ویکتور خارا بخوان در قلب من
اشک چشمانم را پر کرده ... دل ام می سوزد ! دل ام برای تمامی انسان هائی که نتوانسته اند خودشان باشند می سوزد. تمام آنانی که فقط جرات دارند توی تاکسی با راننده های تاکسی از توانی که دارد تمام می شود حرف بزنند، آنانی که رقاصه ی بی چون و چرای این پینوشه ها می شوند تا برقصند : برقصند : به ساز ناکوک ظلم !
قلبم فشرده می شود. دست بر روی قلبم می فشارم تا ضربات بی نظمش را زیر دستانم حس کنم. حس کنم که هنوز خارای وجودم می طپد . هنوز می داند در این بازاری که انسان ها مفت مفت خرید و فروش می شوند : نفروخته امش ... دوست خوبم نویدار ترانه ی زیبائی را از زبان اسپانیائی ترجمه کرده که من آن را از وبلاگش این جا می گذارم تا هنوز صدایش را بشنوم که از پس روزهای رفته می خواند ...

مانیفست Manifesto
و نه برای صدایی خوب،
می خوانم چون گیتار پر احساسم
قلبی زمینی دارد
و بالهایی چون کبوتری کوچک.
و چون آب مقدس است،
که دردها و شادی ها را تعمید می دهد.
ترانه ی من راه خود را یافته است،
همان گونه که ویولتّا می گفت،
گیتار کارگر
با عطر بهار.
چون گیتار من از آن ثروتمندان نیست،
و به کار آنها نمی آید .
ترانه من برای بالا رفتن است
و رسیدن به ستارگان.
چون این ترانه احساس دارد
آنگاه که در رگهای آنهایی می تپد
که هنگام مرگ سرود حقیقت را می خوانند.
نه نوازشی کوتاه
و نه شهرتی بیگانه
سرنوشت ترانه ام چکاوکی است
تا قلب زمین.
آنجا که همه چیز پایان می یابد
و آنجا که همه چیز آغاز می یابد
ترانه ام شجاعت نشان داده است
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود









