مون پالاس
دیروز برای ترتیب دادن یک سری کارهام زدم از خونه بیرون. بارون از اون حالت شدیدش به طرز شدیداً رمانتیک و کمی دراومده بود... هرازگاه یه دونه ی نوازشگر می خورد روی صورتم ... گاهی حس می کردم خدا عمداً این دونه ها رو به نوک بینی ام می زنه! حس کردم امروز از اون روزهائی می تونه باشه که خدا توش قصد داره کمی سربه سر آدم هاش بگذاره... جلوی کتابفروشی دوست داشتنی ام ایستادم. ذوق زده نگاهشون می کردم. ویترین با کتاب های جدید عوض شده بود. خیلی وقت بود جلوی اون ویترین نایستاده بودم. دوست داشتم در مغازه رو باز می کردم و می گفتم : آقا اون کتابای تو ویترین رو بده مال من ...از اون جا دور شدم با این همه به اسم عجیب کتاب استر فکر می کردم : مون پالاس! خیال پردازی هام شروع شد. فکر کردم لابد اسم یکی از شخصیت های داستانه. مثلاً یه مرد قدبلند آمریکائی که به طرز فجیهی عاشق غذا خوردن توی رستورانه! حتی وقتی تصورش می کردم دیدم که مون پالاس باهام هم قدم شد... بعد کمی عکس استر رو که جائی دیده بودم برای خودم توی ذهنم رنگ و لعاب دادم! چه اشکالی داشت استر آمریکائی سیبیل داشت اونم شبیه پواروو؟
به خودم که اومدم توی کتابخونه بودم. سرچ زدم : استر ... کلی کیف کردم که ننوشت : نتیجه ی جستجو 0 می باشد! مون پالاس ... خوشحال شدم اون جا بود ...
نشستم روی صندلی تا بدهندش دستم. صدام کرد. وقتی کتاب رو گرفتم حسی بهم دست داد حسی شبیه این که مون پالاس یه اسم برای یه جای دور دور!وقتی رسیدم خونه با سرعت از کیفم بیرون کشیدمش و شروع کردم به خوندن ... نویسنده ی این کتاب دقیقاً شبیه خودش بود بدون سیبیل!!!
رمان "مون پالاس" روایت کننده ی زندگی 3 نسل آمریکائی می باشد که نویسنده با ظرافت هرچه تمام این سه نسل را طی اتفاقاتی که برمبنای تصادف شکل می گیرند کنار هم می نشاند تا درون انسان ها را نشان دهد. به نظر می رسد "تنهائی" بزرگ ترین چیزی است که استر از توی شخصیت هایش با مهارت بیرون می کشد و آن را مقابل نگاه خواننده می گذارد تا ببیند ...
نویسنده با تبحر هرچه تمام آمریکا را نشان خواننده می دهد. انگار یک نفر دستت را گرفته و طی کلماتی ساده و زودهضم برای ذهن به تو می گوید : این آمریکاست : این هم مردمانش... نثر فوق العاده ی نویسنده مثل کسی می شود که پشت خواننده ایستاده و او را هل می دهد جلو : یالا ... یالا صفحه ی بعدی چیزهای بهتری هست برای ارضای کنجکاوی تو!
قسمت هائی از کتاب به ترجمه ی شیوای خانم لیلا نصیری ها :
- از صخره پائین پریدم و بعد همین که نزدیک بود با زمین برخورد کنم اتفاق عجیبی افتاد: فهمیدم آدم هائی هستند که دوستم دارند. دوست داشته شدن آن هم به این شکل خیلی چیزها را عوض می کند. از وحشت سقوط کم نمی کند، اما دورنمای جدیدی به معنای وحشت می دهد. من از صخره پائین پریدم و بعد در آخرین لحظه چیزی از راه رسید و من را میان زمین و آسمان گرفت. این چیزی است که من به عشق تعبیرش می کنم. این همان چیزی است که جلوی سقوط آدم ها را می گیرد، چیزی آن قدر قدرتمند که می تواند قانون جاذبه را به چالش بکشد.
- این که یک باره زندگی ات را در معرض باد قرار بدهی باعث می شود چیزهائی کشف کنی که پیش از این هرگز نمی شناختی، چیزهائی که نمی توان تحت هیچ شرایط دیگری به دست بیاوری.
- یک مکالمه ی خوب مثل بازی خوب است. همبازی خوب توپ را مستقیماً توی دستکش تو جای می دهد؛ کاری می کند که به هیچ وجه توپ را از دست ندهی. وقتی موقعش می رسد که توپ را بگیرد، هرچیزی را که براش می فرستند می گیرد، حتی پرتاب های کج و کوله را؛ آن هائی که از مسیر منحرف شده اند ...
پ. ن :
- توصیه می کنم تنها زمانی شروع به خواندن کتاب کنید که بدانید وقت به اندازه ی کافی دارید چون تمام فکر شما آن جا : توی کتاب است!
- مون پالاس اسم شخصیت نبود! سعی کنید اگر روزی کتاب را خواندید پیش پیش حدس بزنید...