زهرا و نوید که رفتن باید یه کرم درست می کردم که بره روی یه درخت و برگ بخوره ، بعد پیله کنه و بعدم پروانه شه ! با یه ساعت وقت و یه دست دردآلود و خستگی نشستم که آقا کرمه رو بفرستم برای پروانه شدن . اولش کلی وقتم رفت تا برنامه کم باهام لجبازی کنه و بذاره کارمو بکنم . بعدش بجای انیمیشن دلم می خواست بشینم از قصه ی یه کرم دل تنگ بنویسم که چشمش به یه پروانه ی خوشگل رنگی بالای سرش می افته ! احساس هم ذات پنداری شدیدی که از آقا کرمه بهم دست داده بود دلمو ریش ریش می کرد !!! هیچ کس نبود ... تنهائی با خودم بلند بلند حرف می زدم . کلی خودمو نصیحت کردم تا تونستم خودمو راضی کنم ... کرمه رو بردم جلو ... یه کم که رفت و قرار شد حالا شب باشه باز دلم بالا پایین شد ... دوست داشتم از ستاره های یه کرم کوچولوئی بنویسم که کیلومترها با اون درخت فاصله داره و اون قد خستس که باورش نمی شه یه روزی شبیه اون پروانه بشه ... من خدا بودم ! خدای اون کرم و درخت و پروانه و چشم دوخته بودم به کرم و لابد خدای من هم چشم دوخته بود به من که باورم نمی شه یه روز ...

دور از چشم بقیه کمی به حال خودم و آقا کرمه اشک ریختم ، کمی تب کردم و فکر کردم یعنی الان خدای من هم برای دل تنگ این آدمی که هیچ نمی فهمه کجاست گریه می کنه ؟

کرمم کج و کوله شد ... فرتی و خیلی تابلو از درخته رفت بالا ، بعد هنوز هیچی نخورده یه پیله ی تابلو دورش بست و بعد محض ثانیه ای پروانه شد !!! با 20 دقیقه وقت چیزی بهتر از این نمی شد درآورد.

بچه ها کلی رو کرماشون کار کرده بودن . اون وسط بدجوری تب کرده بودم . چند باری بهم پیشنهاد دادن با این چشمای قرمز و تب پاشو برو ... دلم برای خودم و کرمم سوخته بود !!! کرم های بقیه سرحال بودن ، با کش و قوس و انحنا می رفتن ، برگشون رو خوشگل می خوردن ، حداقل از یه درخت حسابی بالا رفته بودن ... تازه صاحباشونم خوشحال بودن ، با ذوق کرماشونو بهم نشون می دادن ، از این که چقدددر وقت گذاشتن حرف می زدن ، من کرممو توی کیفم قایم کرده بودم . اصلاً هم دوست نداشتم ببیننش ، فکر می کردم همه می فهمن اون کرمه احوالاتش عین خودمه !

وقتی استاد اومد مجبور شدم نشونش بدم . استاد هیچی نگفت ! حتی نگفت : بده ... اما من ساعت ها حرف برای گفتن داشتم . دلم می خواس از تک تک شون بپرسم وقتی کرماشون اون برگا رو می خوردن ، چه حسی داشتن ؟ تا حالا پروانه شدن که این قد بلدن خوب پروانه بسازن؟

دلم می خواس حداقل خوب کرماشونو نگاه می کردم . کرم اون دختر کوچولوهه عینه خودش کوچولو و فرز بود ، اون پسره کرمش مثه خودش یه حالت قلدری داشت ... کرم منم لابد مثه خودم بود اما یه خط اضافی نمی دونم چرا افتاده بود دنبالش !!! حس کردم این خط رو من هم دارم ... این خط همون خطیه که باعث شده کرم من و من این قد دل تنگ و دور از پروانگی باشم.

حالا کامپیوترو خاموش می کنم . کرمه می گیره می خوابه تا وقتی باز من بخوام اما این جا یه تفاوت بزرگ هست : من همیشه باید برم . باید اون قد برم که برسم به لحظه ی پر برگ و سبز روی شاخه ! خدا کنه اون روز یکی از همین روزای بهار باشه ، خدا کنه حق کرم دیگه ای رو نخورم، خدا کنه اگه یه روز عین امروز دلم تنگ بود یه کرمی پیدا بشه که ببینمش هر چند یه تصویر باشه ... و چقدر خوبه که گاهی یه جمله هائی توی دهن آدم جرقه بزنه :

چیزی که کویر را زیبا می کند این است که یک جائی یک چاه قایم کرده ! ... " شازده کوچولو "