عباس و ریحانه ی عزیزم، این که تصمیم گرفتید سقف تان را یکی کنید و عشق دیرینه تان را آشکار کنید خبر مسرت بخشی بود تا قلبم پر از شادی شود. امیدوارم در تنگنای کوچه ی باریک زندگی دو نفره نه دیوارها خاک آلوده تان کنند و نه دیگرانی که در این کوچه رهگذرند ...
یاد نادر ابراهیمی افتادم که جائی گفته بود : " من وقتی ازدواج کردم سه تا کتاب کم حجم نوشته بودم، نه کودک شناس بودم، نه فیلم ساز بودم، نه ایران شناس ... "  حالا شما دوتا نه که ایران شناس شوید یا چیزهای دیگر اما بی نصیب مگذارید همه ی لحظه هاتان را از رشد : دوشادوش هم .

                             

این جا دور از شما من شادمانم ، اشک شوق بر چشمانم نشسته و خنده دار است که دوست دارم پای بکوبم برای شادی شما تنهائی...
یادتان باشدها قرار است من بیایم خانه ی شما اتراق کنم ! یادتان نرود قرار است بچه هایم را خانه ی شما سروسامان بدهم ... زیر قول تان نزنید ها !