فاطی؟

شب هائی بودند که با صدائی که شبیه ناله می مانست توی تاریکی صدا می کردم : فاطی ؟ فاطی ؟ و بعد صدای جیرجیر تختش بلند می شد و صدای خواب آلوده ئی جواب می داد : هااااا؟ می گفتم که : من می ترسم ... و صدا بعد یک وقفه که از بس طولانی می شد فکر می کردم خوابش برده جواب می داد : از چی آخه ؟ ...
بعد از تختش می پرید پائین و کشان کشان پتوش را می کشید دنبالش و می آمد کنار من می خوابید ... گاهی شب ها که حوصله داشت سر می گذاشت بیخ گوشم و با صداش که تن خوبی داشت یواش یواش از عشقش حرف می زد و هر چند جمله یک بار می گفت : فرشته است مرجان فرشته است ... آن اواخر وقتی صداش می کردم هیچی نمی گفت ، نمی پرسید چرا ... می آمد کنارم و گاهی غرغر می کرد از دست تو باید چه کار کنم ؟ ...

گاهی روزها دنیا نامهربان می شود ، سازش نمی کند با دلت ... در را می بندی روی دستت ، نوک دماغت جوش می زند ... آدم ها دست به یکی می کنند بهت بگویند که زیر چشم هات گود شده ، صورتت شکسته شده و این چند روز که گذاشتی به هوای رضایت استاد ؛ استاد بی خیال و کمی عصبی توی حس و حال خودش نمی خواهد یا نمی تواند ببیند که تو وقت و انرژی ات ارزش دارد ... مقصد ماشین ها عوض می شود و می رود به جائی که من نمی روم ، ناخن های پام می روند توی گوشت انگشت بغلی و زخمش می کنند ... معده ام خودش را جمع می کند مبادا چیزی بخورم و تا می خواهم بخوابم بغض کینه توزانه می پرد توی گلویم باد می کند ...

روی تختم دراز کشیده ام ...مثل میت سردم ...  آرزو می کنم کاش می شد صدا می کردم : فاطی ؟ و یک جیرجیر و بعد می خزید کنارم ، بی آن که چیزی بگوید می گذاشت این بار تمام آن بغض را خالی کنم توی بغلش و بعد بخوابم ...

بیان دستورالعمل برای پرورش رمان نویس خوب

نسخه ی نیچه ی بزرگ این است :

                     

آسان است ، ولی به کار بستن آن مستلزم ویژگی هائی است که فردی می گوید : " من استعداد کافی ندارم " عادت کرده از آن ها غفلت کند. فقط لازم است حدود صد طرح برای یک رمان بنویسیم ، طرح هائی کم تر از دو صفحه ولی موهوب به این امتیاز که تمام کلمات آن ها ضروری است ؛ باید هر روز داستان بنویسیم تا یاد بگیریم چگونه بارورترین و موثرترین شکل ارائه را پیدا کنیم ؛ باید در جمع آوری و توصیف تیپ ها و شخصیت های انسانی خستگی ناپذیر باشیم ؛ بیش از هرچیز باید برای دیگران روایت کنیم و به روایت دیگران گوش کنیم ؛ چشم و گوش خود را تیز کنیم تا ببینیم ]روایت ما[ چه تاثیری بر حاضران می گذارد، باید مثل نقاش منظره یا طراح لباس مسافرت کنیم ... سرانجام ، باید ، درباب سائقه های اعمال انسان تامل کنیم ، از هیچ نشانه ئی برای یادگیری چیزی درباره ی آن ها غافل نشویم و روز و شب این نشانه ها را جمع آوری کنیم . باید حدود ده سال به این فعالیت چند جانبه ادامه دهیم ؛ از آن پس چیزی که در کارگاه آفریده می شود ... مناسب به عرضه جهان خواهد بود .

با اینا امروزمو شب می کنم

دلم یک اتاق خالی می خواهد با یک فرش که یک کمی از اندازه ی اتاق کوچک تر باشد جوری که احساس کنم اتاق خالی است ... کتاب دست بگیرم ، دراز بکشم کف اتاق و بخوانمش ... تکیه بدهم به دیوار و بخوانمش ، درازکش شوم و پاهام را توی هوا تکان بدهم و بخوانمش ، به پشت دراز بکشم و بگیرمش بالای سرم و بخوانمش ...
پنجره های اتاق از پائین تا بالا شیشه باشد ، از تمیزی برق بزند و رو به یک باغچه ی کوچکی باشد که توش گل های رنگ به رنگ هست ، درخت کوچکی هست ... حوض آبی کوچکی هست ...
خوب که گشنه شدم یک دل سیر آب دوغ  خیار بخورم ... بعد دراز بکشم زیر نور آفتاب چشم هام را ببندم و فکر کنم به لحظه ئی که آدم دست کسی را می گیرد دستش چه شکلی می شود ؟ انگشت ها می روند با یک کمی انحنا می چرخند زیر دستش و بعد قفل می شوند یا مثلا کف دست ها دست دیگری را دربر می گیرد و بعد انگشت ها دست به کار می شوند ...
فرقش را اگر بخواهی بدانی من می گویم انگشت ها فاتح نخستین باید باشند ... انگشت ها زبان های بسیاری می دانند ، زبانی که به کلمه نمی آید هیچ ، نمی توانی ببینی اش ... زبانی که فقط باید نوک انگشت باشی تا بدانی اش اما کافی است نوک انگشتانت را باور کنی تا بدانی چه خوبند ، چه خوب می دانند ...  

                                    


بعد نفهمم کی خوابم برد اما یک جور خوابم ببرد که لبخند گوشه ی لب هام نشسته باشد ، نفهمم کی بیدار می شوم اما ابرها توی آسمان اول چیزی باشند که چشم هام می بیند ...
بعد همان جان دراز بکشم و با پاها و دست هام بازی سایه بازی راه بیندازم ... تا دمدمای غروب شود ... غروب که شد پنجره ها را باز کنم ، چشم بدوزم به خورشید و این قدر غروب خورشید را شازده کوچولو وار نگاه کنم  این قدر نگاه کنم : که سخت دل تنگم : سخت دل تنگ...
از آن جا به بعدش شعر است ... بلند بلند شعر خواندن است ... چشم دوختن به تاریکیست ... دل سپردن به فرداست ... آخر شب ها را باید به خاطره گذراند ، به رویا ، به ذوق روزهای فردا ...

من صدای نفس باغچه را می شنوم

دوش آب را باز می کنم ... یک موسیقی زیادی خوب هم زمان شنیده می شود ، آن قدر خوب که آب را می بندم و گوش تیز می کنم ببینم این موسیقی مال کی و از کجاست ؟ تا شیر آب را می بندم صدا قطع می شود ... هرچه صبر می کنم دیگر صدائی نمی آید ... بی خیال باز آب را باز می کنم ... آب با فشار می پاشد روی پوستم ... موسیقی باز شروع می شود ... سریع دوش را می بندم : قطع می شود ! دفعه ی سوم فهمیدم صدا مال دوش است !!!
آب را گذاشتم باز بماند ، بخورد به پوستم و من چشم هام را ببندم و آهنگی را گوش کنم که تا بحال نشنیده ام اما مثل سحرشده ها باشم در برابرش ... کم کم صدا قطع شد و بعد یک باره تمام شد ...
دانستم که این موسیقی زیادی خوب ، مال لذت من است ... مال تماس آب نیمه گرم روی پوست من است ، صدای نوک انگشتان هستی روی پوست من است ... آهنگ لذت من است که یک باره من دارم می شنومش...
نماندم به انتظار تا دوباره بشنومش هرچند به اندازه ئی خوب بود که باز این کار را بکنم . دوش را بستم ، حوله را پیچیدم دورم و دانستم جائی که لذتم پایان گرفت ، پوست تنم به آب عادت کرد صدا متوقف شد ...

                 

عادت با خشکی حوله خشک نمی شود : نمی رود ... عادت وقتی می رود که من باز حس کنم باید خیس شوم ، نه برای شنیدن آن دل پذیر ... برای لذتی که از تماس با آب می برم ... آن جا عادت شکسته می شود و چیزی درون من مستانه می خواند ... گیرم که دیگر نشنومش ...

کتاب نوشت

دقیقا یادم نیست از کی تصمیم گرفتم وقتی دارم کتاب می خوانم ، آن جمله ها ، پاراگراف ها و تکه هائی که متوقفم می کنند را بنویسم ... کار لذت بخشی است . به مرور حتی باعث شد توانائی ام در هم زمان خواندن و نوشتنم که به درد شب های امتحان و خلاصه نویسی می خورد ، بیشتر شود ...

                               

تصمیم گرفته ام گل چین شده هام را بگذارم این جا تا برای خودم و شما حفظ شود :

کتاب نوشت با آدرس : http://ketabnevesht.wordpress.com

دست هام کوچکند چه قدر

این جا روی تختم نشستم ، موسیقی بابل گوش می کنم و به یک جای دور خیره شدم ...  به آدم خاصی فکر نمی کنم ، حتی به خودم هم فکر نمی کنم ... مابین خودم و یک عالمه آدم دیگر گم شدم ... شبیه خواب دیشبم که میان یک عالمه آدم دیگر بودم ... که تیر خوردم و زنده ماندم ... که توی یه اتاق کوچک گیر افتادیم : من و همه ی آدم های دیگری که فرار می کردیم ... تو فکر کن مثلا 60 -70 نفر آدم چطور توی یک اتاق کوچک جا می شوند ؟ اشتباه نکن ... جا می شوند وقتی یکی از همان هائی که توی خیابان به من تیر زد ، اسلحه اش را گرفت سمت همه ی ما ... همه مان تلاش می کردیم پشت همه های دیگر قایم شویم . وضع نکبت باری بود. شانس آورده بودم و آن آخرها پشت خیلی های دیگر قایم شده بودم ... یک بار تیر خورده بودم و بیش از دیگران می ترسیدم از تیر خوردن ، هرچند یک نفر باید به من گوش زد می کرد من هیچیم نشده ، پس چرا می ترسم ؟ ... شاید برای این که بار اول تیر خوردن کسی که عشق نشانم داده بود دور و برم بود ...
صدای تیر بلند شد ... بعد همهمه ها اوج گرفت . دویدم جلو ... یکی پاش تیر خورده بود ... انگار عذاب وجدان داشتم که پشت دیگران قایم شده ام و آن نمی دانم مرد یا زن بجای من و همه های دیگر تیر خورده هی تیمارش می کردم ...

                     


خواب گنگی بود ... من هم گنگم ... انگار که توی یک صحرا باشی ... یک صحرای پر از خاک ، هی چشمت را باید بگیری که نسوزد ، با این حال می خواهی ببینی کجائی ؟ کدام طرف باید بروی ؟ ...
یک صحرا پر از آدم های دیگر ... یک عالم زندگی های دیگر ... خارهائی که می رود توی چشم دیگران و من می دوم جلو ... انگار که من حقم بوده ... غافل از این که همه ی ما تیر می خوریم ...
من زنده ماندم ، عشق نگهم داشت ... و آدم هائی هستند که وقتی تیر می خورند خونی می شوند ، ناله می کنند ، اشک می ریزند ... یا می روند توی خلوت خودشان هی درد می کشند ... هی درد می کشند ...
اشک می ریزم ... دوست دارم تیمار کنم ... آدم های دیگر را می گویم و با این حال تیرها بی وقفه شلیک می شوند و من نمی توانم ... نمی توانم ... تنها پناهگاهم آغوش کوچکی است که فقط برای من جا دارد ...

خودش آمده بود که پر

توی چشم های دو تا پسرها یک جور مقاومت سخت اندوه بار بود ... یک جور اندوه بزرگ ، یک مقاومتی که در مقابل یک چیز زیادی بزرگ باشد ... و این مقاومت بیهوده هیچ به یک امید بی سرانجام که از بس بی دلیل بود نمی مانست ...
طاقت نگاه هاشان را به مادرشان نداشتم ... هر بار چشمم می افتاد بهشان که یکی شان سرخم کرده توی صورت بی جان وبی رمق مادر و دارند با تمام قدرت به جنگ آن چیزی که مادرشان پذیرفته می رفتند ، اشک توی چشم هام حلقه می بست ...
خوب می دیدم توی نزاع امید پسرها و پذیرفتن مادرشان ، هی مادرشان می برد و پسرها بغض می کردند ... مخصوصا آن که کم سن و سال تر می نمود . بغضش را توی تک تک اجزای صورتش می دیدم و رو برگرداندن های مداومش ، دست های مشت کرده اش و اشک هائی که نیامده قورتشان می داد ...
مادرشان مثل خیلی بیمارهای دیگر نبود که تا روسری اش می رود عقب سریع می کشندش جلو مبادا کسی ببیند یک تار مو به سرش نمانده ، ابروهاش را تتو نکرده بود ... با یک نگاه صبور رنج برده ، از این که می دید توی این بازی قبول کردن بیماری اش به  طاقت بغض پسرهاش سر است گهگاه چشم هاش به نمه اشک آغشته می شد که پسر کم سن و سال طوری آن را پاک می کرد انگار دارد با احتیاط آخرین قطره ی آب مانده ی تو این کره ی خاکی را برمی دارد ...
وقتی می خواستم بروم مادرشان تا توانست بهم روی خوش نشان داد ، ابروهای نداشته اش را داد بالا و یک لبخند بزرگ تمام صورتش را پوشاند ... دلم می خواست بروم بهش التماس کنم نباید وا بدهد ... نباید این همه عشق پسرها را بی جواب بگذارد ... نباید نباید نباید بمیرد ...
بجاش لبخندهای گل و گشاد تحویلش دادم . آرزو کردم زود خوب شود ... پسرش سرش پائین بود ... بغض فرو می خورد ...

                        

خودش آمده بود که پَر ... که پرنده ، که پنجره باز بود ... و دنیا ... دور  ---سید علی صالحی

ببین که چه می گوید

خیلی وقت ها ذهنم درگیر چیزی می شود که فکر می کنم بعد از وقایع انتخابات شدیدتر هم شد . مثلا این که فلان نویسنده با جهت گیری خاص سیاسی اش که نه تنها با اعتقادات من که با حقوق بشر و اصول دیگری از این قبیل مخالف است را باید تحریم نمود یا می بایست هم چنان آثارش را خواند و حساب خودش و اثرش را جدا نگه داشت .

                  

به گمانم بهتر این باشد که حساب را بر این بگذارم که نویسنده ی خوب بودن ، شاعر خوب بودن ، نقاش خوب بودن یا هر چیز خوب بودن دیگر معنی اش این نیست که فرد مورد نظر در همه چیز خوب عمل می کند حتی اگر یک هنرمند در اثر خود چیزی بیافریند که با رفتار و عملش در تضاد باشد ...

" آنان که آثار نبوغ آمیزی می آفرینند کسانی نیستند که در فرهیخته ترین محیط ها زندگی می کنند ، و از درخشان ترین گفتگوها برخوردارند ، و دارای گسترده ترین فرهنگ اند ، بل کسانی که توانسته اند یکباره از زندگی کردن برای خودشان دست بردارند و شخصیت شان را به صورت آینه ئی درآورند ، به گونه ئی که زندگی شان ، هر چه قدر هم که می توانست از نظر اجتماعی و حتی به تعبیری ، از نظر فکری ، پیش پا افتاده باشد ، در آینه بازبتاید ، په نبوغ در توانائی بازتابانیدن نهفته است و نه در کیفیت ذاتی نمایشی که بازتابانیده می شود .  "

در جستجوی زمان از دست رفته نوشته ی مارسل پروست با ترجمه ی مهدی سحابی

هنرمند می تواند در ستایش "انسانیت" آثار خوبی از خود بجا بگذارد ولی در زندگی شخصی اش انسانیت به یک کلمه در آثارش تقلیل یافته باشد اما این دلیل خوبی برای لذت نبرد از اثرش ، توجه و بررسی آن نیست . هنرمند می تواند همان طور که پروست می گوید بازتاباننده ی خوبی باشد از واقعیت موجود ، از آن چه که باید باشد و حتی از چیزهائی که هنرمند حتی نمی داند چیست اما وجود دارد و آن را می تاباند ...

پی نوشت :

عنوان کامل این پست همان سخن قدیمی امام علی می باشد : " نبین که می گوید ، ببین چه می گوید "

سال بهت ، سال شگفتی ، سال ناباوری تمام شد ... پیش رو سالی است که من به روزهاش امید بسته ام ... همه ی حرف هائی که می خواستم بگویم کس دیگری گفته است ... نقل می کنم : 

" این روزها خیلی حال و حوصله ندارم که بخواهم فکر کنم چه باید کرد. خیلی خلاصه و مختصر می‌گویم:
به اهداف من کار نداشته باشید. شما ناامید نشوید. بهتر است صبح‌ها کمی زودتر از خواب بیدار شوید و به خورشید کم‌جان بهار نگاه کنید که با ولع می‌تابد. بی‌خیالِ آن‌چه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت و روزهایی که باید رقم زد. کتاب بخوانید، درس بخوانید، نگذارید این ذهن بیچاره گوشه‌ی تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید و همین که بفهمید همه چیز عوض می‌شود. حتی اگر خورشید کم‌جان باشد، حتی اگر نتابد، حتی اگر حالتان خوش نباشد، همین که می‌فهمید یعنی این‌که برنده‌اید. ما هم مبارزه می‌کنیم که برنده باشیم… "

داریوش مهرجویی