روزهای خوب
خیلی وقت بود عادت زود زود بیدار شدن از یادم رفته بود همن طور که عادت دل چسب دیر دیر خوابیدن به جانم افتاده ... وقتی بیدار شدم ذوق خوبی داشتم. کارهایم را یواش یواش می کردم و فکر می کردم... حالا باز دانشجو می شوم، باز کلاس درس، باز شیطنت های سرکلاس...
همان جائی که سال های دانشجوئی قبل به انتظار سرویس می ماندم ایستادم. دانشجوها که رد می شدند خنده ام می گرفت. انگار داشتم شبکه ی فشن تماشا می کردم! کلی منتظر ماندم تا سرکار خانم ملیحه از دور در حالی که با کفش های پاشنه بلندش کمی تلوتلو می خورد و تا انتها لب هاش به خنده باز بود از دور پیدایش شود. پریدیم توی بغل هم و همین طور که حرف می زدیم از همان سوپری که همیشه صبح ها شیرکاکائو ازش می خریدیم، باز شیرکاکائو خریدیم. وقتی نشستیم توی مینی بوس تا بجنبم راه افتاد و من تازه یادم افتاد شیرکاکائو را باید پیش از حرکت ماشین خورد. تمام مقنعه و مانتوم با شیرکاکائو یکی شد...
تا که رسیدیم دانشگاه پقی زدیم زیرخنده. تمام تلاش مان این بود نخندیم از لهجه شان... از این اتاق به اتاق بعدی. از این خاطره به خاطره ی بعدی... رفتارهاشان بهتر شده بود. گذشته بود آن روزهائی که دانشجوئی بزرگ ترین گناه زندگی ما بود تا با آن مدام شکنجه مان بدهند! کلی تحویل مان می گرفتند و ما دوتا هم که از کله شقی آن روزها دست شسته بودیم پاچه خواری می کردیم بی حساب ...
توی سالن که راه می رفتیم صدای غش و ریسه رفتن مان را می شنیدم آن روز که برق کل ساختمان را قطع کردیم تا امتحان ندهیم، صدای اعتراض خودم را می شنیدم : ساعت 8 برای ما خیلی دیره ... ما قبول نداریم! صدای فریادی که مرا می نشاند سرجایم... پله هائی که بی خستگی روزی چندبار بالا و پائین می رفتم شان ... صدای نخراشیده ی آن زن قدبلند چاقی که داد می زد : صبر کن می نم... و قلب های ما که هری می ریخت پائین!
دانشجوها با فراغ بال می رفتند و می آمدند و می خندیدند و بحث می کردند و دنبال استادها بودند... و من یاد نگاه فارغ التحصیل ها می افتادم وقتی ما را بعد از تعطیلی کلاس نگاه می کردند! نگاهی توام با حسرت و رضایت و این را فقط یک فارغ التحصیل می داند یعنی چه ؟
وقتی عکس می گرفتیم، وقتی توی آینه های دستشوئی نگاه می کردیم، وقتی توی آن جا بودیم مدام انگار سایه ی آن زن قدبلند چاق از پی ما داد می زد : صبر کن مینم و خنده ام می گرفت و دلم می سوخت برای خودمان که بعد از این سال ها هنوز از حقارت این زن فراری هستیم!
رئیس دانشگاه مثل آن روزها که پر شر و شور وقتی نوبت مان می رسید وقتش مبارکش را بگیریم نصیحت مان کرد. طور دیگری بود. طوری شبیه زنی جاافتاده که دوتا زن نوپا را گوشزد می کند: زنانگی تان ... مبادا پای همپا شدن با مردها از دست برود! و دست های هردوی ما را فشرد شاید بخاطر آن زنانگی مشترک ...
تا به خودمان جنبیدیم ظهر شد. برگشتیم شهرمان. پیتزای سوخته خوردیم و توی کتابسرا چرخیدیم. با ذوق برای جزوه هام دفتر خریدم و همه ی آن خودکارها و خودنویس های روی میز را امتحان کردم تا چندتائی که نوشتن باهاشان دل چسب تر بود انتخاب کردم ...

وقتی بیرون آمدیم باران می آمد ... انگار تمام لذت لحظه ها را یکباره تزریقم کرده باشند با شوق نفس می کشیدم و هرچند دقیقه یک بار برای خودکارهام ذوق می کردم. ملیحه خندید : برای چه چیزهائی ذوق می کنی ... خودم هم خندیدم : خندیدم : خندیدم ... هرچند از این روند کارهای اداری تا شروع کلاس ها فقط برایم خستگی می ماند و : سردرد ... اما این روزها را دوست می دارم