زیبای آمریکائی
می خوای قشنگ ترین فیلمی که گرفتمو ببینی ؟
یکی از اون روزا بود
که چند ثانیه بیشتر با برف فاصله نداشت
یه الکتریسیته توی هوا بود
می شد صداش رو شنید ... نه ؟
اون کی بود داشت ...
باهام می رقصید ؟
مثل یه بچه ی کوچولو که التماسم می کرد باهاش بازی کنم
به اندازه 15 دقیقه
اون روز بود که متوجه شدم ...
یه زندگی پشت همه چیز نفهته ست
و یه نیروی فوق العاده
فیلم های ویدئویی یه بهانه ی بیخوده
اما باعث می شه همه چی رو به خاطر بیارم
باید به خاطر بیارم
گاهی وقت ها چنان زیبائی ای
توی جهان هست
که احساس می کنم نمی تونم تحمل کنم
و قلبم
در آستانه ی فرو ریختنه ...
اشک هام چکیدند ... نه از این چکیدن ها که بروم دستمال بیاورم ، یا که با پشت دستم پاکشان کنم : نه ! گردنم را یافتند و به سینه ام غلتیدند ... تاریکی نه تنها تمام خانه که تمام دنیا را انگار به کام خودش کشیده بود ... فقط توی این دنیا انگار ذره نور مانیتور من بود که داشت روبروم فیلم را پخش می کرد ...
زیبای آمریکائی حکایت عقده های ما آدم ها بود ، عجیب و غریب بودن مان ... این که تک تک مان چه طور می میریم که کسی ببیندمان ، دوست مان داشته باشد و یا ساده تر از همه ی این ها : بخواهد بداند که چطوریم ؟!!!

آن قدر ریشه دوانده درون مان که چشم هامان دنیا را نمی بیند ، آدم ها را نمی بیند ... عقده هامان را می بیند ، کمبودهامان را می بیند ... تنگدستی مان ، زخم هامان : زخم هامان : زخم هامان ... که به لبخندی التیام می یابند ... زیبائی ها اگر نبودند ... چه طور تاب می آوردیم این همه کمبود را ؟! گیرم که دست مان همیشه با خار واقعیت ها زخم شود ...
پی نوشت :
بیش از این نمی توانم بنویسم ... بیش از اینش را باید تا صبح اشک بریزم ...