خسته ام ... باید برم حموم ! دغدغه ی اصلی من : یه جوون این دوره در لحظه ی فعلی اینه که چرا من نمی تونم دراز بکشم و یه گله کرگدن وحشی بطور جفت پا بپرن روی کمرم ؟ با همه ی خستگی و وقت کمی که دارم دلم نمی آد ننویسم و بخوابم .

این هفته به گمونم کلی سرم شلوغ باشه و دلم به هفته ی بعدش خوشه که با خیال راحت بخونم و بنویسم و کم کم واسه ی کنکور هم آماده شم . دلم نمی خواد این فرصت رو از دست بدم . دلم برای دانشجو بودن تنگ شده : خیلی ... روزای دانشجوئی ام تقریباً سخت گذشت . اون قد که قید خیلی کلاسامو بزنم و برم لب آب بشینم ، اون قد که با تموم قدرت تلاش می کردم روزا سریع بگذرن و هیچی ازشون به یادم نمونه اما موند ... روزای خوبش هم روزای خوابگاه بود و دفتر انجمن . صبح ها بدو اون در سبز رنگو باز می کردم . کارامو تقسیم بندی می کردم و تا شب که جزو آخرین نفراتی بودم که پاشو می ذاشت بیرون ، مدام در تکاپو بودم . لذت میز بزرگ سبز رنگی که خودکارم خش خش کنون روش حرکت می کرد و خبرنامه ی هفتگی رو می نوشت ! نوستالوژی روزای دانشجوئی چیزی نیست که یقه ی کسی رو نگیره با این حال نهایت تلاشمو می کنم حتی وقتی هم رسماً دانشجو نیستم روحیه اش رو داشته باشم ...

داشتم می گفتم : خسته ام . یه خستگی توام با لذت . بعضی لذت ها عجیب پارادوکس دارن . باید درد بکشی تا لذت ببری ! حالا هم خسته ام و لذت می برم شاید علتش اون اندروفینی باشه که تریسی ناشی از تکمیل موفقیت آمیز کار می دونه ، شاید بخاطر اون کتاب جدیدیه که خریدم ! شاید هم این از اون دسته احساساتیه که هیچ وقت معلوم نمی شه از کجا اومده ؟ مثه دیروز ... دیروز که از صبح یه چیزائی توی هوا بود : من حسشون می کردم !

وقتی اتفاقی مابین وب گردیام چشمم به نوشته ای از مستور افتاد و خدا خیرش بده با این قلمش دگرگون شدم ! و وقتی زهرا و نوید رفتن بطرز دیوانه واری بی وقفه گریه کردم !!! موندن توی اون محیط و اون وضعیت داشت خفه ام می کرد . حس می کردم دارم خفه می شم ...

چشم باز کردم و توی خیابون بودم . مابین آدمائی که می رفتن و می اومدن : می اومدن و می رفتن ! راه رفتن با چشم های قرمز و پف کرده میون آدم هائی که با کنجکاوی سعی می کنن بفهمن چته سخته... سخته وقتی اشگ چشماتو حسابی زلال کرده و انگار بی پرده چشمات داد می کشن : دلم تنگه : خیلی تنگ ! دل تنگ یه جائی که نمی دونم کجاست ؟ یه کسی که نمی دونم کیه ! یه حرفی که نمی دونم چیه ؟ یه چیزی که کاش می فهمیدم : چیه ؟

از لابلای قشر دختر دبیرستانی ها رد شدم ، تنها کسائی که زل نزدن توی صورتم ! حواسشون همه جا بود و هیچ جا هم نبود  ، رفتم کتابخونه : کتابامو تمدید نکرد ... پیچیدم توی کوچه پس کوچه ها ! توی خلوت کوچه ها چرخیدم و روبروی مدرسه ی دبیرستانم سردرآوردم . وایسادم به نگاه کردن ... سعی کردم بفهمم چه چیز اون جا نگهم داشت و نفهمیدم ... رسیدم به مادی بی سر و صدای پشت مدرسه . یه جا نشستم ... گل های زرد کوچولوئی که تازه دراومده بودن رو دیدم . گلائی که تموم دوروبرمو پر کرده بودن : جوونه زدم ! زرد شدم ...

 

                                    

 

مابینشون بامن اندازه ی همون لحظه فرق بود . نمی دونم چقدر گذشت و من تو یه هارمونی بزرگ که انگار از صبح ازل داشت تکرار می شد اندازه ی یه گل کوچولوی زرد زندگی می کردم. هیچی نفهمیدم تا وقتی که کاغذ مچاله ی یه پسر بچه بطرفم دراز شد : باید می رفتم !

20 تماس ناموفق ... ذهنم از 20 تا به یک جای مشخص رفت: زهرا ... وقتی برگشتم خبری از دل تنگی ها نبود ، همه ی ذرات توی هوا رفته بود و من شک کرده بودم : نکنه من یه روز یه دونه از همین گل کوچولو زردا بودم که توی اون مادیه تو روزای اول بهار زیر پای یه نفر له شده ؟!!!