این چندمین باری بود که سینما رفتن مساوی با حرص خوردن حین تماشای فیلم بود . مردمی که به نیت قهقه زدن می آیند ، انگار از کره ی دیگری آمده اند بس که میان صحنه ای که به نظرشان خنده های دسته جمعی را موجب می شود و واقعیت ِ روی پرده ی سینما ، متفاوت است ...
فیلم ِ خوش ساخت " من مادر هستم " با همه حواشیش در سینما ، از دید تماشاگران فیلمی به نظر می آمد که باید به نکبت آدم های توش خندید ... اشک های من بر گونه ام خشک می شد و صدای خنده ها و بلند بلند حرف زدن ِ آدم های کل سینما ، مغزم را می خورد ، که چی می شود ؟ چه می شود که توی این هوای بارانی هوس می کنند بروند فیلم ببینند واز تراژیک روبرویشان یک طنز بیرون می کشند ؟ از صحنه هایی که بی شک اگر هر کدام آن ها در زندگی واقعی خود با آن روبرو می شدند ، زانوانشان می لرزید ... آن طور ، دسته جمعی می خندیدند ؟
سطح ِ مخاطب سینمای ما ، از سینما خندیدن است ؟ این آدم ها که این طور به فیلم ِ روی پرده ، می خندند ، بیرون ... چه طوری هستند ؟ به وقایع دوروبرشان چه طور واکنش نشان می دهند ؟ همذات پنداری شان کجا رفته؟ درکشان از هنر چی شده ؟
ما ملت عجیبی داریم ... به سینما می روند تا از هر نوع ژانری یک کمدی ِ نچسب با خنده های چس فیلی درست کنند ... ملتی که سینما را نوعی تفریح بعدازظهری می داند که غالبا دورهمی است و شبیه شکستن تخمه و تعریف کردن لطیفه های کپک زده ی دست چندمی شده ...