قطره می شوم
صدای باد شدید میان برگ درخت ها مثل صدای موج های درهم دریاست ... از زیر پشه بند درخت ها را نگاه می کردم که چطور می لرزند و تکان می خورند. همین طور که نگاه شان می کردم چشم هایم گرم شد . با صدای قطره های باران از جا پریدم .

پاهایم را از زیر پشه بند گرفتم زیر باران ... قطره ی اول : قطره ی دوم ! و با قطره ی سوم خزیدم بیرون. دراز کشیدم روی کاپوت ماشین و بی خیال از خاکی که داشت موها و لباسم را به خود آلوده می کرد قطره های باران را توی هوا قاپ می زدم ! دوست داشتم حالا که خیلی ها خواب اند تمام سهم شان نصیب من شود و تمام آن ابرهای ملول و مبهم تمام تن مرا خیس کنند ! خیس که می شوم توی خودم رسوب می کنم ... هی ته نشین می شوم توی هستی : هی می شوم ... آن وقت این قدر بهانه ی دل تنگی توی این دنیا را نمی گیرم. می شوم یکی از قطره هائی که دورتادورشان عالم دارد می رقصد ... و با هر نزولی بار دیگر قطره ئی در اوج ! چشم هایم را می بندم ... چیزی نمی خواهم جز تکرار این لحظه ! کاشکی یک دستور مثل داپلیکیت بود تا تمام عمرم را پر از قطره کند .
قطره های لرزان باران وقتی توی باد می چرخند ... قطره های باران وقتی با تماس با پوست تنم صدای کشدار لذت می دهند ... قطره های باران مرا می شویند ... تمام نگاه هائی که به من چسبیده را! انگار که بیست و چند سال است زاده شده ام و هنوز کسی مرا ندیده باشد! انگار که بعد این همه سال با هیچ کس دست نداده باشم، آغوش کسی را ندانسته باشم، حرف کسی توی گوشم نباشد ... انگار که باز زاده شوم در این کره ی خاکی که تنها بوی خاک باران خورده اش خرامان ام می کند : انگار !

پاهایم را از زیر پشه بند گرفتم زیر باران ... قطره ی اول : قطره ی دوم ! و با قطره ی سوم خزیدم بیرون. دراز کشیدم روی کاپوت ماشین و بی خیال از خاکی که داشت موها و لباسم را به خود آلوده می کرد قطره های باران را توی هوا قاپ می زدم ! دوست داشتم حالا که خیلی ها خواب اند تمام سهم شان نصیب من شود و تمام آن ابرهای ملول و مبهم تمام تن مرا خیس کنند ! خیس که می شوم توی خودم رسوب می کنم ... هی ته نشین می شوم توی هستی : هی می شوم ... آن وقت این قدر بهانه ی دل تنگی توی این دنیا را نمی گیرم. می شوم یکی از قطره هائی که دورتادورشان عالم دارد می رقصد ... و با هر نزولی بار دیگر قطره ئی در اوج ! چشم هایم را می بندم ... چیزی نمی خواهم جز تکرار این لحظه ! کاشکی یک دستور مثل داپلیکیت بود تا تمام عمرم را پر از قطره کند .
قطره های لرزان باران وقتی توی باد می چرخند ... قطره های باران وقتی با تماس با پوست تنم صدای کشدار لذت می دهند ... قطره های باران مرا می شویند ... تمام نگاه هائی که به من چسبیده را! انگار که بیست و چند سال است زاده شده ام و هنوز کسی مرا ندیده باشد! انگار که بعد این همه سال با هیچ کس دست نداده باشم، آغوش کسی را ندانسته باشم، حرف کسی توی گوشم نباشد ... انگار که باز زاده شوم در این کره ی خاکی که تنها بوی خاک باران خورده اش خرامان ام می کند : انگار !
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 2:57 توسط مرجان
|