خودش آمده بود که پر
توی چشم های دو تا پسرها یک جور مقاومت سخت اندوه بار بود ... یک جور اندوه بزرگ ، یک مقاومتی که در مقابل یک چیز زیادی بزرگ باشد ... و این مقاومت بیهوده هیچ به یک امید بی سرانجام که از بس بی دلیل بود نمی مانست ...
طاقت نگاه هاشان را به مادرشان نداشتم ... هر بار چشمم می افتاد بهشان که یکی شان سرخم کرده توی صورت بی جان وبی رمق مادر و دارند با تمام قدرت به جنگ آن چیزی که مادرشان پذیرفته می رفتند ، اشک توی چشم هام حلقه می بست ...
خوب می دیدم توی نزاع امید پسرها و پذیرفتن مادرشان ، هی مادرشان می برد و پسرها بغض می کردند ... مخصوصا آن که کم سن و سال تر می نمود . بغضش را توی تک تک اجزای صورتش می دیدم و رو برگرداندن های مداومش ، دست های مشت کرده اش و اشک هائی که نیامده قورتشان می داد ...
مادرشان مثل خیلی بیمارهای دیگر نبود که تا روسری اش می رود عقب سریع می کشندش جلو مبادا کسی ببیند یک تار مو به سرش نمانده ، ابروهاش را تتو نکرده بود ... با یک نگاه صبور رنج برده ، از این که می دید توی این بازی قبول کردن بیماری اش به طاقت بغض پسرهاش سر است گهگاه چشم هاش به نمه اشک آغشته می شد که پسر کم سن و سال طوری آن را پاک می کرد انگار دارد با احتیاط آخرین قطره ی آب مانده ی تو این کره ی خاکی را برمی دارد ...
وقتی می خواستم بروم مادرشان تا توانست بهم روی خوش نشان داد ، ابروهای نداشته اش را داد بالا و یک لبخند بزرگ تمام صورتش را پوشاند ... دلم می خواست بروم بهش التماس کنم نباید وا بدهد ... نباید این همه عشق پسرها را بی جواب بگذارد ... نباید نباید نباید بمیرد ...
بجاش لبخندهای گل و گشاد تحویلش دادم . آرزو کردم زود خوب شود ... پسرش سرش پائین بود ... بغض فرو می خورد ...

خودش آمده بود که پَر ... که پرنده ، که پنجره باز بود ... و دنیا ... دور ---سید علی صالحی