در فرهنگ نمادها درباره ی "پاندورا" آمده است :

 

"به فرمان زئوس ، تمام خدایان برای تولد اولین زن تشریک مساعی کردند . زئوس گفت من برای آدمیان دردی خواهم فرستاد که همه در ته قلب خود شکوه کنند از این که عشق را به قیمت بدبختی خود ، تصاحب کرده اند . زئوس این را گفت و به قهقهه خندید ، پدر خدایان و آدمیان ... به هفائیستوس دستور داد کمی گل را به آب تر کند ، و در در این خاک صدا و نیروی بشری را به ودیعه بگذارد و آن را به صورت خدایان جاوان شکل دهد ، یک بدن بکر را به آب تر کند ، و در این خاک صدا و نیروی بشری را به ودیعه بگذارد و آن را به صورت خدایان جاودان شکل دهد . یک بدن بکر زیبا و مقبول ؛ آتنا از فنون خود بدو بیاموزد ، به او یاد دهد هزار رنگ را به هم ببافد ؛ آفرودیته با طلا روی پیشانی اش برکت بپاشد ؛ اما وقتی به دستور زئوس ، هرمس این پیک خدایان ، قاتل آرگوس ، روحی بی عصمت و قلبی مصنوعی در او کار می گذارد ، هوسی دردبار ، و نگرانی هائی که اندام را می لرزاند در او بروز می کند . پیام آور خدایان وقتی در قلب مصنوعی این زن کلام را می گذارد ، او را "پاندورا" می خواند ...

"پاندورا" نماد خاستگاه دردهای بشری است ؛ بنا به اسطوره ، این دردها از زن آمده است ، و این زن به به دستور زئوس شکل گرفته است ، و تنبیهی است در قبال عدم اطاعت پرومتئوس، که آتش را از آسمان ربود تا به بشریت بدهد . در اسطوره ی پاندورا می بینیم که بشر که به رغم خواسته ی خدایان از منافع آتش بهره مند شده بود ، اینک به رغم خواسته ی پرومتئوس ، از طریق "پاندورا" بدبختی هایش بر او فرستاده می شود . زن ، تاوان آتش است. هرگز نمی توان از دخول نمادها در درون اسطوره ها جلوگیری کرد : "پاندورا" دوسویگی آتش را نشان می دهد ، آتش هر چند که به انسان قدرتی عظیم بخشیده است، اما ممکن است بسته به این که گرایش انسان مستقیم یا منحرف ، موجب بدبختی یا خوشبختی اش بشود و اغلب زنان هستند که آتش را به طرف بدبختی می چرخانند . آتش در ضمن نماد عشق است ، که تمام بشریت انتظار آن را دارد ، هرچند از آن رنج می کشد . انسان که از آتش خدایان شادمان است ، از زخم سوختگی از آتش هوس عذاب می کشد ... "

 

                                       

 

پاندوراتر از هر پاندورائی با یک عالم درد هجوم آورده ام انگار! ... با این حال دوست دارم هوس خوبی ها را به جانت بریزم ... هوس بوی باران ، هوس درخت بودن زیر بار هوهوی تندباد حوادث ، هوس یک سبد گل با رنگ های تند ، شب های آرام ، روزهای آمیخته به لذت های کوچک ...

دارائی من تنها همین است . 10تا انگشت دست که بی تاب اند ، یک جفت پا که در راهند ، چشم هائی که عاشق کاویدن اند ، عاشق سایه روشن ها ، عاشق تداخل رنگ ها ... یک جفت گوش هم دارم ! گوش های سر به راهی نیستند : گفته باشم ها ! گاهی کر می شوند . هر چه داد بزنند بیخ گوشم : کوتاه بیا ... من کرم : باور کن !

و شاید از همه ی این ها بزرگ تر قلب من باشد که به نگاهی شاد می شود و به اندوهی درد می گیرد . انگار که تمام مویرگ های عصبم این جا جمع شده که اولین جائی که با آن احساس می کنم این جاست . این جا توی سینه ی من است آن جائی که پیش از چشمانم می بیند ، می شنود و به خنده ئی بازیگوشانه محکم تر می کوبد ... قلب من مصنوعی هم اگر باشد تاب و توان دارد ! این ها یادشان رفته بگویند بعضی از این پاندوراها نسب شان به ایوب می رسد گاهی ! این ها یادشان رفته بگویند پاندوراهائی هستند که فقط در حالتی بدبختی به بار می آورند که نتوانند حرکت کنند ... این ها یادشان رفته بگویند یک پاندورائی به اسم مرجان هست که دوست دارد در تمام جعبه ها را باز کند حتی اگر چیزی جز سختی نباشد توی این جعبه ها ... راستی گاهی جعبه ها شبیه دل آدم ها هستند . نه ؟