سوم شهریور
تمام آن شب هائی که از زور خواب پشت هم قهوه سر می کشیدم و سرم را زیر شیر آب می گرفتم به صبح های بعد از سوم شهریور فکر می کردم. به این که تا لنگ ظهر بخوابم ... به این که چه لذتی دارد این قدر بخوابم که با عطر ناهار بیدار شوم. کتاب هائی که وسوسه ام می کردند را از جلوی چشمم برداشته بودم، شبکه ی GEM تعطیل ... قرار صبح های جمعه و فیلم و افسانه : تعطیل ... اصلاً من که حق نداشتم فیلم Crash را که بی تابم برای دیدنش ببینم . من که حق نداشتم به چیزهائی که توی ذهنم می چرخیدند فکر کنم ... من فقط باید فکر می کردم وقتی فقط چند ساعتی تا صبح مانده و هیچ کدام از این کانورتوهای لعنتی نمی توانند مقاله ام را پی دی اف کنند چه نوع خاکی باید توی سرم بریزم ؟ چه کار کنم وقتی وردم قاطی کرده و برای ارزیابی دقیق استاد از فواصل حاشیه ها و فونت ها چه کنم ؟ ... چه می شد کرد وقتی 1 ساعت مانده به امتحان رایتر لیلا بازی درآورده بود؟
تمام آن لحظات به زنده ترین نحو ممکن جلوی چشمانم رژه می روند. تمام لحظاتی که مثل یک کام توی آقتاب مانده هی کش پیدا می کرد. صد بار گریه می کردم ، صدبار قهر می کردم و تا دلت بخواهد حرص می خوردم از آن همه مهمانی که فقط آن روزها سیل شان سرازیر شده بود خانه ی ما ... حتی حوصله ئی نبود خودم را توی آینه ببینم ... صبح ها وقتی صدای زینگ زینگ بیدار باش توی گوشم می پیچید چندباری زمین می خوردم تا بیدار شوم ... چهره های رنگ پریده و شب نخوابیده ی بچه ها دست کمی نداشت .
امتحان که می دادیم عزای امتحان بعدی را می گرفتیم و تنها دلخوشی مان آن هویج بستنی هائی بود که بعد از امتحان و با صحبت هائی فقط برای امتحان می خوردیم . دل خوشی ها فقط موکول می شد به بعد از سوم شهریور...
سوم شهریور ! تو آمدی بالاخره ... حالا من قول می دهم تمام این برگه های چرک نویسم را از وسط اتاقم جمع کنم، قول می دهم لباس هایم را مرتب توی کمدم بچینم ... آن کپه کپه های دستمال های اشکی را جمع می کنم، می خوانم ... تازگی ها "خداحافظ گری کوپر" را گرفته ام با "اهل غرق" ... می نویسم ... باید کلی با خودم فکر کنم ، باید اکانت اینترنتم را که درست همین امروز تمام شد شارژ کنم ، باید یک روز عصر بروم تمام آن خیابان هائی را که توی سرویس بعد از امتحان دلم هواشان را می کرد : گز کنم ... باید یکی از همین شب ها بروم توی ایوان و یک دل سیر ماه را نگاه کنم ، باید آره باید یک لیست تهیه کنم ... اما همه ی این ها به اندازه ی روزهائی که دل نگران چیزی نیستی و عصرها دراز کشیده ئی به آسمان نگاه می کنی لذت ندارد ... لذت ندارد اندازه ی این ...
پی نوشت 1:
امروز را ثبت می کنم چون مدت ها منتظرش بودم ...
پی نوشت 2 :
حالا دیگر مثل دختربچه های لوس و بی طاقت نیستم، آشفته هم نیستم ...
تمام آن لحظات به زنده ترین نحو ممکن جلوی چشمانم رژه می روند. تمام لحظاتی که مثل یک کام توی آقتاب مانده هی کش پیدا می کرد. صد بار گریه می کردم ، صدبار قهر می کردم و تا دلت بخواهد حرص می خوردم از آن همه مهمانی که فقط آن روزها سیل شان سرازیر شده بود خانه ی ما ... حتی حوصله ئی نبود خودم را توی آینه ببینم ... صبح ها وقتی صدای زینگ زینگ بیدار باش توی گوشم می پیچید چندباری زمین می خوردم تا بیدار شوم ... چهره های رنگ پریده و شب نخوابیده ی بچه ها دست کمی نداشت .
امتحان که می دادیم عزای امتحان بعدی را می گرفتیم و تنها دلخوشی مان آن هویج بستنی هائی بود که بعد از امتحان و با صحبت هائی فقط برای امتحان می خوردیم . دل خوشی ها فقط موکول می شد به بعد از سوم شهریور...
سوم شهریور ! تو آمدی بالاخره ... حالا من قول می دهم تمام این برگه های چرک نویسم را از وسط اتاقم جمع کنم، قول می دهم لباس هایم را مرتب توی کمدم بچینم ... آن کپه کپه های دستمال های اشکی را جمع می کنم، می خوانم ... تازگی ها "خداحافظ گری کوپر" را گرفته ام با "اهل غرق" ... می نویسم ... باید کلی با خودم فکر کنم ، باید اکانت اینترنتم را که درست همین امروز تمام شد شارژ کنم ، باید یک روز عصر بروم تمام آن خیابان هائی را که توی سرویس بعد از امتحان دلم هواشان را می کرد : گز کنم ... باید یکی از همین شب ها بروم توی ایوان و یک دل سیر ماه را نگاه کنم ، باید آره باید یک لیست تهیه کنم ... اما همه ی این ها به اندازه ی روزهائی که دل نگران چیزی نیستی و عصرها دراز کشیده ئی به آسمان نگاه می کنی لذت ندارد ... لذت ندارد اندازه ی این ...
پی نوشت 1:
امروز را ثبت می کنم چون مدت ها منتظرش بودم ...
پی نوشت 2 :
حالا دیگر مثل دختربچه های لوس و بی طاقت نیستم، آشفته هم نیستم ...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 22:14 توسط مرجان
|