برویم ...
از این که یه آرشیو از آهنگ های بی کلام دارم که می تونم با ذهنم یه عالمه کلمه های بی معادل بسازم لذت عجیبی می برم ... چیزی شاید شبیه وقتی پات رو برای اولین بار بگذاری رو یه ابر سفید و بزرگ ... و شاید شبیه لحظه ئی که روی چمن های خنک توی ظهر تابستون بادبادک سرخ و زرد به دست گرفته باشی و داد بزنی : همین ...
از این که یک سری کتاب جدید خریده ام و امانت گرفتم تا بخونم کیف می کنم . از فکر حرف های جدید و یاد گرفتن سبک کنار هم گذاشتن کلمه های شوق برم می داره ... از این که ازشون تیکه های مورد علاقه ام رو بردارم . از این که به فراخور احوالاتم تو یکی شون غرق شم ! از این که به نویسنده فکر کنم ...
از این که می تونم اشک بریزم شکرگزارم ... شکرگزارم وقتی اشک هام مثه آخرین قطره ی آب گرم پیش از قطع شدن آب توی حموم لمسم می کنن . باور می کنم که چیزهای با ارزشی هستند که من بابتشون اشک بریزم . باور می کنم من به جاهای دیگری از این دنیا اتصال دارم ...
چقدر خوبه که می تونم راه برم ، می تونم حرف بزنم ، می تونم برای بچه های بی ادب زبون دربیارم!!! می تونم بنویسم ... بنویسم ... بنویسم ...

چقدر خوبه که می تونم بنویسم ... می تونم از چیزهائی بنویسم که مایه ی لذت منن . لذت های من کم نیستند . از تماشای آسمون آبی و ابری تا الانی که حس می کنم قلب من : قلب کوچیکه من به اندازه ی خودش یه گوشه ی کوچیک از اون معنای کل حقیقت بزرگی به اسم عشق رو گرفته !
این طوری من هم انگار توی هارمونی بزرگ این دنیا شریکم . من هم دارم توی این هستی می چپم سرجای خودم ... جائی که به من القا می کنه باید رفت ... باید همیشه در راه بود ... باید برای اون چه که باور دارم بجنگم ... باید رفت ... باید جنگید حتی اگر پرومته ئی باشم اسیر ...