می گذرد این روزها : هم
خسته ی خسته از راه رسیده ام خانه ... چند روزی هست که این قصه تکرار می شود ... حسین صبح ها زودتر از من می رود و بعد من می روم ... لابلای یک عالم کتاب که بعضی هاش 20 سال است توی یک قفسه جا خوش کرده اند : تابیدن ، شمردن شان و خاک شان را خوردن ... سخت است اما لذت عجیبی دارد وقتی میانه ی کار ، یکی دو دقیقه به خودت اجازه می دهی یکی از این کتاب های زیادی که توی دست هات می آید و دلت می ماند لای صفحاتش را باز می کنی... چند صفحه می خوانم ... بعد مجبور می شوم ببندمش و با خودم تکرار می کنم حتما بعدا خواهم خریدش ... خواهم خواندش ...
آدم میان عناوین ، نویسنده ها ، کلمات و موضوعات گم می شود ... یک باره سر بلند می کنم ، یا مثلا دارم سرفه می کنم یا یک چائی سرعتی می خورم و می بینم چه گم ، چه کوچک و محوم میان این همه حرف ... میان چهره ی فیلسوفانی که روی کتاب ها برایم چشمک های شیطنت باری می زنند ، انگار که مثلا انگشت اشاره شان را تکان می دهند که : بیا دختر ...
میان کتاب های حجیم پزشکی که ذره ذره ی من را می شود آن تو پیدا کرد ... از موهایم بگیر تا ناخن های پاهام ... آخ ! ناخن هام شکسته اند ... گوشه های پوست کنار ناخن هام زخمی و آسیب دیده اند ... ناخن های پام محکم فرو رفته اند توی گوشتم ، دست هام حسابی زبر شده ...
و سیاست و جامعه شناسی و زبان های دیگر دنیا ... و خیلی چیزهای دیگر ... که از من زن ِ کوچکی می سازند با هوای خواندن کتاب های بسیار و زندگی اش که در میان این همه شبیه ذره ی غباری می ماند در یک استوانه ی نور در یک اتاق تاریک ... کسی اگر نگاه کند ، مرا می بیند اما نه تنها ... من تنها یکی از آن میلیون ها ذره ی غبارم ...
آدم میان عناوین ، نویسنده ها ، کلمات و موضوعات گم می شود ... یک باره سر بلند می کنم ، یا مثلا دارم سرفه می کنم یا یک چائی سرعتی می خورم و می بینم چه گم ، چه کوچک و محوم میان این همه حرف ... میان چهره ی فیلسوفانی که روی کتاب ها برایم چشمک های شیطنت باری می زنند ، انگار که مثلا انگشت اشاره شان را تکان می دهند که : بیا دختر ...
میان کتاب های حجیم پزشکی که ذره ذره ی من را می شود آن تو پیدا کرد ... از موهایم بگیر تا ناخن های پاهام ... آخ ! ناخن هام شکسته اند ... گوشه های پوست کنار ناخن هام زخمی و آسیب دیده اند ... ناخن های پام محکم فرو رفته اند توی گوشتم ، دست هام حسابی زبر شده ...
و سیاست و جامعه شناسی و زبان های دیگر دنیا ... و خیلی چیزهای دیگر ... که از من زن ِ کوچکی می سازند با هوای خواندن کتاب های بسیار و زندگی اش که در میان این همه شبیه ذره ی غباری می ماند در یک استوانه ی نور در یک اتاق تاریک ... کسی اگر نگاه کند ، مرا می بیند اما نه تنها ... من تنها یکی از آن میلیون ها ذره ی غبارم ...

کوچکی خودم را دوست دارم ، اصلا دارم می نویسم تا یادم نرود کوچکی ام ... وقتی من کوچک می شوم یادم می آید که همه ی دنیا ، دنیای من نیست ... اندوه من هر چند بزرگ نمی تواند همه جا را بردارد ...
این طوری است که شب در حالی که تمام حلق و بینی ام با خاک یکی شده ، با حسین ... خسته می آئیم خانه ... چیزی سرهم می کنیم ، می خوریم و یک روز دیگر شب می شود ...
پی نوشت :
حیف است ننویسم از دیشب که باران تند بود و ما سوار بر موتور خسته و گرسنه ، به خانه برمی گشتیم و ذرات باران توی گوش مان می زد ... ما قهقه می زدیم پشت موتور آقای همکار که تاکید می کرد مدام که احتمال لیز خوردن مان بسیار است و بود ... و برای من محتاطِ ترسوی این روزها ، هیجان بزرگ ِ بی نظیری بود گیرم که هی فکر می کردم اگر خوردیم زمین از بین ما سه تا هر بلائی هست سر من ... بیاید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 22:7 توسط مرجان
|