به صورت زنانی فکر می کنم که تجاوز جای درد عمیقی را بر چشمانشان نهاده ، زن ها همه شبیه همند ، چند تا صورت تکرار شونده بیشتر نیست ... یکی از آن صورت ها منم ... دیگری منم و باز هم منم ... ما همه زنانی هستیم که روح مان خراش برداشته ... اشکم می غلتد ... مساوی شده ایم با گناه ... توی خیابان ها توی سرمان می زنند که موهایمان ، که رژ لب مان ، که مانتو و روسری هامان ... توی کتاب ها سانسور می کنند ما را ، بدن هامان را ، سرخوشی مستانه مان را ، هم آغوشی مان را ، کلمات زن بودن را توی هوا می گیرند و توی مشت له می کنند ، خنده هامان را می کشند ، رنگ های شاد را از ما سانسور می کنند ، رخت عزا بر سرمان می کنند ،  می کنندمان غریزه ی مادری ، ثواب شوهرداری ، جهاد زنانگی ، شرم ... شرم ... شرم ... بایدشان شرم بودن ماست ، شرم زن بودن ، شرم عامل بودن ... عاملیت گناه ، عاملیت نا امنی ... عاملیت خیابان های شهر که پر هراس اند ...

به صورت زنانی فکر می کنم که هر روزه تجاوز جسم و روح شان را مچاله می کند ، به زنانی که پشت میله هایند ، میله های زندان های آقایانی بالا دستی که انگار از روزهای کثیف تعبیض ِ هزاران سال پیش نبش قبر شده اند ، به میله های زندان های باورهایی که زنان را میان تنگنای یک صبوری بی سرانجام ِ مادرانه و خواهرانه و همسرانه ، می کشد ... به میله های زندان های مامورانی که این روزها می دوند پی زن ها تا رنگ سیاه بپاشند بر سر و روی جوانی شان ، به میله های زندان های تعفن باری که زندانی هاشان دارند ترتیب زن ها را می دهند با سر افراشته ، به زنی که آ ن جاست ، با قامتی که می خواهد خم نشود از تجاوز روزانه ی جسم و روحش ... زن این روزهای ایران ...        


یک زنی آن جاست
آن جا یک زنی
یکی مانده به انتهای غروب
سیاه پوش پایانی ترین مزار
واپسین همین ردیف های مثل هم
خاکش خیس
 خوابش تازه
 ترانه هاش خاموش
هیچ کاری نمی کند
 تنها دارد بر هوای تنهایی از پیش نوشته ی آدمی
 مویه می کند
زنی
 آنجا یک زنی آن جاست
طاقت شنیدن مویه هایش در من نیست
نوحه ی نی است غم قمری جوان
 و شب که تازه ما
پاس اولش بودیم
بین راه با هم برمی گردیم
 حالا
 حرفی صحبتی حکایتی ... بگو
کی گم شد کجا چطور چرا ؟
 خاموش است زن
خسته است زن
زن ... یک لحظه زن برمی گردد
 پایانی تریندامنه را با دست نشانم می دهد
 هزاران مزار
 هزاران زن
 هزاران مگو
و باز باران است که می بارد
 خاکش خیس است
 خوابش تازه
 ترانه هاش خاموش

سید علی صالحی

عکس دسته جمعی جنبش سبز

این عکس را باز می کنم هی ... نگاهش می کنم . عکس دسته جمعی جنبش سبزی هاست انگار ... همه ی ماها آن تو هستیم . مظلومیت دوستان کتک خورده ، در بند و شهیدمان ... هراس مان از این همه وحشی گری ، ناباوری مان از این همه دروغ ... دردمان...دردمان...آخ دردمان ...

                         

و با همه ی این ها باز مقاومت مان ، باز پای بر زمین فشردنمان پای آن چه که نمی خواهیم و می خواهیم ... دوام آوردنمان با همه ی آن ظلم ، زور ، تهمت ، افترا و وحشی گری ...

این عکس را نگه می دارم ... این عکس می رود جزو مقدس های زندگی ام ...

برای دیدن بقیه ی عکس ها این جا را ببینید .



آهای مرد ایرانی : مفتخرم به تو

خسته ام، کوفته ام ... سرم هم کمی درد می کند ... وب گردی می کنم . عکس های شماها را می بینم ، ویدئوی ما همه "مجید" هستیم را ... هر بار که می خواند : آزادی : می لرزم ... اشک توی چشم هام حلقه بسته ... از این جنبشی که یک باره و بی برنامه میان شماها راه افتاده تعجب نمی کنم . راست است ما داریم رشد می کنیم ... شماها را دوست دارم با آن روسری های سبزتان ، با آن هر چه هائی که بر سرتان انداخته اید ، آن قیافه های جدی یا لوده تان را دوست می دارم ، آن ویکتوری هاتان را ، این که شماها هم باور کرده اید زن و مرد مساوی اند ... 

                             

حالا به گمانم دست از این طبقه بندی که سال های رکود توش دست و پا زدیم دست برداشته ایم . حالا دیگر معنی ندارد تو مردی من زنم ... من مردم تو زنی ... حالا همه ی ما یکی هستیم ، همه ی ما زنجیرهای به هم گره خورده ئی هستیم که برای انسانیت در تکاپو هستیم ... راست است جنبش مان شبیه جنبش 1968 است ... و شاید عمقی بیشتر ...

سیاه می شود روی ظلم

                           

نخیر ... مجید توکلی با عکس زنانه هم که باشد توی ذوق ما نمی زند . شرمنده نمی شویم ، احساس حقارت نمی کنیم ، حتی دل مان برای او هم نمی سوزد ... کسی که توی ذوق می زند شماهائید ... که خیال می کنید با چند تا اعتراف و یک روسری کار تمام می شود و کسی را منفور و حقیر کرده اید ...

                                                

حقیر شماهائید ... مجید توکلی شبیه هزاران زنی بود که روزانه به زور حجاب می کنند و در اختیار جنسیت مطرح نیست ... حقیر شماهائید که هر کس انتقاد کند می خواهید برای دیگر آدم ها و خودش حقیرش کنید ، با تجاوز ، با اعتراف گیری و حالا هم با رخت و لباس زنانه ...
همه ی ما که معترضیم ... همه ی ما ایراد داریم ... نقص داریم . یک روز ممکن است زیر بار فشار حرف هائی بزنیم که خلاف عقاید ماست ، یک روز ممکن است زیر بار شما بشکنیم ... به زور شما شکل و لباس عوض کنیم اما فرق بزرگی هست میان ما و شما ... ما دنبال چیز بهتری هستیم ، ما می خواهیم که همه چیز بهتر شود و شماها به دنبال بدتر کردنید ... سیاه کردن ... کوچک کردن ...
مهم هم نیست که ما زیر بار شما چی شویم ... مهم نتیجه هم نیست ... مهم این است که هر بار بعدها تاریخ ورق می خورد شما شرم تان می شود حتی اگر راهی که ما رفته ایم به جاهای بهتری ختم نشده باشد اما همین "بهتر خواستن" ما یعنی که پشیمان می شوید روزی ...

لینک های مرتبط :

«لباس زنانه» مجید توکلی ما «بد» ، «کلاه گیس» ِ شهید اندرزگوی شما خوب؟

قصه ی تحقیر مجید توکلی ، قصه حقارت زنان سرزمین من هم هست

مجید توکلی قد خم نکرد و در خانه اش بازداشت شد

مظلوميت مجيد توكلی را قربان بروم ...

آنانی می‌ترسند که همه زیر یک چادر بودند نه مجید توکلی


پی نوشت :

آقای فارس ... یک روز می شود که ما بیدار می شویم و تو دیگر نیستی جز ضرب المثلی که روزهای دروغگوئی توی روز روشن را یاد می آورد ...


تاریخ : رسوا کننده است

راست می گفت یکی از دوست ها ... یک شب وقتی دلش گرفته بود پیشنهاد دادم تا کمی شعر بخواند که آرام بگیرد شاید ... گفت این روزها شعر خواندن هم با برداشت از وقایع اخیر می شود و لابد باز می رسد به دل تنگی ... به گمانم اگر من هم نمایشنامه ی "آن که گفت آری ، آن که گفت نه " را در زمان دیگری خوانده بودم برداشت های دیشبی ام فرق می کرد .
این طوری هاست که اگر به یک دلیل دل ام یک عمر بلند بلند بخواهد ، آن دلیل این است که کتاب ها را باز بخوانم ... کتاب ها توی هر وقتی معنی خاصی می دهند ، ذهن تو ناخودآگاه می رود آن چیزهائی که می خواهد را از توش می کشد بیرون و هی می گوید : ببین ... ببین ...
نه این که فقط کتاب این طور باشد ، نه ! فیلم ها هم همین طورند ، دانشجوئی هم ، کمبودها ! آدم ها ... آدم هائی بوده اند توی زندگی ام که در به موقع ترین زمان ممکن آمده اند و آدم هائی هستند که دوست دارم در زمان خاصی می آمدند ...

                   

و حالا فکر می کنم این روزها روزهای 1984 و قلعه ی حیوانات خواندن است ، روزهای مرور چه گوارا ، جزیره ی سرگردانی خواندن مال این روزهاست ، برویم تاریخ را باز بخوانیم : تاریخ اعترافات استالینی را ، باز انقلاب خودمان را بخوانیم ، فرانسه ی سال 1968  ... هر جا که توی آن روزهائی هست که در آن ظلم تنها صدای موجود نبوده ... هرچند که تلاش کرده صداها خفه باشند ... نمونه هاش زیاد است ...


پی نوشت :
می خواهم یک پرونده برای معرفی هر کدام ایجاد کنم و هر باز از یکی از این ها بنویسم .