یک کاسه ی چینی گل سرخی برمی دارم. پر از انگورش می کنم. می گذارم روی پاهام و خوب نگاه شان می کنم. انگور از آن میوه های خاص است ... وقتی انگور می خورم می توانم با هر دانه اش یک فکر جدید کنم. وقتی زیر دندانم می ترکد ذرات لذتی که توی دهانم پخش می شود را مزه مزه کنم و دانه هایش قرچی زیر دندانم هو می کشد که همیشه در لذت ها رنجی زاده می شود. جائی در کمین نشسته تا سراغت بیاید ...انگور بعدی را به دهان می گذارم . در سکوت خانه صدای ترکیدنش را می شنوم ... انگار که قاعده ی بازی است. اوج لذت لحظه ی انفجار است و زائیده شدن رنج .

                              

با این همه اگر از آن نقش اول هائی باشی که بلدند خواننده ها را دنبال خودشان یک عالم صفحه ی طولانی بکشند خوب می دانی چطوری دانه های درشت انگور را به موقع از زیر دندانت بکشی بیرون و قورت بدهی ! به موقع وقتی داری از گریه تکان می خوری آن شعله ی آرام توی وجودت را حس کنی، وقتی لذتی می بری بی آن که رنج ات را  ،اندوه ات را پس بزنی قورت اش بدهی ...
انگور بعدی را به دهان می گذارم بی آن که بدانم چرا وقتی نمی خواهم بکارم شان باید قورت شان داد؟ شاید برای آن که از استقامت رنج ها توانی یابم برای دانه ی بعدی ...