صدای برخورد قطره های باران با سقف شیشه ئی پاسیو را دیوانه وار دوست دارم ... بوی باران می آید..." بارون بارونه" را می گذارم تکرار شود ...

بارون بارونه زمینا تر می شه
گل نسا جونم کار بهتر می شه
گل نسا جونم تو شالیزاره
برنج می کاره ، می ترسم بچاد
طاقت نداره ... طاقت نداره ...

گل نسا جونم را می توانم تصور کنم . دخترکی سرزنده که یک ژاکت صورتی چرک رنگ بر تن کرده و دسته ی موهاش ریخته توی صورتش ... دارد برنج می کارد ... دارد کاری می کند ... میان یک سبز بزرگ ... گل نسا می شود لابد همان امیدهامان که دارد توی ذهن ما رویا می کارد و مائیم که محو جزئیات اوئیم وقتی خم می شود ، راست می شود ، تکان می خورد ، موهایش را کنار می ریزد و موهاش باز می ریزد توی صورتش ... و هی می ترسیم نکند طاقت نیاورد ؟؟؟

                            

دونای بارون ببارین آروم تر
گلای نارنج داره می شه پر پر
گل نسای منو ، می دن به شوهر
خدای مهربون ... تو این زمستون ...
یا من رو بکش ، یا اونو نستون

و دعا می کنیم مبادا قطره های باران اندکی تندتر ببارند و خاطره ئی را زنده کنند ، غمی را هوار کنند که امید دست از کار بکشد ... رویاها تمام شوند و گل نسا به شوهر داده شود ...

پی نوشت :
کاشکی دوچرخه داشتم و تمام وقتی که باران می بارید خیس می شدم و این را گوش می کردم ... کاشکی نمیرد باورمان ... تمام نشود باران ها ...