بی آن که لباس از تن دربیاورم ، دوش آب را باز کردم ... زیر دوش یک لباس انداختم توی تشت آب و چنگ زدم : باشدت چنگ ردم  و گریستم ... و گریستم ... گریستم ...
 نه از بابت القای فیلم که رنج عشق را گریزی نیست ، نه از این که شوهره دیر مرد و آن دوتا نتوانستند هیچ وقت با خیال آسوده عاشقی کنند ، نه ... از حجم بزرگی که انباشته ام کرد ! از این که نمی دانستم باید چه کار کنم ؟ ... انگار که ماندم توی آن بیابان توی فیلم ... انگار که طوفان شن فیلم هوار شد توی قلبم که کوچک است ، انگار که ... 

          

دانستم یک بیمارم : یک بیمار انگلیسی ! و لازم نیست صورتم سوخته باشد ، زنی که به مرد دیگری تعهد دارد را توی آغوشم فشرده باشم ، عشق را با گناه به هم آمیخته باشم ... اما بیمارم ... یک بیماری که باور کرده باید برای یک پرواز سبکبار تن به یک اندوه بزرگ داد و اندوه برای آن که بزرگ باشد : قدر پرواز باشد : از عشق برمی آید ...
پرواز که کنیم یک گوشه ی کوچک از حقیقت را هم ما داریم تشکیل می دهیم ... یک حقیقت بزرگ که شاید برای همان این جا باشیم ... 

پی نوشت :

دست های افسانه را باید بوسید ...