ق ا ط ی پ ا ط ی
با موهای آشفته وسط این همه شلوغی دراز کشیدن لذت بخش ترین کار دنیاست ! گور بابای دنیا و همه ی حساب کتاب هاش ... خودمو می سپارم به بی نظمی شدیدی که تو اتاقم حکمفرماست ... کاغذهای درهم ، کاغذهای روی هم انبار شده ، کتاب های در هم ، سی دی ها برهم ، لباس های مچاله شده ، چند تا قوطی خالی رانی ، پاکت تنقلات ، پوست پفک ، پوسته های کافی میکس ها ، دستمال کاغذهائی که پر اشک های دل تنگی منند ... و کیف می کنم با ناظری بخونم : شیدا ... شیدا ... شیدا شدم !
هر از گاه صدای دلنگ دلنگ اس ام اس میاد : ملیحه ست ... می خواد بدونه تا کجا پیش رفتم ؟ چه کردم ؟ دوست داره بهش بگم چه کنه ... گاهی کم می آرم ... من حمله می کنم به اون . لابد اونم گوشی اش دلنگ دلنگ می کنه ... از خواب می کشمش بیرون ، من می خوابم : فحشم می ده چرا می خوابم ، زنگ می زنم بهش که الکی هرهر بخندیم ، زنگ می زنه که بگه بیا به نرگس فحش بدیم ... از آشفتگی های خونه اش می گه . براش تعریف می کنم که چطور گند داره از سر و کولم بالا می ره ...

گاهی سر می کنم لابلای یکی از این کتاب ها و به بهونه ی جمله ی نفهمیده کلی خیال پردازی می کنم . این روزها یه زن تر و فرز شده سوژه ی ذهنی ام . مثه موش خرچ خرچ بیسکویت ساقه طلائی می خوره ... مثه موش زندگی اش رو تا ته می جوام . تقصیر اون نیست که من دلم می خواد همین روزها براش یه نامه ی خالی بیاد تا کلی بخوره توی ذوق قدم های سرخوشش ...
بلند می شم دیوانه وار تموم اون چیزهائی که کف اتاقمن رو با کف پاهام حس می کنم . همشون زیر پاهای منن ... همشون به بلندای احساس من نخواهند رسید ... همشون فقط همون کف اند ! زندگی اگه اون کف بمونه برای من خفه کننده است ! ...
دوست دارم بنویسم ... دوست دارم حالا حالاها زمزمه کنم : پیدا پیدا پیدا شدم ... اما باید حمام بروم ، باید صفحات نیم خوانده رو دریابم ، باید شام بخورم ... باید برای فردا برنامه بریزم ، باید : باید این روزها رو بگذرونم ...