این جا روی تختم نشستم ، موسیقی بابل گوش می کنم و به یک جای دور خیره شدم ...  به آدم خاصی فکر نمی کنم ، حتی به خودم هم فکر نمی کنم ... مابین خودم و یک عالمه آدم دیگر گم شدم ... شبیه خواب دیشبم که میان یک عالمه آدم دیگر بودم ... که تیر خوردم و زنده ماندم ... که توی یه اتاق کوچک گیر افتادیم : من و همه ی آدم های دیگری که فرار می کردیم ... تو فکر کن مثلا 60 -70 نفر آدم چطور توی یک اتاق کوچک جا می شوند ؟ اشتباه نکن ... جا می شوند وقتی یکی از همان هائی که توی خیابان به من تیر زد ، اسلحه اش را گرفت سمت همه ی ما ... همه مان تلاش می کردیم پشت همه های دیگر قایم شویم . وضع نکبت باری بود. شانس آورده بودم و آن آخرها پشت خیلی های دیگر قایم شده بودم ... یک بار تیر خورده بودم و بیش از دیگران می ترسیدم از تیر خوردن ، هرچند یک نفر باید به من گوش زد می کرد من هیچیم نشده ، پس چرا می ترسم ؟ ... شاید برای این که بار اول تیر خوردن کسی که عشق نشانم داده بود دور و برم بود ...
صدای تیر بلند شد ... بعد همهمه ها اوج گرفت . دویدم جلو ... یکی پاش تیر خورده بود ... انگار عذاب وجدان داشتم که پشت دیگران قایم شده ام و آن نمی دانم مرد یا زن بجای من و همه های دیگر تیر خورده هی تیمارش می کردم ...

                     


خواب گنگی بود ... من هم گنگم ... انگار که توی یک صحرا باشی ... یک صحرای پر از خاک ، هی چشمت را باید بگیری که نسوزد ، با این حال می خواهی ببینی کجائی ؟ کدام طرف باید بروی ؟ ...
یک صحرا پر از آدم های دیگر ... یک عالم زندگی های دیگر ... خارهائی که می رود توی چشم دیگران و من می دوم جلو ... انگار که من حقم بوده ... غافل از این که همه ی ما تیر می خوریم ...
من زنده ماندم ، عشق نگهم داشت ... و آدم هائی هستند که وقتی تیر می خورند خونی می شوند ، ناله می کنند ، اشک می ریزند ... یا می روند توی خلوت خودشان هی درد می کشند ... هی درد می کشند ...
اشک می ریزم ... دوست دارم تیمار کنم ... آدم های دیگر را می گویم و با این حال تیرها بی وقفه شلیک می شوند و من نمی توانم ... نمی توانم ... تنها پناهگاهم آغوش کوچکی است که فقط برای من جا دارد ...