به ایوان بیا
دراز کشیدم زیر پهنای وسیع و تاریک آسمان ... ستاره ها همان طور که از روز اول تولدشان چشمک زده اند هی چشمک می زدند ! یاد قدیم ها افتادم . وقت هائی که روی پشت بام یا حیاط می خوابیدیم ... تا وقتی که خوابم ببرد از خیره نگاه کردن به آسمان سیر نمی شدم ... به ماه ... به ستاره ها و بلندای آسمان که انگار تمامی نداشت ! آن روزها انگار پدیده ی فجیعی به اسم سوسک نبود یا شاید من هنوز نفهمیده بودم که من از سوسک ها خیلی زیاد وحشت دارم...
بوی قورمه سبزی می آمد، بوی همهمه ی آدم هائی که با هم حرف می زدند، کودکانی که از فرط ذوق جیغ می کشیدند و درخت هائی که غرق شکوفه اند : نجوا می کردند ... برای ساده ترین روزمرگی های این چنینی گاه دل تنگ می شوم ! مثلاً همین که صدای قاشق و چنگال های مهمان های همسایه مابین سوت موتوری توی خیابان گم می شد !
جاهائی از سیاهی آسمان با هاله هائی سفید لک لکی شده بود . حسی در من چنگ می انداخت با این لکه ها ! حسی شبیه لحظه ئی که با لذت می خواهی سفیدی توی ذوق زن یک دیوار را با پاشیدن آب انار برهم بزنی ... یاد استاد خبرنگاری ام افتادم . وقتی از پیچیدگی های هستی حرف می زدیم یک شب گفت : گاهی شب ها که به آسمان نگاه می کنم از وسعت اش و این که پشت آن چیست حیرت زده می شوم ...
من اما حیرت زده نبودم ! تنها حس می کردم طول و عرض ام از درون درهم شکسته می شود ... انگار از ایوان مفروش مان که من توی آن دراز کشیده بودم راهی می گذشت ! راهی که به دوردست ها وصل می شد . یک آن حس کردم این جا که منم درست جائی ست که آن هاله ی سفید لک مانند سایه انداخته ... در پی اش یک نفر با شدت آب انار خنکی را بر تمام افکارم پیچید و تا بیایم بجنبم خون تازه ئی در رگ هایم جوشید و برای لحظه ئی دانستم ستاره ها فقط نشانه اند ! نشانه ی آدم هائی که برای چیزکی منتظرند . برای باهم بودنی، برای داشتنی، برای حتی شنیدن یک قهقه ی کودکانه ! با شروع هر انتظاری ستاره ئی متولد می شود تا چشمک بزند ... تا که به همه ی آدم ها بگوید : های آدم ها کسی هست جائی که هنوز می داند "امید" هست ... او منتظر است ! من از او زاده شده ام ...

لیوان چائی ام را که نیمه سرد بود سرکشیدم . برای آن که دل خواسته هائی دارم که از آن ها آسمان ستاره باران می شود لبریز شدم . ... سجاده ام را پهن کردم و وقتی بخودم آمدم دانستم چرا مادربزرگ های قدیمی عاشق ایوان اند !