چیزی نمانده تا ناهار آماده شود. زهی خیال باطل ... انگار تعطیلاتی در کار نیست. صبح مجبور شدم با عجله بروم چندتائی کار بانکی انجام بدهم. سخت ترین کارها برای من کارهائی است که به بانک ختم می شود. شبکه هائی که مدام قطع می شوند، شعبه هائی که همه شلوغند، آدم هائی که همه طلبکارند ... همین طور که توی صف بودیم تمام فکرم توی قابلمه ی روی گاز بود، توی آن لیست خریدم ... کارمندهای بانک ماست تر از آنی هستند که مقابل حرص و جوش مراجعین تکانی به خود بدهند . یک مرد گنده ی شبیه حسن کچل که پشت سر ما بود می خواست نوبت دخترک را بگیرد . نمی دانم چرا این قد از قیافه اش وحشت می کردم اما آن طور جلویش ایستادم تا دختره حرفش را بزند ...
چندکیلو گوجه خریدم ... وقتی به فروشنده ی سبیل در رفته گفتم یک پلاستیک بهتر بدهد با اطمینان گفت : پلاستیکا آمریکائیه خانوم خیالت تخت ... و در مقابل اصرارم با اکراه یک پلاستیک دیگر بهم داد. مانده بودم آمریکائی بودن یک پلاستیک را از کجایش درآورده مردک ... بدوبدو با لیلا رفتیم توی صف نانوائی. وقتی پرسیدم نان دانه ئی چند فروشنده ابروهایش را بالا داد و جوابم را جور سردی داد. انگار جای تهوع دارد دختری به سن و سال من که لابد هروز نان می خورد حتی نمی داند نان چه قدر است ؟ ... نان ها را چپاندم توی کیفم. یک عالم پودر لباسشوئی گرفتیم. رب هم خریدم ... لیلا گهگاه زیرچشمی نگاهم می کرد و می خندید ... راست می گفت دیدن من توی آن حالت خنده دار هم بود . حالتی غیر از من که غالب اوقات دارم سخنسرائی می کنم حالا با آن پلاستیک های خرید و عرق ریزان ...

                         


خانه که رسیدم بدوبدو مرغ ها را سرخ کردم. گوجه ها را رنده کردم ، فلفل ها را چیدم کنارش ... لیلا اس ام اس زد که یادت نرود نان های توی کیفت را دربیاوری. سراسیمه نان ها را درآوردم . حالا انتظاری نیست مگر آن که غذا آماده شود تا بخوابم ...