فاطی؟
شب هائی بودند که با صدائی که شبیه ناله می مانست توی تاریکی صدا می کردم : فاطی ؟ فاطی ؟ و بعد صدای جیرجیر تختش بلند می شد و صدای خواب آلوده ئی جواب می داد : هااااا؟ می گفتم که : من می ترسم ... و صدا بعد یک وقفه که از بس طولانی می شد فکر می کردم خوابش برده جواب می داد : از چی آخه ؟ ...
بعد از تختش می پرید پائین و کشان کشان پتوش را می کشید دنبالش و می آمد کنار من می خوابید ... گاهی شب ها که حوصله داشت سر می گذاشت بیخ گوشم و با صداش که تن خوبی داشت یواش یواش از عشقش حرف می زد و هر چند جمله یک بار می گفت : فرشته است مرجان فرشته است ... آن اواخر وقتی صداش می کردم هیچی نمی گفت ، نمی پرسید چرا ... می آمد کنارم و گاهی غرغر می کرد از دست تو باید چه کار کنم ؟ ...
گاهی روزها دنیا نامهربان می شود ، سازش نمی کند با دلت ... در را می بندی روی دستت ، نوک دماغت جوش می زند ... آدم ها دست به یکی می کنند بهت بگویند که زیر چشم هات گود شده ، صورتت شکسته شده و این چند روز که گذاشتی به هوای رضایت استاد ؛ استاد بی خیال و کمی عصبی توی حس و حال خودش نمی خواهد یا نمی تواند ببیند که تو وقت و انرژی ات ارزش دارد ... مقصد ماشین ها عوض می شود و می رود به جائی که من نمی روم ، ناخن های پام می روند توی گوشت انگشت بغلی و زخمش می کنند ... معده ام خودش را جمع می کند مبادا چیزی بخورم و تا می خواهم بخوابم بغض کینه توزانه می پرد توی گلویم باد می کند ...
روی تختم دراز کشیده ام ...مثل میت سردم ... آرزو می کنم کاش می شد صدا می کردم : فاطی ؟ و یک جیرجیر و بعد می خزید کنارم ، بی آن که چیزی بگوید می گذاشت این بار تمام آن بغض را خالی کنم توی بغلش و بعد بخوابم ...




