دارم شادمهر گوش می کنم !!! همونی که روز اولی که زیرزمین خونتون رو درست کردیم گوش می کردیم و بابتش غش غش می خندیدیم : حالا بیا این جا بیا این جا اون جا نه ... با سر و صورت رنگی و خاکی به دور و برمون نگاه می کردیم . من برای اولین بار یه چیزی رو رنگ کرده بودم: قفسه ی کتاب رو...تموم سر و صورتم با رنگ زرشکی سوخته یکی شده بود . الهه دیوارا رو با اون دستگاه قرقریه تمیز کرده بود همون که وقتی روشن می شد الهه با تموم اجزاش می لرزید و من و تو پشت سرش از خنده ریسه می رفتیم ... و تو ترکیبی بود از ما دوتا ... اما خوب یادمه وقتی کامپیوتر روشن شد اولین آهنگ همین بود : بیا این جا ... بیا این جا ...

حالا از صبح تا عصر با هم بودیم . روزهای بزرگی بود . روزهائی که ما ساعت ها کنار هم بودیم . برنامه می ریختیم ... یادته اون صفحه های بزرگی که قانون ریختیم ؟ اون برگه هائی که در و دیوار رو باهاشون پر می کردیم تا به خودمون یادآوری می کردیم پیش از دوستی همکاریم ... همون برگه هائی که بهمون دهن کجی می کردن هر کی حرف بزنه جریمه می شه ... اون ناهار خوردن هائی که از فکر کردن بهشون دلم ضعف می ره یه بار دیگه تکرار شن ... مخصوصاً اگه توی حیاط بود ... مخصوصاً اگه بعدش باد می اومد ... مخصوصاً اگه توی اون باد وسط حیاط کنار هم می ایستادیم به نماز خوندن ...

من کیف می کردم خیلی وقت ها تو روبروی عقاید من می ایستادی ! خنده داره مگه نه ؟ ساعت ها بحث می کردیم ... بالا و پائین می رفتیم و نه من کوتاه بیا بودم و نه تو ... تو ... تو به من چیزهای خوبی یاد دادی ملیحه . تو یادم دادی در مقابل چیزهای جدید کهنه فکر نکنم . ساده ترینش لباس های توی بازار بود . وقتی می دیدم یه چیزی جدید اومده لذتی نمی بردم اونو بپوشم اما تو یادم دادی لذت داره ! لذت داره آهنگ های جدید گوش کنم ، لذت داره چیزهائی که معلوم نیست از توش چی درمی آد رو تست کنم ... و این لذت : لذت کمی نبود برای منی که عادت داشتم پیش از هر کاری ساعت ها زیر و روش کنم . ساده بگم : وسواس های فکری ام رو برای مسائلی که ساده بودند ساده کردی ...

 

                        

 

اون وقت گاهی تو مرز خوشی و لذت منفجر می شدیم ... فرقی نمی کرد از شدت حس خوبی که نسبت به یکدستی درونمون در اثر حرف های مثبت نرگس ، از اون آهنگ حالم بده ی بنیامین که با کلی ادا و اطوار اجراش می کردیم و وقتی می گفت آدم بده انگشت های اشاره مون رو می دادیم سمت نرگس ، نطق های من راجع به رسالت ، تو که همیشه ی خدا دنبال راه هائی بودی که رشد کنی و بهتر باشی و حتی لحظاتی که به نرگس یاد می دادی برقصه !

روزهائی که می دیدم چقدر در برابر پیشنهادات هر کسی برای روش های بهتر استقبال خوبی نشون می دی من هم یاد می گرفتم منعطف باشم ، روزهائی که خیلی سفت از حقت دفاع می کردی من هم یاد می گرفتم محکم تر برخورد کنم ...

می بینی ؟ اون روزها بی اون که بدونیم داشتیم توی هم نفوذ می کردیم ... مثل این چند وقتی که هر روز از صبح تا آخرین لحظه های خواب با هم بودیم . با هم بودیم هر چند این با هم بودن واسطه اش اس ام اس بود . حالا می خوام بگم نتیجه هر چی هم باشه این روزها برای من قابل تقدیر بود . من فراموش نمی کنم به این بهونه من و تو باز سر یه موضوع مشترک خندیدیم ، جنگیدیم ، نرگسو بازی دادیم ، به هم امید دادیم و من توی قلبم حس کردم هنوز کسی هست که اون قدر توی ادراکم قدرت داشته باشه که حس کنم "دوست" منه ... مهم نیست که کنار هم نیستیم . مهم اینه که تو با هم بودن ، تو درک همدیگه نزدیکیم ... هر چند من بدجوری دل تنگ اون خواجو رفتن ها ، اسنک خوردن ها ، خنده هات وقتی روبروی منی و حضور فیزیکی ات هستم .

حالا از نو شروع می کنیم . امروز می دونم تو هم درگیر خونه تمیز کردنی . من هم همین طور ... شروع می کنیم به بازسازی . ملیحه ما می سازیم ... همیشه در حال ساختنیم . می تونم با افتخار قسم بخورم اگه صدها سال نفهمم کجائین اما می دونم سه نفر توی این دنیا هستن که همیشه دارن می سازن . یا خودشون رو ، یا زندگی شون رو ، یا خرابی ها رو و یا احتمالاً یک گند بزرگ رو ...

بهونه ی خوبی شد تا به این وسیله جواب نامه ام رو توی وبلاگ خودت بدی . وقتشه دیگه دست و پاش کنی خانوم !