* سریع تر از آنی که فکر می کنی : اتفاق می افتد !
راه رفتیم و حرف زدیم : حرف زدیم و راه رفتیم : به عادت همیشه مون ... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم پل فردیس که مال ماست . مال من و تو ! یه پله مثه همه ی پل های دیگه اما انتخاب ما بود که اسمش پل فردیس باشه تا ما بریم روش بایستیم و به درخت های درهم و آسمون روبرو و آب جاری نگاه کنیم و از خدا و خودمون حرف بزنیم و نامجو برامون بخونه :
یک روز به شیدائی در زلف تو آویزم ...
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن
از روی پل فردیس ...
زیر همون درخت خوشگل نشستیم ... کنار پل فردیس ... کی ظهر شد و از ظهر هم گذشت : من که نفهمیدم ... با معده های خالی و گشنه توی خیابون ها می چرخیدیم و جائی نبود ما شیکممون رو صفا بدیم . گرسنه و وامونده بودیم و وقتی آخرین امیدمون با گفتن این که ناهار تموم شده ناامید شد پیچیدیم سمت همون کباب آذربایجانی بناب ...
وقتی رفتیم تو بوی گوشت و اون همه گوشت توی یخچال دلمو بهم می زد اما گشنگی بد دردیه ! پیشنهاد دادم یه دست بگیریم چون من نمی تونم بخورم اما تو فکر کردی ممکنه سیر نشیم : خیلی گشنه بودیم شوخی که نیست ...
سفارش دادیم و تا رسیدیم پائین و روی تخت تکیه زدیم پشت بند ما کباب ها هم از راه رسیدن . با اون ذوق و ولع خوردنی که ما داشتیم این بهترین اتفاقی بود که توی اون لحظه می تونست اتفاق بیفته . از شوک این سرعت باور نکردنی آمده شدن کباب ها که دراومدیم با سرعتی بیشتر ،نون ها رو که کنار زدیم انگار برق گرفتمون . فک کن یه من و نیم پیاز خام خورد شده روی کباب ها بود ... تازززه پیازها به درک : کباب ها به قول تو هر کدوم اندازه ی خرطوم یه فیل و فکر کنم از نوع بالغ و سالم بود ! شوک زده به هم نگاه کردیم ... حمله کردیم : به معنی واقعی کلمه حمله کردیم ...
پیازها رو زدیم کنار و د بخور ! وسطش من لیوان لیوان آب می خوردم و تو می گفتی وقتی آب می خورم انگار دارم غرق می شم و من وقتی حرف می زدم تو حتی سرتو بلند نمی کردی یک نگاه کنی . دو دستی و با تموم وجود توی کباب هائی که 5 برابر کباب معمولی بودن غرق بودی ...
دلم برای خودمون سوخته بود آخه انگار داشتیم سر گوسفند می بریدیم ! و می خوردیم ... گاهی یادآوری می کردی : سبزی هم بخور و من وقتی می گفتم : ماست ماستشم خوشمزس ، تو درمونده می گفتی : یادم نبود به ماست ...
نمی فهمیدم چه جوری لقمه می گرفتم و با چه سرعتی می جویدم و کی می رفت پائین . انگار ساعت ها بود داشتیم می خوردیم ! تا پای من خواب رفت و تو بی حال ولو شدی روی بالش پشت سرت و مثه کسی که زیر آب نفس کم آورده هوا کشیدی توی ریه هات ! تازه فهمیدیم چرا اون جا تخت گذاشتن ... لابد می خواستن وسط کباب خوری وقتی نفس کم اومد لحظه ئی بشه ولو شد روی بالش و هوا گرفت ...
تازه وقت کردیم حرف بزنیم و حالا نخند کی بخند ... نتیجه گرفتیم هر کدوم از این سیخ کبابا از یه بره تشکیل شده ! به لحظه ی ورود و سرعت آوردن کباب ها کلی خندیدیم و این که تا اومدیم بجنبیم به حد مرگ خوردیم . توی این گیر و دار دو تا خانوم چاق با لهجه ی شمالی اومدن تو .
من یواشکی گفتم : دوست دارم وقتی پیازها رو می بینن قیافه شون رو ببینم ... تو زیر چشمی نگاه کردی و نالیدی : مال اونا اندازه ی ما پیاز نداره و تازه همش یه دونه کبابه برای دو نفر !
وقتی دو تا خانوم با اون عظمت دو نفری همچو کبابی رو خوردن من و تو داشتیم اندازه ی جد و آبادمون می خوردیم ... و مابینش اون قدر می خندیدیم که دنده های من درد می گرفت !!!
وقتی غذا خوردنمون تموم شد حال من داشت جدی جدی بهم می خورد هرچند حس کردم تموم کمبود خونی ام جبران شد.
بلند شدیم و به هر مشقتی بود با وجود خوردن چند تائی بره راه افتادیم ...دستامون و نفسمون بوی کباب گرفته بود : بوی کباب تازه ! هرازگاه به قول تو یکی از سیخ کبابا می زد زیر گلومون ... بعد دو تا چائی خریدیم و نشستیم لب آب ...
به گمونم حالا می تونم با اعتماد بگم خوشمزه ترین و به یادماندنی ترین کبابی که توی عمرم خوردم مال امروز بود و چقدر خوب بود که خندیدیم ... با همه ی سختی ها خندیدیم ... و صدای خنده های تو هنوز توی گوش من هست و از این بوی کبابی که به دست هامه به یاد خنده های سرخوشانه مون می افتم و حس می کنم عاشق کباب بناب آذربایجانم ! با اون قطر و طول فجیحش ...
*:عنوان این پست پیشنهاد تو بود بنابر سرعت لحظه ئی که کباب ها آورده شد و ما خوردیم ...