خدا را شکر : عصب سیاتیکم گرفت

تازه وقتی برای نوشتن هر کلمه باید حسابی جان بکنم می فهمم که بی کلمه ها و بی نوشتن چه قدر هیچم ... وقتی برای این که سنگینی کتاب به نفس نفس زدن ام وا می دارد می فهمم اگر نروم صفحه های بعدی ، کتاب های بعدی را نخوانم چه قدر زندگی ام بی چیز است ... این که برای دیدن یک فیلم باید رنج یک درد بزرگ را به جان بخرم و وسط های فیلم گریه ام بگیرد اما از رو نروم می فهماندم که آدمی هستم که اگر ندانم ، نخوانم ، ننویسم : می میرم ...
این ها را از دیروز که عصب سیاتیکم گرفت و جیغ و هوارم تمام خانه را برداشت تا به حال دانستم ... و ضربه ی بعدی وقتی بود که با بغض دردم را فرو می خوردم تا نگرانی را کم تر توی نگاه خانواده ام ببینم ولی وقتی خبر پر کشیدن منتظری راشنیدم دیگر یارای قورت دادنش نبود ... تمام قسمتی از پتوی قرمز رنگی که زیر سرم بود خیس شد ... از فرط ناتوانی که نمی توانستم بروم قاطی بقیه لااقل برای مراسم .
امروز وقتی به هر جان کندنی بود و به حال درازکش ویدئوها را دیدم ، عکس ها را ... حالم بهتر شد ... حتی درد این که چرا مابین شان نیستم کم تر آزارم داد ...
بابت روحیه ئی که دارم با دردم کنار آمده ام . این که برایم تجویز شده استراحت مطلق داشته باشم معنی اش این نیست که فقط دراز بکشم . کارهای مورد علاقه ام را می کنم هر چند خسته می شوم : سخت خسته می شوم. به هر جان کندنی هست کتاب می خوانم. یک بالش می گذارم کنار دستم و برای این که کم تر درد بکشم به پهلو می خوابم و برای این که فشار کم تری حس کنم یک چیزی مثل گوشی موبایلم را می گذارم روی صفحه تا نگهش دارد ، موسیقی گوش می کنم ... با نکبت می خوابم روبروی مانیتور و فیلم می بینم ... و حالا بابت هر کلمه یک عالم جان می کنم اما سختی اش را هم دوست دارم ...
و دارم به این نتیجه می رسم که برای این که خوب بدانی چه چیزهائی را آن قدر دوست داری که بابت شان حاضری در حین درد تلاش کنی ، لازم است یک بار توی عمرت عصب سیاتیکت بگیرد و دراز کش ات کند . لازم است به یاد بیاوریم که چه قدر دلیل داریم برای تاب آوردن ...

افسانه ی 1900

ساوند تراک "افسانه ی 1900" را دانلود می کنم و می گذارم هی تکرار شود ... فکر می کنم باید اتاقم را جمع و جور کنم . تازه گی ها هر کس می آید یک نگاهی به من و این اتاق در هم می کند که انگار می داند این درهم برهمی با همیشه فرق دارد . این یکی خبر از ذهن آشفته ی خودم هم هست ...
آره جمعش می کنم شاید کمی هم که شده فکرم را ، زندگی ام را مرتب کردم ... شاید برای همین بود که وقتی انیو موریکونه گوش می کردم موقع فیلم اشک هام می چکید ... شاید برای همین بود که دوست داشتم وقتی 1900 دلایلش را برای توی خشکی نیامدن می گفت من هم توی همین اتاق : بمب : می رفتم توی هوا و بیش از این سردرگم نمی بودم توی این همه ی این دنیا ...
با این تفاوت که 1900 آن قدر شبیه ما آدم های توی خشکی نبود که اسم فیلم شده بود : افسانه ی 1900 ... و من هی بیشتر فکر کردم نکند توی این جا که هستم بمانم و هیچ وقت صدای موج ها را نشنوم و زندگی ام ؟ زندگی ام را عوض نکنم ؟ ...

                   

باید این اتاق را جمع کنم ... این را وقتی خودم را چسبانده بودم به بخاری با خودم تکرار کردم . باید امشب چیزهائی که  فرداباید تحویل استاد بدهم را آماده کنم . باید خودم را از زیر دست و پای عقربه های ساعت بکشم بیرون ... باید خرده های خودم را از زیر دست و پای دیگرانی که می روند جمع کنم ، باید نه همه ی زندگی ام که قسمتی اش را که می شود باز به هم بچسبانم ... شاید بتوانم یک صفحه درست کنم که بشود شاهکار ...نه به اندازه ی 1900 ، قدر خودم ... قدر سهمم از درک یک بزرگ ، یک زیبائی که مرا بزرگ کند آن قدری که بلد باشم با یکی از همین چیزهای کوچک دنیا وصفش کنم ...

آدم ها به نظر من چند دسته اند : دسته ی اول آدم هائی که می شود از روشان چیزهائی برای گفتن پیدا کرد. یک چیزهائی که سینه به سینه نقل شود و باز تکرار شود ... نه از این حرف های خاله زنکی که قشنگی اش به همین است که تو سوژه را بشناسی : نه ! یک جوری که نسل به نسل هم که بگوئی باز بشود تعریفش کرد ... این که الزاما خوبی باشد هم نیست ، که حتی بیشتر وقت ها غم زندگی این آدم هاست که ما را به نقل کردن وا می داردمان ... و غم هاشان حرف می شود ، کتاب می شود ، فیلم می شود ... نمی شود به سادگی گذشت از بس که تامل دارند این ها ...
دسته ی دوم می شوند هنرمندها ... همین آدم هائی که بلدند چه طوری فلانی های دسته ی اول را برای مان به تصویر بکشند . یک طوری بنویسند که تا چند روز نتوانی از حال و هوای کتاب بیائی بیرون و بفهمی کجائی ؟ یک جوری فیلم بسازند که خودت را گم کنی ... یک جوری که از بس خوب است می شود فرق آدم های دیگر و هنرمندها ... که ما قدرت دید عمیق ترمان را همیشه ی خدا مدیون شانیم ... جمله هاشان را یادداشت می کنیم ، دیالوگ هاشان را گزینش می کنیم ، تابلوهاشان را می زنیم به در و دیوار ...
دسته ی سوم آدم های مخاطب اند ... مخاطب هنرمندها ، مخاطب زندگی آدم های دسته ی اول . آدم هائی که کتاب می خوانند ، فیلم دیدن را دوست دارند . نگاهشان سر می خورد روی نقدها ... بوی کتاب و کاغذ را دوست دارند ، آدم های توی قصه ها را خوب تصور می کنند . وقتی دارند توی یک غروب غمگین پائیز چائی می خورند هیچ بعید نیست اشک شان چکه کند ، یا مثلا یک روز صبح بی هیچ بهانه ئی کار و بارشان را بگذارند بروند یک جائی که قهوه ی خوبی بنوشند ... هوس کنند یک باره بچپند توی بغل کسی و هر چه توی دل دارند بریزند بیرون ... 

                                             

دسته ی آخر دسته ی مزخرف ها هستند ... همان ها که همیشه ی خدا مرتب اند ، سر ساعت می روند سر کا و بارشان ... همیشه ی خدا زندگی شان یک روند دارد . نه موافق اند ، نه مخالف اند ... یا که فقط مخالفند یا که فقط موافقند . همین که مدرکی ، کاری ، زندگی مشترکی باشد بقیه ی تلاش شان می شود انباشتن ... خوشبخت اند و هیچ وقت نمی شود که در حالت غیرقابل پیش بینی تصورشان کنی و خیال می کنند شیرین و فرهاد توی قصه هاند ، زندگی یا با عقل محض باید پیش برود یا فقط دل شان کار می کند ... و آدم وقتی می بیندشان هی فکر می کند این ها با خودشان هیچ فکر کرده اند توی این دنیا آمده اند برای چی ؟ برای ساعت کوکی بودن ؟!
خوب است آدم اگر زندگی اش قابل به توجه نیست هنرمند باشد ، هنرمند نیست : خب باشد ... لااقل مخاطب باشد ... چراغ قوه دستش بگیرد بیندازد گوشه های متروک این دنیا ... اما مزخرف نشود . مزخرف بودن فاجعه است... بهتر است آدم توی یک جنگ که نه طرفدار این طرف است نه آن طرف ، یک باره دو پاش را از دست بدهد تا به بی هوده گی این دنیا فکر کند و روز و شب روحش را خوره بخورد که عدالت کو ؟ اما توی گنداب این دنیا مزخرف نشود ...

پی نوشت :

قسمت اصلی ماجرا این جاست که من دارم توی این 4 دسته هی سرگردان می دوم ... این سرگردانی را امروز وقتی فهمیدم که داشتم کتاب می خواندم . یک باره بستمش ... توی آینه خودم را نگاه کردم و بعد به گریه افتادم ... دل ام خواست به کسی پناه ببرم و کسی نبود ... بلند بلند هی تکرار کردم : این طوری که خودم را دوست ندارم ... ندارم ...

آهای مرد ایرانی : مفتخرم به تو

خسته ام، کوفته ام ... سرم هم کمی درد می کند ... وب گردی می کنم . عکس های شماها را می بینم ، ویدئوی ما همه "مجید" هستیم را ... هر بار که می خواند : آزادی : می لرزم ... اشک توی چشم هام حلقه بسته ... از این جنبشی که یک باره و بی برنامه میان شماها راه افتاده تعجب نمی کنم . راست است ما داریم رشد می کنیم ... شماها را دوست دارم با آن روسری های سبزتان ، با آن هر چه هائی که بر سرتان انداخته اید ، آن قیافه های جدی یا لوده تان را دوست می دارم ، آن ویکتوری هاتان را ، این که شماها هم باور کرده اید زن و مرد مساوی اند ... 

                             

حالا به گمانم دست از این طبقه بندی که سال های رکود توش دست و پا زدیم دست برداشته ایم . حالا دیگر معنی ندارد تو مردی من زنم ... من مردم تو زنی ... حالا همه ی ما یکی هستیم ، همه ی ما زنجیرهای به هم گره خورده ئی هستیم که برای انسانیت در تکاپو هستیم ... راست است جنبش مان شبیه جنبش 1968 است ... و شاید عمقی بیشتر ...

سیاه می شود روی ظلم

                           

نخیر ... مجید توکلی با عکس زنانه هم که باشد توی ذوق ما نمی زند . شرمنده نمی شویم ، احساس حقارت نمی کنیم ، حتی دل مان برای او هم نمی سوزد ... کسی که توی ذوق می زند شماهائید ... که خیال می کنید با چند تا اعتراف و یک روسری کار تمام می شود و کسی را منفور و حقیر کرده اید ...

                                                

حقیر شماهائید ... مجید توکلی شبیه هزاران زنی بود که روزانه به زور حجاب می کنند و در اختیار جنسیت مطرح نیست ... حقیر شماهائید که هر کس انتقاد کند می خواهید برای دیگر آدم ها و خودش حقیرش کنید ، با تجاوز ، با اعتراف گیری و حالا هم با رخت و لباس زنانه ...
همه ی ما که معترضیم ... همه ی ما ایراد داریم ... نقص داریم . یک روز ممکن است زیر بار فشار حرف هائی بزنیم که خلاف عقاید ماست ، یک روز ممکن است زیر بار شما بشکنیم ... به زور شما شکل و لباس عوض کنیم اما فرق بزرگی هست میان ما و شما ... ما دنبال چیز بهتری هستیم ، ما می خواهیم که همه چیز بهتر شود و شماها به دنبال بدتر کردنید ... سیاه کردن ... کوچک کردن ...
مهم هم نیست که ما زیر بار شما چی شویم ... مهم نتیجه هم نیست ... مهم این است که هر بار بعدها تاریخ ورق می خورد شما شرم تان می شود حتی اگر راهی که ما رفته ایم به جاهای بهتری ختم نشده باشد اما همین "بهتر خواستن" ما یعنی که پشیمان می شوید روزی ...

لینک های مرتبط :

«لباس زنانه» مجید توکلی ما «بد» ، «کلاه گیس» ِ شهید اندرزگوی شما خوب؟

قصه ی تحقیر مجید توکلی ، قصه حقارت زنان سرزمین من هم هست

مجید توکلی قد خم نکرد و در خانه اش بازداشت شد

مظلوميت مجيد توكلی را قربان بروم ...

آنانی می‌ترسند که همه زیر یک چادر بودند نه مجید توکلی


پی نوشت :

آقای فارس ... یک روز می شود که ما بیدار می شویم و تو دیگر نیستی جز ضرب المثلی که روزهای دروغگوئی توی روز روشن را یاد می آورد ...


17 آذر چه می کنید ؟ 18 آذر ؟

شب دیر خوابیدم مثل بقیه ی شب ها ... وقتی ساوند تراک درباره ی الی از جا پراندم گیج و منگ ساکتش کردم و انگار نه انگار پتو را کشیدم روی سرم اما همه اش چند دقیقه طول نکشید که صدای شرشر باران را شنیدم ... با یک عالم کش و قوس بیدار شدم و رفتم توی حیاط و یک عالم نفس عمیق کشیدم ...
خدا را شکر کردم که تمام آن کابوس بگیر و ببندی که از فکر امروز تا صبح دیدم رهائی پیدا کردم و آمدم که باز بیانیه ی 16 میر حسین موسوی را بخوانم که این یکی از همه بهتر است ... این یکی سیرم نمی کند هر چه می خوانمش و با خواندنش حس می کنم راست راستی همه ی ما رشد کرده ایم ...
و چه قدر خوب است که این بیانیه قبل 16 آذر منتشر شد ... برای امروز این بیانیه در بهترین زمان و با زیباترین مفاهیم منتشر شد و باز خواندن دارد و باز ...

"جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.

در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است. "

وقت

امشب وقتی ماسک به صورتم زده بودم و توی تاریکی اتاقم درازکش یک آهنگ خوب گوش می کردم دیدم که کسی دارد دور و برم می تابد و نگاهم می کند ... نگاهش خوب بود ... راه رفتنش خوب بود ... وجود داشتنش خوب بود ... آن قدر که می ترسیدم چشم باز کنم و برود ... همان طور ماندم ، هی ساوند تراکی که دوستش داشتم تکرار شد و من با خدائی که ماه ها دنبالش دویده بودم و نیافته بودمش فاصله ام قدر نفس هام بود ... که گاهی حبسش می کردم توی سینه ام تا شاید بماند در من ... و باز قلبم می کوبید به سینه ام که نفس بکش نفس بکش ...
باورم نمی شود که آن همه گشتم و گشتم و این روزها بی بهانه می آید به دل ام سرک می کشد ... این طوری نگاهم می کند ... این قدر ساده ... نه عقلم را می خواهم که بیاید تائیدش کند و نه هیچ کس دیگری که بخواهد با سوال و جواب هاش مبادا کم رنگش کند ...
صورتم داشت جلزجلز می کرد . باید بلند می شدم ... نشستم روبروی آینه و آرام آرام ماسک را پاک کردم ... هیچی روی صورتم نماند جز یک خنکای خوب ... به خودم زل زدم ... چند دقیقه ی طولانی ... اشک و لبخند در یک زمان دویدند توی صورتم ... با نوک انگشتم صورتم را توی آینه لمس کردم و فکر کردم : چه قدر زیبا شده ام ! ...
زیبائی نه از آن دسته که مثلا چشم هام شهلا باشد ، لب هام یک فرم خوب ... چه می دانم ... از این ها نه ! یک زیبائی که شاید از آن همه آرامشی که داشتم نشات می گرفت ... اشک هام سریدند روی گونه هام ... فکر کردم خودم را دوست می دارم ...

                      

ما آدم ها وقتی داریم توی تریپ روشنفکری و بار زندگی خدامان را دود می کنیم توی هوا حواسمان نیست خودمانیم که داریم دود می شویم ، خودمانیم که داریم می میریم ... خودمانیم که می گندیم ، می پوسیم و به هیچ مرحمی آرام نمی گیریم ...
می دانم نمی شود نگهش داشت می دانم اما همین لحظه های جسته گریخته ام را دوست می دارم ، غنیمت می دانم و شکر : و شکر : و شکر ...

گل نسا جونم کارا بهتر می شه

صدای برخورد قطره های باران با سقف شیشه ئی پاسیو را دیوانه وار دوست دارم ... بوی باران می آید..." بارون بارونه" را می گذارم تکرار شود ...

بارون بارونه زمینا تر می شه
گل نسا جونم کار بهتر می شه
گل نسا جونم تو شالیزاره
برنج می کاره ، می ترسم بچاد
طاقت نداره ... طاقت نداره ...

گل نسا جونم را می توانم تصور کنم . دخترکی سرزنده که یک ژاکت صورتی چرک رنگ بر تن کرده و دسته ی موهاش ریخته توی صورتش ... دارد برنج می کارد ... دارد کاری می کند ... میان یک سبز بزرگ ... گل نسا می شود لابد همان امیدهامان که دارد توی ذهن ما رویا می کارد و مائیم که محو جزئیات اوئیم وقتی خم می شود ، راست می شود ، تکان می خورد ، موهایش را کنار می ریزد و موهاش باز می ریزد توی صورتش ... و هی می ترسیم نکند طاقت نیاورد ؟؟؟

                            

دونای بارون ببارین آروم تر
گلای نارنج داره می شه پر پر
گل نسای منو ، می دن به شوهر
خدای مهربون ... تو این زمستون ...
یا من رو بکش ، یا اونو نستون

و دعا می کنیم مبادا قطره های باران اندکی تندتر ببارند و خاطره ئی را زنده کنند ، غمی را هوار کنند که امید دست از کار بکشد ... رویاها تمام شوند و گل نسا به شوهر داده شود ...

پی نوشت :
کاشکی دوچرخه داشتم و تمام وقتی که باران می بارید خیس می شدم و این را گوش می کردم ... کاشکی نمیرد باورمان ... تمام نشود باران ها ...

ترس ها و لرزها ...

اگر ابراهیم ، آن گاه که بر کوه موریه ایستاده بود ، شک می کرد ، اگر مرددانه به این سو و آن سو می نگریست ، اگر پیش از کشیدن کارد تصادفا گوسفند را می دید اگر خداوند به او اجازه می داد تا آن را به جای اسحاق قربانی کند در این صورت به خانه بازمی گشت ، همه چیز هم چون گذشته بود ، او سارا را داشت ، اسحاق را نگاه داشته بود ، اما چه اندازه تغییر کرده بود ! زیرا پا پس نهادنش یک فرار بود، رهاییش یک تصادف ، پاداشش ننگ و آینده اش چه بسا ملعنت. زیرا نه بر ایمانش شاهد آورده بود، نه بر رحمت خداوند ، بلکه تنها گواه آن بود که سفر به کوه موریه چه هراس آور است. آن گاه ابراهیم فراموش نمی شد و کوه موریه نیز؛ از این کوه هم چون کوه آرارات که ، آن جا که کشتی نوح بر زمین نشست ، یاد نمی شد بلکه از آن هم چون مهلکه ئی یاد می شد ، زیرا در این جا بود که ابراهیم شک کرده بود .

ترس و لرز نوشته ی سورن کیر کگور – ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان - صفحه ی 48

                                

هر کداممان در زندگی به نحوی موقعیت ابراهیم را پیدا می کنیم ... اگر گوش به فرمانش بدهیم رنج برده ایم که دل خواسته هامان را با دست هامان کشته ایم ، اگر ندهیم رنج برده ایم ... فقط کافی است آدم باشیم و بعد به تناسب هر کداممان چیزکی هست که توی پاردوکس ها خرد و خمیرمان کند... پیر می شویم زیر بار این ها ...

پی نوشت :

عید می شود: عید قربان می شود.جشن می گیریم دوام آوردن ابراهیم را... باشد که ما هم...

برای یک انسان سخت نمی دانم چه دار

هر چه می گذرد من مرددتر می شوم ... مدت هاست که محکم نگفته ام که همین است و غیر این هم نمی شود . آخرین بار زمان انتخابات بود که حاضر بودم بنشینم جلوی یک نفر و سفت و سخت حرف بزنم ... راجع به خودم که دیگر بدتر ! زمان آخرین بار را به یاد نمی آورم . مدت هاست دنیا و عالم و آدم را دارم نسبی نگاه می کنم ... مدت هاست که هی شانه بالا می اندازم ... هی خودم را توی تردیدهام دفن می کنم ، شب هام را تا صبح توی آره و نه و این طرف و آن طرفی له له می زنم و صبح ها باز نمی دانم که چی ؟ که کدام طرف ؟ که کی ؟ ...
امشب اما می خواهم دست بردارم ... می خواهم بروم نگاه خودم را به دنیا پیدا کنم ... بس است هر چه گفتم نمی دانم ... دل ام هوس کرده با یکی بر سر عقیده ام ساعت ها بحث کنم از بس که بدانم خوب و درست است . دل ام خواسته پی خودم بروم و اعتقاداتم را از دور و برم جمع کنم ... بس است این همه لرزیدن زانوهام ...
آن قدر توی وحشت بعدش چه می شود ها دست و پا زده ام که زانوهام موقع تصمیم گرفتن می لرزند. محتاط شده ام از فرتوتی تجربه های تلخ ، شبیه آدم های پیر شده ام بس که آینده نگری می کنم اما تصمیم نمی گیرم ... خودم را ولو می کنم توی نمی دانم ها ... مدام فکر می کنم صبر کن ... تصمیم نگیر ... همین فرداست که چیزکی نو بدانی آن وقت شاید تصمیم تو این نباشد ...
اما از همین امشب می خواهم که تمام شود ... محکم تر تصمیم بگیرم ... به امروز خودم ، به آن چه که امروز هستم و می دانم اعتماد کنم ... خودم را باور کنم ... از همین امشب ... انسان رو به راه تری خواهم شد ...