- قدیر !

- بله ، ارباب ؟!

نادعلی همچنان روی و نگاه در آسمان انبود مانده بود و قدیر چشم به حالت و حال نادعلی ماند. نادعلی همچنان در آسمان ، گفت :

- این دنیا ... چیست ؟!

- دار مکافات است ، ارباب . این جور شنیده ام !

- هرگز به این همه ستاره نگاه کرده ای ، قدیر؟!

- کارم همین است ، ارباب! شب تا صبح زیر این آسمان و ستاره هایش در کوچه های قلعه چمن پاپوش پاره می کنم !

نادعلی که اکنون پائین تر خزیده و پاشنه ی سر بر سنگ نهاده بود ، گفت :

- چقدر فکر کرده ام به این همه ستاره ، به این همه آسمان . چقدر فکر کرده ام ! چه ذره خرد و کوچکی هستم ، من! ... چه می گویم ... و چه می خواهم ؟

- پیاله ها را پر کردم ، ارباب !

- پر کن ! پر کن! از این دنیا ، می ترسم قدیر ! از این بزرگی هولناک ، از این زیبایی بی کران ، از این همه ورطه ها ...

- امشب دلگیرتری ، ارباب !


کلیدر / جلد پنجم / محمود دولت آبادی / فرهنگ معاصر