نمی آید ... بی خیال باز آب را باز می کنم ... آب با فشار می پاشد روی پوستم ... موسیقی باز شروع می شود ... سریع دوش را می بندم : قطع می شود ! دفعه ی سوم فهمیدم صدا مال دوش است !!!
آب را گذاشتم باز بماند ، بخورد به پوستم و من چشم هام را ببندم و آهنگی را گوش کنم که تا بحال نشنیده ام اما مثل سحرشده ها باشم در برابرش ... کم کم صدا قطع شد و بعد یک باره تمام شد ...
دانستم که این موسیقی زیادی خوب ، مال لذت من است ... مال تماس آب نیمه گرم روی پوست من است ، صدای نوک انگشتان هستی روی پوست من است ... آهنگ لذت من است که یک باره من دارم می شنومش...
نماندم به انتظار تا دوباره بشنومش هرچند به اندازه ئی خوب بود که باز این کار را بکنم . دوش را بستم ، حوله را پیچیدم دورم و دانستم جائی که لذتم پایان گرفت ، پوست تنم به آب عادت کرد صدا متوقف شد ...
عادت با خشکی حوله خشک نمی شود : نمی رود ... عادت وقتی می رود که من باز حس کنم باید خیس شوم ، نه برای شنیدن آن دل پذیر ... برای لذتی که از تماس با آب می برم ... آن جا عادت شکسته می شود و چیزی درون من مستانه می خواند ... گیرم که دیگر نشنومش ...